<$BlogRSDUrl$>

 

تاکسی نوشت 

- ایرانی هستید؟
- بله.
- من هم هندی هستم.
- بله. از لهجه‌تان پیدابود.
- من هم از لهجه‌ی شما فهمیدم. آخر من خیلی با ایرانی‌ها سروکاردارم. محمد را می‌شناسید؟
- اِی اقا، از هر ده تا ایرانی نُه‌تاشان اسم‌شان محمد است.
- آن یکی دیگر هم علی. نه؟
- حالا معلوم می‌شود واقعن زیاد با ایرانی‌ها بوده‌ای.
- به خاطر همین هم هست که هرکدام‌شان یک وجه تسمیه هم دارند. ممد لُر، ممد جبری، ممد تنبکی.
- اِه! اتفاقن من ممد تنبکی را می‌شناسم. همان ممدی را می‌گویی که تنبک می‌زند؟
- البته که می‌شناسم. ممد یکی از بهترین دوستای من است. علاوه براین ما با هم موسیقی تمرین می‌کنیم. من سی‌تار می‌زنم، ممد تنبک.
- عجب! ممد چیزی نگفته بود. خبر نداشتم. دارید کار مشترک می‌کنید؟
- قرار بوده یک کار آماده کنیم. من اما این‌روزها کمی آشفته‌ام. نمی‌رسم.
- امیدوارم آشفتگی‌ات هرچه هست، هرچه زودتر تمام بشود.
- ممنون. می‌شود. لازم بود با پسرم یک تصیفه‌حساب ِ درست و حسابی می‌کردم. رابطه‌مان خیلی خراب شده. اگر به فکرش نباشم شاید از بین برود.
- حتمن مشکل، کمبود ِ وقت تو هست. بله؟
- نه، من وقت دارم. جناب ِ آقا وقت ندارند.
- شاید گرفتاربوده. چند سال دارد؟
- بیست و هفت سال. مگر یک دانش‌جو که آخرین امتحاناتش را هم داده، چقدر می‌تواند گرفتار باشد؟ من فکرمی‌کنم، از من خوشش نمی‌آید. الان شش ماه است، مرتب قول می‌دهد بیاید اینجا پیش ِ من. و مرتب عقب می‌اندازد. هربار به یک بهانه. دو ماه پیش قول داده بود، امروز، برای تولدم بیاید چند روز بماند. پول قطار را هم برایش فرستاده بودم. نامرد دو روز پیش خبرداد که نمی‌آید. فقط یک اِس اِم اِس نوشت که من آن‌جا احساس راحتی نمی‌کنم.
- نگفت چرا؟
- لازم نبود بگوید. یک سال بعد از این‌که از مادرش جداشدم، این‌جا شغل خوبی به من پیشنهادشد و من هم از خداخواسته آمدم. سه سال است که این‌جا هستم. این شهر با من مهربان هست. این‌جا با زنی آشناشدم که زن ِ ایده‌آل من است. من هم از قرار مرد ایده‌آل او هستم. چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم، آقا پسر حسودی‌شان می‌شود.
- خوب طبیعی است. مگر نه؟ نمی‌تواند ببیند زن ِ دیگری جای مادرش را گرفته. حالا امشب اگر شب تولدت است، خوش باش و خوش بگذران.
- بله. گفتنش راحت است. حس خوبی نیست آقا وقتی بدانی بچه‌ات دوستت ندارد.
- متاسفم.
- می‌خواستم تنها باشم. دوست دخترم هرچه اصرارکرد، چند تا از بچه‌ها را خبرکنیم و جشن کوچکی بگیریم، گفتم نه. می‌خواهم تنها باشم. می‌خواهم در شب تولدم در خانه‌ام تنها باشم. نشستم جلوی تلویزیون. داشتم چایی می‌خوردم و به یکی از این برنامه‌های مزخرف نگاه می‌کردم
- می‌بخشید ها. پس الان کجا می‌روید؟
- . یادم رفته بود، موبایلم را خاموش کنم. نیم‌ساعت پیش زنگ زد که بیا پیش ِ من. می‌دانی که زن‌ها وقتی یک چیزی بخواهند، آن‌هم زن‌های ما شرقی‌ها، به هزار و یک ترفند به چنگش می‌آورند.
- پس راضی‌‌ شدید و دارید می‌روید.
- بله. گفته بودم که خیلی دوستش دارم. بین خودمان باشد، خودم هم بی‌میل نبودم شب ِ تولدم را با او باشم.
- خوش بگذرد.
- ممنون. ممد تنبکی را هم اگر دیدید، سلام مرا برسانید. چند روز است از او بی‌خبرم.
- حتمن.
- شب بخیر.
- شب خوش.


