<$BlogRSDUrl$>

 


هیچ جا خبر تازه‌ای نیست




سفر به ایران 

آن‌هایی که بعد از سال‌ها، برای اولین‌بار به ایران می‌روند، وقتی برمی‌گردند، می‌گویند: « نه بابا! آن‌طوری هم که می‌گفتند، بد نبود، اتفاقن خیلی هم خوب بود. سال دیگر دوباره می‌خواهم بروم. به فکرم اصلن یواش یواش بروم بمانم. » و یکی دو ماهی دچار افسردگی می‌شوند. سال دیگر، از سفر دوم که برمی‌گردند، می‌گویند: « خوب بود، خوش گذشت. به اندازه‌ی دو سال انرژی گرفتم. آدم اگر بتواند شش ماه این‌جا باشد و شش ماه آن‌جا خیلی عالی می‌شود. اما نمی‌شود که.» افسردگی‌شان سه چهار هفته بیشتر طول نمی‌کشد. دو سال بعد، از سفر سوم که برمی‌گردند، می‌گویند: « خُب دیگر... ایران است دیگر. می‌خواستم چهار هفته بمانم، سر سه هفته حوصله‌ام سرآمد، برگشتم.» این‌بار فقط هشت ده روز افسرده‌اند. سه چهار سال بعد که برمی‌گردند، می‌گویند: « نه بابا! ایران فقط برای این خوب است که گاه گداری دو هفته بروی، مثل یک توریست حالت را بکنی و برگردی.» حالا دیگر نه تنها افسرده نیستند، بل‌که خوش‌حال هم به نظر می‌رسند. بعد دیگر هر از چند سالی یک‌بار می‌روند. و وقتی برمی‌گردند، می‌گویند: « آخیش!»
از این بیشتر هنوز تجربه نشده.




تاکسی نوشت 

برف ِ نازی می‌بارد، دانه درشت و آبدار. از آن دوشنبه شب‌هایی است که موش از سوراخش بیرون نمی‌آید. تمام حواسم متوجه‌ی رانندگی است. برف‌پاک‌کن با قدرت تمام در کار است، اما فقط تا ده متری را می‌شود دید. با سرعت بیست دارم می‌روم. از باند سمت راست می‌روم و دنبال جای پارک ِ خالی کنار خیابان می‌گردم تا نگه‌دارم، سیگاری روشن کنم و یک دل ِ سیر باریدن ِ برف را تماشا کنم. پسربچه‌ی هفت هشت ساله‌ای را می‌بینم ایستاده کنار خیابان و چترش را تند تند تکان می‌دهد. تاکسی می‌خواهد. این بچه این وقت ِ شب، زیر برف، کنار خیابان چکار دارد؟ به آرامی از کنارش رد می‌شوم. بعید نیست زن ِ محجبه‌ی تُرکی ایستاده دم ِ در ِ خانه، زیر سایه‌بان، و پسرش را فرستاده کنار خیابان تا تاکسی بگیرد. برگردم؟ سرعتم را کم‌تر می‌کنم و از آینه‌ی بغل دوباره نگاه می‌کنم. نه بچه نیست، کوتوله است. دنده عقب برمی‌گردم. پیاده می‌شوم. می‌گویم:
- کمک‌تان بکنم، سوار بشوید؟
همان‌طور که از لای دو ماشین پارک‌شده رد می‌شود و می‌پرد روی لبه‌ی پیاده‌رو، می‌گوید:
- نه. ممنونم. همسرم سوارم می‌کند. لطفن یک لحظه صبرکنید.
حالا دست زنی جوان را گرفته و دارند آرام آرام به طرف در ماشین می‌آیند. زن نابیناست. به من می‌گوید:
- لطفن در را بازمی‌کنید؟
- البته.
در را بازمی‌کنم. کوتوله را بلند می‌کند و می‌نشاند روی صندلی ِ عقب. کمربندش را می‌بندد و پس از آن در را. بعد می‌آید جلو، جلدی در جلو را باز می‌کند و سوار می‌شود. من هم سوارمی‌شوم.
- خیلی ممنون.
- خواهش می‌کنم.
- چه برف ِ زیبایی می‌بارد. می‌شود لطفن کمربند را بدهید دستم؟
همان‌طور که دارد کمربندش را می‌بندد، می‌گوید:
- جات راحت هست عشق من؟
- بله، عزیزم، من راحتم. تو چی؟
- اوه، تا وقتی تو کنارم باشی، من خوبم.
با لبخند به دانه‌های درشت برف نگاه می‌کنم که می‌نشینند روی شیشه‌ی ماشین و فورن آب می‌شوند. راه می‌افتم:
- کجا می‌روید؟
- آه، راستی. خیابان ِ "عشق سنگی"[1] شماره‌ی 5. می‌شناسید؟
- بله، بله، خیلی خوب می‌شناسم. خیابان ِ کوتاهی است با یکی دو تا فرعی. خیابان ِ بسیار زیبا و آرامی است. می‌دانید شماره‌ی 5 کجای خیابان است؟
- البته که می‌دانیم. ما آن‌جا زندگی‌ می‌کنیم. لانه‌ی عشق‌مان آن‌جاست.
این را کوتوله از عقب می‌گوید و ادامه می‌دهد:
- مگر نه عشق من؟
- چرا عزیزم. لانه‌ی عشق ِ ما آن‌جاست.
من و کوتوله و کور می‌خندیم. برف کمتر شده، حالا می‌شود با خیالی راحت‌تر رانندگی و فکرکرد.
[1] Liebensteiner