- سلام آگا.
- شما؟
- من مامد است آگا. شما امشب مسافر هندی داشتن کرداهه؟
- سلام ممد. آره. اتفاقن همین نیم ساعت پیش. تو را می‌شناخت.
- بله آکا. من الان پیش دوست دختر آگای هندی ِ سیتارزن بودن کرداهه. این‌جا جشن کردن بوداهه. شما آمدههه؟
- چی می‌گی ممد؟
- بابا این رفیق ِ ما امشب تولدش است. دوست دخترش، بدون این‌که به او بگوید، کلی مهمان دعوت کرده. الان به من گفت، یک ایرانی او را رسانده این‌جا. از نشانی‌هایی که داد، فهمیدم تو هستی. گفت: به این رفیقت زنگ بزن، بیاید. شیرفهم شد؟
- آها! نه مرسی ممدجان. من باید کارکنم. از طرف من تشکرکن.
- تعارف که نمی‌کنی؟ وقتی من می‌گویم، بیا، یعنی بیا. بچه‌های خوبی هستند.
- نه، قربانت. ممنونم.
- باشد. هرجور دوست داری.
- خوش بگذره.
- قربانت. خوب پول دربیاری.
- قربانت.


- سلام آکا. من همان مسافر هندی تو هستم.
- سلام. بله.
- می‌خواستم از طرف دوست دخترم و خودم از تو دعوت کنم همین الان بیایی به جشن تولدم.
- خیلی ممنون.
- ممد گفت، می‌خواهی کارکنی، نمی‌آیی. گفتم شاید لازم باشد، من خودم دعوتت کنم.
- ممنون.
- خواهش می‌کنم بیا. چیزی می‌نوشیم، می‌رقصیم، حرف می‌زنیم و با هم بیشتر آشنا می‌شویم. حرف زدن با تو سبکم کرده بود و سورپریز ِ این عشق ِ من هم، حسابی سرحالم آورده است.
- شماره‌ی خانه‌ی دوست دخترت چند است؟ زنگ کی را بزنم؟





بیست و شش سال داشتم که آمدم این‌جا.


ده دوازده روز دیگر چهل و هشت سالگی را پشت سرمی‌گذارم





و راستی در ادامه این مصاحبه را هم از دست ندهید، مخصوصن آن‌جا که می‌گوید: من متاسفم از این که می‌بینم برخی ها مدام از آزادی بیان سخن می‌گویند و در کتابهایشان هر آنچه که خواستند می‌نویسند و ما را به سمتی می برند که مجبور می شویم بگوییم نباید چیزی به اسم آزادی بیان با آن تعبیری که امروزه از آن استفاده می‌شود، وجود داشه باشد .




از کوزه همان برون تراود که در اوست 

سرور بزرگوارم جناب آقای علی سعيدلو – تهران
با تقديم مراتب ارادت و اخلاص بنده رحيم ايروانی موسس گروه صنعتی کفش ملی در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آن جا بيش از ۳۴ کارخانه و در ايران ۴۳۰ فروشگاه کفش ملی تاسيس کردم که حتما جنابعالی مسبوق هستيد و اينک آواره در انگليس می باشم . روزی که بنده به خواسته بازاريان تهران به حضور حضرت آيت‌الله العظمی آقای خمينی در حومه پاريس در تاريخ دهم دی سال ۵۷ شرفياب شدم، وقتی معظم له به ايران بازگشتند از روی بنده پروری احوال پرسيدند که به عرض مقدس رساندم که تمام کارخانجات و دارائی بنده را گرفته‌اند که بدون اطلاع بنده با نهايت مرحمت به دادستان دادگاه حجت‌الاسلام قدوسی و جناب آقای مهدی هادوی مقرر فرمودند که کليه کارخانجات و سردخانه‌های بنده را مرجوع دارند که تائيديه مکتوب بعدا به دست بنده رسيد و متاسفانه کارخانجات را مرجوع نکردند و حتما به عرضتان رسيده که تمام کارخانجات را بستند و بيش از دوازده هزار کارگر را اخراج نمودند . اينک که برنامه مهم جناب آقای رييس جمهور ايجاد کار است، بنده پيشنهاد می‌کنم که طی تصويب‌نامه‌ای کارخانجات بنده را مرجوع دارند و حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد. از حضور جنابعالی که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد استدعا دارم در اين مورد با جناب آقای وزير صنايع مذاکره فرمايید و اطلاع دهيد که فورا برای ادای توضيحات بيش تر به حضورتان شرفياب شوم . بنده فعلا در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامری باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالی خواهم بود.
بنده به حضور مبارک پيشنهاد می‌کنم که اگر شغل دولتی ميل نداريد، رياست گروه صنعتی ملی را قبول بفرمائید، خود بنده معاون سرکار خواهم شد.
فدوی، رحيم ايروانی

به گزارش ِ روزنامه‌ی اینترنتی ِ روز (در آرشیو روزنامه گشتم، تاریخ دقیق‌اش را پیدانکردم. "جستجو" هم ندارد.)، رحيم ايروانی متقی بعد از انقلاب اموالش مصادره شده است. وی پس از خروج از ایران کارخانجات مشابهی در مصر افتتاح کرد و به عنوان يکی از چهره های موفق صنايع ايران مشهور شد. وی هم اکنون بيش تر از هشتاد سال دارد و بيمار و در لندن بستری است.
نامه رحيم ايروانی، در اطلاعات ِ بین‌الملل به عنوان نامه وارده منعکس شده است.
این‌هم از فرهنگ ِ بورژوای ایرانی.: سراپا کاسه‌لیس، مملو از حقارت و مالامال از حرص، آن‌هم در هشتاد سالگی در بیمارستانی در لندن.





کسی می‌دونه مامان بزرگ زمستون، که میاد، بابام، پاییز، کجا میره؟ یا اون داداش بزرگه‌مون، تابستون، که میاد، خواهر کوچیکه‌مون، بهار، کجا می‌خوابه؟





نیما، دانشجویی از ایران و شهره هم‌وطنی در آلمان شرمنده‌ام کرده‌اند. خواستم بطور رسمی هم تشکر کرده باشم. ممنونم