تا چایی‌تون رو بخورین، من برگشتم.





باید برگردم، باید برگردم و آن چاله‌ی کوچک ِ کنار لبت را، وقتی که می‌خندی، آن آیت ِ بودن را تماشا کنم و ایمان بیاورم که هستیم.




رفت و برگشت 

فردا باید بروم. فردا برای دو هفته باید بروم. گرچه اصلن نمی‌خواهم. باید دوباره بروم میان ِ همان شهر و همان خیابان‌ها و همان آدم‌ها و همان کارها و همان حرف‌ و حدیث‌ها که پنج ماه پیش، پس از بیست سال، از آن گریخته بودم. گیرم پاره‌ی تنم را بعد از پنج ماه و اندی در آغوش می‌کشم، دخترکم را.

باید بروم. باید بروم چمدانم را ببندم. نه از سر شوق ِ سفر، که از سر ِ اجبار و تن دادن به کاری که از آن متنفرم. گیرم به خانه‌ ِ تازه ِ رفیقی می روم که هنوز در آن ننشسته و نخوابیده و ‌نخورده و ننوشیده‌ام.

بروم. بروم، ظرف‌ها را بشورم، خانه را جارو بکشم، سطل آشغال را خالی کنم. گیرم با صدای کمانچه ِ کیهان کلهر و سیتار ِ شجاعت حسین‌خان.

هنوز به راه نیافتاده در انتظار شوق ِ روز ِ بازگشتم؛ بازگشتن به شهری که از همان روز ِ اول گرم در آغوشم گرفت، بازگشتن به همین چهاردیواری ِ زیبا، به همین میز ِ پر از کتاب و مداد و خودکار و ماژیک و گلدان و قندان و زیرسیگاری، به همین پنجره‌ ِ پهن و به همین کوه ِ روبرو و به همین تنهایی ِ نازنینم؛ با نازنینم.

سوغاتی برای‌تان چی بیاورم؟ یکی دو تا تاکسی‌نوشت خوب است؟





آرزو می‌کنم، فکرنکنید " این هم ما را کُشت با این یک دانه کتابش. چقدر تبلیغ می‌کند برای خودش. چقدر قربان خودش می‌رود. چقدر برای خودش دسته گل می‌فرستد." نه، این‌طور نیست. قضیه از این قرار است: کتابی که یک سال و اندی در انتظار چاپ شدنش نشسته باشی و تیراژش بیشتر از هزار تا نباشد، وقتی خواننده‌ای – با هر اندازه از دانش گو که باشد - آن را می‌خواند و می‌پسندد، طبیعی است که نویسنده‌‌اش دلش ‌گرم بشود و حالش خوش‌. من هم صدایی هستم بین هزاران صدا، در حد ِ توان حنجره‌ام و زیبایی صدایم. این صدا گاهی شنیده می‌شود و پژواک می‌یابد. می‌خواهم پژواکی دیگر از این صدا را شما هم بشنوید. ممنونم خانم رها.