توریست مراقب 

سه روز ِ تمام در آن شهر ِ باستانی، که می‌رفت فرتوت شود، مشغول ِ گشت و گذاربودم. در طول ِ آن سه روز تمام ِ محله‌های قدیمی و بیشتر مناطق ِ تازه‌ساز را دیده بودم. به آدم‌ها و مغازه‌ها و ساختمان‌ها نگاه کرده بودم. هر روز صبح زده بودم بیرون و غروب برگشته‌ بودم. گرچه فردا باید برمی‌گشتم، اما هنوز نمی‌توانستم از تماشای شهر و آدم‌هایش دل بکنم. آن روز ِ آخر هم، مثل ِ هر روز، صبح دوربین را انداخته بودم گردنم و تا غروب در شهر گشت زده بودم.‌ خسته شده بودم. نزدیک غروب رفته بودم نیم ساعتی توی پارکی نشسته بودم. بعد در رستورانی چیزی خورده بودم و حالا داشتم برمی‌گشتم هتل. منتظرم بودم تا چراغ عابر پیاده سبزبشود.
- سلام قربان.
برگشتم نگاه کردم. مردی ایستاده بود کنارم و داشت به من لبخند می‌زد. دو دست پسربچه‌ای که آن‌طرف‌تر ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، در دست او و و زنی بود.
- سلام.
- حال شما خوب است؟
به پسر لبخند زدم:
- ممنونم.
و دوباره به چراغ نگاه کردم. هنوز قرمز بود. مرد گفت:
- آقا، ببخشید!
- بله، بفرمایید.
- آن ساختمان ِ روبرو را می‌بینید؟ کنار ِ هتل ِ شما؟
- بله.
- همان‌طور که می‌دانید، ما طبقه‌ی دوم، سمت راست زندگی‌ می‌کنیم.
برای چند ثانیه نگاهش کردم. از دهانم ‌پرید:
- بله. مبارک‌تان باشد.
چراغ سبز ‌شد. گفتم:
- با اجازه.
راستش کمی هم ترسیده بودم. قدم‌هایم را تندکردم. دو سه قدم که برداشتم، به من رسیدند.
- بفرمایید یکی دقیقه پیش ما استراحت کنید، قول می‌دهم به شما بد نگذرد.
- خیلی ممنون.
- پشیمان نمی‌شوید. امروز خیلی خسته‌تان کردیم.
نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. ظاهر آراسته‌ای داشت و اصلن به دیوانه‌ها شبیه نبود. زن دست پسربچه را محکم گرفته بود و به طرف ِ خودش می‌کشید.
- تابستان است و مدرسه‌ها تعطیل. گفتیم امروز دست زن و بچه‌مان را بگیریم و برویم پارک تا هم این بچه هوایی بخورد و هم ما سری به هم‌کار ِ قدیمی بزنیم. خوش‌مزه بود، نه؟
- بله؟
- رستوران را عرض می‌کنم. سرآشپزش از هم‌کاران ِ قدیمی است. سوء‌تفاهم نشود، منظورم از "هم‌کار" این است که خیلی سال‌ پیش با هم در یک رستوران کارمی‌کردیم.
- ...
- خواهش می‌کنم، یک تُک پا تشریف بیاورید بالا در خدمت‌ باشیم.
- خیلی ممنون. اما من باید بروم.
- من از شما خواهش می‌کنم. شما مهمان ِ شهر ما هستید.
- خیلی متشکر. اما من فردا راهی‌ام. هنوز چمدانم را نبسته‌ام.
- استدعا می‌کنم. قول می‌دهم زیاد مصدع اوقات شریف نشوم. فقط چند دقیقه. عرض ِ کوچکی دارم خدمت‌تان.
- ولی ... آخر... من...
- عرض کردم، استدعامی‌کنم. ما مردم ِ این شهر به مهمان‌نوازی ِ معروفیم. نمی‌شود دعوت ما را رد کنید.