رفت 

‌از زن ِ اولش که جداشد، ‌گفت: « بگذار این یکی یک دانه‌ام دپیلمش را بگیرد. بعد می‌روم.» یکی یک دانه وارد دانشگاه که شد، گفت: « بگذارد این پسر درسش را تمام کند، اگر یک روز دیگر این‌جا ماندم.» یکی یک دانه پزشک که شد، ‌گفت: « بگذار این آقای دکتر ما تخصص‌اش را بگیرد، بعد اگر نرفتم.» یکی یک دانه مطبش را که افتتاح کرد، ‌گفت: « بگذار این مرد سروسامان بگیرد. فردای عروسی‌اش می‌روم .» از زن دومش که جداشد، گفت: « دیگر خسته شده‌ام از این‌جا. چند سال غربت؟ بگذار خانه‌ی دومم را بخرم، که کرایه‌شان زندگی‌ام را تامین کند. بعد می‌روم توی ده ِ خودمان یک خانه‌ی نقلی می‌سازم. در حیاطش سبزی‌کاری می‌کنم و به مرغ و خروس‌هایم می‌رسم.»
یکی یک دانه می‌گوید: « فرستادن ِ جسد ِ بابا به ایران خیلی مشکل است و من وقت ندارم. همین‌جا در گورستان ِ مسلمانان برایش یک قبر خریده‌ام.»




فرهنگ مصور آلمانی - آلمانی 


Duden, Bildwörterbuch der deutschen Sprache, Band 3, Mannhein/Wien/Zürich, 1977




فرهنگ مصور آلمانی - فارسی 

فرهنگ مصور آلمانی - فارسی، ترجمه ی مهندس حسین کاظم زاده، انتشارات ِ ایران زمین، تهران، 1377




امتحان نهایی ِ مورچه های آرژانتینی 

یا در اثبات این‌که خواندن برخی کتاب‌ها عذاب الیم است
الف: امتحان نهایی، خولیو کورتاسار، ترجمه‌ مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول زمستان 1382
« هرکس کارهای کورتاسار را نخواند بدبخت است. نخواندن قصه‌ای او بیماری نامرئی خطرناکی است که به موقع خود می‌تواند عواقب وحشتناکی به بار آورد. مثل اینکه کسی هیچ‌وقت هلو را نچشیده باشد. چنین کسی کم‌کم غمگین و غمگین‌تر، و به‌طور چشمگیری رنگ‌پریده می‌شود، و شاید به تدریج موهایش بریزد.» پابلو نرودا، از پشت ِ جلد کتاب.
نخیر جناب ِ نرودا، اتفاقن هرکس ترجمه‌ی فارسی ِ آقای مفیدی از کورتاسار را بخواند، گرفتار چنان بلایایی خواهد‌شد. آخر تصورکنید کسی به شما بگوید یا حتا برای‌تان بنویسد: « باید او را ببینی که شب‌ها چای می‌آشامد. » ص 50 یا از شما بپرسد: « تو واقعا از بافتنی کردن خوشت می‌آید؟» ص 50 جملات عجیب غریب در این کتاب فراوان است، آقای نرودا. بفرمایید، مشت نمونه‌ی خروار: « این مرگ ِ کوتاه مدت ملایمی خالی از عواقب آن است.» ص 46 « خوآن را پیچ و تاب‌های عجیب و غریب چرخ رولت به گوشه‌ای، صندلی کنار پنجره، انداخت.» ص 47 غلط‌های دستوری که ماشاالله فراوان دارد: « تا آن قلب ِ کوچولوی بی بندوبارت را تسلی دهم.» ص 46 یا « نفس عمیقی کشید، تا بالا و پایین رفتن فشاری که ناگهان بردلش سنگینی می‌کرد را ترمزکند.» ص 68 (این "را"ی لعنتی!) جملات و ترکیبات ِ خنده‌دار هم البته داریم: « دو رفتگر از انتهای مخالف اتوبوس برقی به طرف وسط می‌آمدند.» ص 53 «ساعت ِ 9 بعد ازظهر» ص 58: « مردان کمیت‌ها» ص 66 « او همیشه برای پشتی کردن از خوآن دیگران را جریحه‌دار می‌کرد.» ص 71 در ص 65 یک‌بار می‌آورد: «دفتر روزانه» و بعد در سطر بعدی می‌آورد: «کتاب روزانه».
حق ندارم آقای نرودا؟