حالا رسیده بودیم آن طرف ِ خیابان و ایستاده‌ بودیم کنار دیوار، بین ِ در ِ خانه و در ِ هتل. پسر بچه آستین ِ بلورم را گرفته بود و می‌کشید:
- بیا دیگر، عمو!
مرد گفت:
- ببخشید.
و به سرعت رفت جلوی در. کلید انداخت، در را بازکرد، آن را به داخل هُل داد، خودش را کشید عقب و گفت:
- بفرمایید، خواهش می‌کنم.
کمی خم شد، دست راستش را به طرف ِ در ِ باز گرفت، دست دیگرش را گذاشت پشتم و به آرامی مرا به داخل خانه هُل داد. به پله‌ها اشاره کرد و دوباره گفت:
- بفرمایید. بفرمایید.
پسربچه تند تند از پله‌ها بالا رفت. من و مرد جلو و زن از عقب، از پله‌ها رفتیم بالا. وقتی گیج و منگ نشستم، مرد گفت:
- بفرمایید چی میل دارید، چای؟ قهوه؟ یا یک کوکتل ِ خوشمزه؟
- ممنونم. هیچی.
- یک نوشیدنی، بعد از چنین روز ِ طولانی‌ی، می‌چسبد. حتمن در پرونده‌ام‌، تبحرم در ساختن ِ کوکتل‌های خوشمزه، درج شده. اجازه بفرمایید یک کوکتل بسیار خوش‌خوراک تقدیم حضورتان کنم و بعد عرایضم را به استحضارتان برسانم.
دیگر خودم را سپرده بودم دست ِ قضاوقدر.
- ممنونم. چیزی نمی‌خورم. اگر اجازه بدهید، یک سیگار روشن کنم.
- خواهش می‌کنم. این‌جا را خانه‌ی خودتان بدانید. نکند در حین انجام وظیفه مشروب نمی‌خورید؟
زن یک زیرسیگاری ‌آورد و گذاشت جلوی من روی میز. مرد نشست کنارم و گفت:
- اجازه هست؟
و فندکش را روشن کرد.
- حالا اگر اجازه بفرمایید، مدارکم را تقدیم حضورتان ‌کنم. این بچه می‌رود می‌خوابد. من و خانم هم می‌رویم آن اتاق، تا شما بدون مزاحم مدارک را بررسی کنید. این مدارک باعث می‌شود، تصدیق بفرمایید که من در آن دستگاه، که شکر خدا به برکت انقلاب معدوم شد، فقط آشپزبودم و آشپزی می‌کردم و آزارم به هیچ بنده خدایی نرسیده بود.
- شما مرا اشتباهی گرفته‌اید آقا. نمی‌دانم از چی حرف می‌زنید. کدام مدارک؟ از چه دستگاهی حرف می‌زنید؟
- ببینید قربان، الان مدارکی که تقدیم می‌کنم، نشان می‌دهد که من در آن دستگاه یک آشپز بیشتر نبوده‌ام. همان‌طور که مستحضرید، بعد از انقلاب هم که بی‌کار شدم، زندگی‌ام را با آشپزی در جشن و عروسی‌ها، یک‌جوری می‌گذرانم.
- این‌ها را چرا به من می‌گویید؟ این‌ها چه ربطی به من دارد؟
- قربان، مرا ببخشید. اما لازم نیست خودتان را بزنید به آن راه. بله، البته، درست است. گاهی وقت‌ها مافوق‌ها، وقتی جشنی، مهمانی‌ی، چیزی داشتند، برای آشپزی به خانه‌هاشان می‌رفتم. اما خدا به سر شاهد است فقط همین بود. شما بهتر از هرکسی می‌دانید. نمی‌شد نه بگوییم.
- ...
- خُب مجبور بودم. بخصوص که آدم عیال‌واری هم بودم.
به پسر هفت – هشت ساله‌اش نگاه می‌کند.
- من با این خانم بعد از انقلاب ازدواج کرده‌ام. هنوز یک ماه از انقلاب نگذشته، زنم دست سه بچه‌ام را گرفت و رفت. از ترس ِ آبرویش. می‌گفت، حاضر نیست با یک فرد خائن و مامور رژیم زندگی کند. دارم روده‌درازی می‌کنم. شما که همه‌ی این‌ها را می‌دانید.