ب: مورچه‌ی آرژانتینی، ایتالو کالوینو، شهریار وقفی‌پور، انتشارات کاروان، چاپ اول 1383.
نخست این‌که ناشر یا مترجم خواننده را قابل نمی‌داند، با آوردن ِ شناسنامه‌ی کتاب در زبان مبداء، به او بگوید کتاب از چه زبانی ترجمه شده است. چند نمونه از کتاب می‌تواند دقت مترجم در ترجمه و احاطه‌ و دانش او را در زبان فارسی به بخوبی نشان دهد:
خنده‌دارها: «...و با انعکاس حباب لامپ‌ها، بر سفیدی ِ ملحفه‌ها، به طور کم نوری روشن شده بود.» ص 178 « لباس سیاه پوشیده بود، به جز یک یقه‌ی سفید مردانه؛ به صورت لاغرش کمی پودر زده بود...» ص 40 «...صدای خونسردانه‌اش تکانی خورد...» ص 42 « ...در آن آب و هوای بد طرفداران حزب دمکرات مسیحی حاضر نیستند حتی بینی‌شان را ار خانه بیرون کنند...» « ناگاه شوق وتمنایش برای زیبایی جنبید» ص 149 «... و نوک پستان‌هاشان بالاتر از دست‌هاشان قرارمی‌گرفت...» ص 178 « مرد درشت‌هیکل کلاه‌پوش...» ص 186 «( او خیلی کوتاه بود و دست‌های کوتاهی هم داشت...)» ص 58 « اتوموبیل سیاه برگشت و بار پیرزن‌های کوچک‌اندام لرزانش را پیاده کرد.» ص 154ترکیبات ِ عجیب و غریب: «...وقت‌های آزاد متفرقه‌...» ص 63 « حتی آرزوی داشتنش را هم نمی‌خواستم...» « یقه‌ی سربالا» ص 92 « چراغ‌های پرسروصدا» ص 104 غلط‌های دستوری: « بی‌اعتنایی‌اش به مورچه‌ها، مثل این که باعث خجالت باشند،...» ص 33 ص 44 «...دوروبر را نگاهی انداختم...» « ماشین‌های جادارتر و با سرعت‌تر...» « باید در حالی که خود را فراموش کرده‌ای از آستانه گذر کرد...» ص 140 « ...و امید بست که رای‌دهنده چندان خوب تعلیم داده نشده باشند...» ص 143 ترکیبات ِ غریب: « آزارهای ترحم‌انگیز» ص 34 « خجالت ِ نامطبوع» ص 37 « او کاملا در طرف مورچه‌ها قرار گرفته است نه انسان‌ها.». «ازش» (از او)، «بهش» (به او)، «بهم» ( به او) چپ و راست در کتاب می‌آید و صد البته «که»‌های لعنتی. مثلن ص 39، در یک بند ِ 9 سطری، هشت‌بار "که" می‌آید. گفتگوها یک‌بار به زبان گفتاری و یک‌بار به زبان نوشتاری می‌آیند. برای پیداکردن ِ نمونه می‌توانیم به دلخواه یک صفحه از کتاب را بازکنیم.
می‌گویند آقای وقفی‌پور دو رمان هم نوشته‌اند. من ندیده‌ام. اگر با همین زبان رمان نوشته‌باشند که وا ویلا.



صفحه اصلی

ایمیل


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com