- آقا، شما مرا با یکی دیگر اشتباهی گرفته‌اید. باورکنید، من فقط یک توریست هستم. فردا هم از این‌جا می‌روم.
- قربان، شما که خودتان اهل فن‌اید. حتا وقتی آدم را به عنوان آشپز استخدام می‌کنند، یک چیزهایی به آدم یاد می‌دهند. این را اعتراف می‌کنم. بالاخره آشپز ِ یک شرکت ِ لوله‌سازی که نبودم. زندگی ِ من و خانواده‌ام سیاه شده از بس تعقیب‌مان کرده‌اید. هر روز یک عده مامور ِ جدید.
- ولی من در تعقیب ِ شما نبودم.
- خواهش می‌کنم اجازه بفرمایید. چند ماه است که مرا تعقیب می‌کنند. اگر جسارت نباشد، باید عرض کنم شما کمی ناشیگری بخرج داده‌اید. چه توی پارک، چه توی رستوران، چه توی خیابان هربار که برمی‌گشتم نگاه‌تان کنم، سرتان را به یک طرف ِ دیگر می‌چرخاندید. یا به ساختمان‌ها نگاه می‌کردید و یا جلوی ویترین مغازه‌ها می‌ایستاد‌ید. حالا اجازه بدهید، من اول اوراقم را تقدیم حضورتان کنم.
زنش با یک ظرف میوه و خودش با یک پرونده ِ قطور برگشتند. زن ظرف میوه را گذاشت روی میز و خودش پرونده را داد دست من. حالا دیگر کنجکاوی‌ام تحریک شده بود. به کاغذها نگاه کردم: ورقه‌ی استخدامی سازمان امنیت ِ رژیم قبلی، حکم‌های اداری، فیش‌های حقوقی، کارت شناسایی و کُلی کاغذهای اداری ِ دیگر. همه با آرم و مُهر سازمان امنیت رژیم گذشته.
- تا شما یک نگاهی به این اوراق بیاندازید، بنده هم با یک کوکتل ِ عالی خدمت می‌رسم.
باید خودم را هرچه زودتر از این مخمصه نجات می‌دادم. کمی کاغذها را زیرورو کردم. وقتی لیوان را گذاشت روی میز و گفت:
- قابل شما را ندارد.
گفتم:
- بله حق با شماست. شما جز آشپزی کار دیگری در سازمان امنیت ِ رژیم سابق نداشتید. من این پرونده‌ها را با خودم می‌برم تا مستند با روسایم صحبت کنم. گزارش ِ بسیار خوبی برای‌تان ردمی‌کنم. شما خیال‌تان تخت باشید. از این لحظه به بعد دیگر سوژه نیستید.
- اختیار ما دست شماست. بنده کُپی ِ تمام این مدارک را همان‌طور که حضور عدالت‌گستر دادگاه تقدیم کردم، تقدیم شما هم می‌کنم. شاید گزارش ِ خوب ِ شما باعث فرجی در کار بشود.
- من به شما قول می‌دهم. از این لحظه به بعد شما دیگر سوژه‌ی ما نیستید.
- خدا شاهد است آقا، من نه کسی را لو دادم، نه از کسی بازجویی کردم و نه خدای ناکرده کسی را شکنجه دادم. فقط برای کارمندان ِ آن‌جا غذامی‌پختم.
- بله، این مدارک صحت ِ تمام حرف‌های شما را ثابت می‌کند.
- یعنی می‌فرمایید من خیالم راحت باشد؟
- خیال‌تان تخت ِ تخت باشد. هم نتیجه‌ی تعقیب و مراقبت‌ها و هم این مدارک ثابت می‌کند، شما در آن رژیم فقط آشپزی می‌کردید و الان دیگر فعالیتی ندارید. مطمئن باشید، گزارش من تمامن به نفع شما خواهدبود.
بلندشد، مرا بوسید و به زنش گفت:حالا حرفم را باور می‌کنی؟ دیدی من حق داشتم؟ دیدی حق با من بود؟




ها! ها! 

« ضد آرزو در یک روز آفتابی » از خودم می‌پرسم: « ضد آروز» یعنی چی؟ به خودم جواب می‌دهم: همیشه که عنوان ، چکیده‌ی خود ِ مقاله نیست. این یکی انگار عنوانش ادبی است. شبیه ِ عنوان ِ یک داستان فراپسامدرن است. "ضد آرزو"! باید حوصله کنم و کل مطلب را بخوانم. پس شروع می‌کنم: « 1- وقتى از انقلاب حرف مى زنيم، اشاره به كليتى فراگير و غيرقابل نفى داريم كه در روند آن اشكال عينى و در عين حال بافته‌ها و ساختارهاى ذهنى عوض مى‌شوند. » یعنی چی؟ خوب نمی‌فهمم. دوباره می‌خوانم. به گمانم یک چیزهایی دارد دستگیرم می‌شود. " در روند انقلاب اشکال عینی عوض می‌شوند؛ " همین‌طور " بافته‌های ذهنی و ساختارهای ذهنی." از خودم می‌پرسم: " اشکال عینی " یعنی چی؟ " بافته‌های ذهنی " یعنی چی؟ " ساختار ذهنی" یعنی چی؟ مقاله فلسفی است؟ تاریخی است؟ ادبی است؟ دو سطر مطلب و این‌همه سوال؟ خدا به داد برسد. ولی باید کل مطلب را بخوانم. ادامه می‌دهم: « ادبيات داستانى هم از ذهنى سرچشمه مى‌گيرد كه درگير و دار با اشكال و بنيادهاى عينى قرار دارد.» بله؟ ها! گفته "ادبیات داستانی". پس مقاله ادبی و درباره‌ی داستان است. اما دیگر حوصله ندارم یک جمله را دوبار بخوانم و بعدش هم کلی سئوال بی‌جواب پیش رویم باشد. لابد باید کل مطلب را بخوانم. حتمن پایین‌تر توضیح می‌دهد. « اين ذهن در هر جايگاه و مرتبه فكرى‌اى كه قرار داشته باشد خود را مبهوت و يا دستخوش كلان اتفاق و رويدادى مى‌بيند كه فرصت تحليل را از او سلب كرده و دچار مكث و ايستايى اش مى‌كنند.» اوووف! بابا حالا بی‌خیال شو، جان عمه‌ات! اصلن حوصله‌ی دقت زیاد ندارم. پس همین‌جوری چشم بچرخانم، ببینم دیگر چه می‌گوید: « ... حضور ِ بی‌وقفه‌ی چالش‌های ذهنی ... با حركت‌هاى پرآهنگ فيزيكى‌شان هم سو شده ...» پس چرا من نمی‌فهمم این بابا چی می‌گوید؟ لابد من سوادم کم است. کم خوانده‌ام. خیلی کم خوانده‌ام. عجب روشنفکری! عجب نثری! عجب حرف‌های عمیقی! حیف که من نمی‌فهمم. «ذهنيت رفتارگراى داستانى» ««تزوير رفتارى» ، « بازنمايى ِ شكل‌هاى رفتارى». عجب! این‌ها را کجا یادگرفته؟ من دیگر دارد رسمن حسودی‌ام می‌شود. بگذارم سرفرصت بخوانم. یا نه، اصلن ولش کن بابا! مگر من باید همه چیز را بفهمم؟ مگر من همه‌ی این مقاله‌هایی را که بعضی‌ها می‌نویسند، می‌فهمم؟ ولش کن. ولی خُب، اما آخر این غیاثی که من می‌شناسم، هیچ‌وقت از این جور چیزها نمی‌نوشت. بگذار جمله‌ی آخر را بخوانم، شاید نتیجه‌گیری‌اش را دست‌کم بفهمم. می‌خوانم: « باری، در خلاصه‌ترين حالت از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی فراوان می‌توان نوشت. » بله؟ دوباره می‌خوانم: «...از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی ...» «خزعبلات بی‌معنی؟ » یعنی خودش دارد می‌گوید، خُزعبلات بی‌معنی نوشته؟
بله. خودش – یعنی من – می‌گویم: آن‌چه نوشته‌بودم، خزعبلاتی بی‌معنی بود. ‌ به تقریب نصف ِ جملات و ترکیبات ِ " ضد آرزو در یک روز آفتابی " را از جای جای یک مقاله‌ی چاپ شده برداشته‌ام. بقیه‌اش را هم خودم برهمان مبنا و سبک، یعنی ِ سبک ِ گنده‌گوزی نوشتم. پست قبلی در عرض چهل و هشت ساعتی که روی نت بود، نزدیک به دویست بازدید‌کننده داشت و تعداد پیام‌های مرتبط،؟ فقط یکی، آن‌هم دقیقن همان بازتابی که حدس می‌زدم: والله ناصر جان هی اومدم خوندم هی رفتم هی فکر کردم خوب شاید یه بار دیگه بخونم بیشتر دستگیرم میشه ...بعد از بیست سال زندگی اینور دنیا تعجب میکنم که تو چطور میتونی هنوز اینگونه پیچیده بنویسی و من چطور نمیتونم اینقدر پیچیده بخونم ؟؟؟ میبینی که همه در رفتن و هیچکس جرات نکرده برات کامنت بذاره. خلاصه خسته نباشی . شب و روز خوش. shohreh Homepage 02.13.06 - 9:10 pm #
یعنی از قرار معلوم از این تعداد بازدیدکننده، بیننده، خوانده یا کلیک‌کننده هیچ‌کس حوصله نکرد، آن نوشته را تا آخر بخواند؛ شهره هم. و البته به حق. عنوان آن نوشته هم، مطلقن هیچ ربطی به خود نوشته، ندارد. گرچه اصلن خود ِ نوشته بی‌ربط است.

وقتی چیزچندانی در چنته نداشته‌باشی، فقط می‌توانی پشت ِ شیشه‌ی بخارگرفته‌ی پیچیده‌نویسی پناه بگیری، آن وقت ظاهرن پیچیده، اما بی‌معنی می‌نویسی. و نوشته‌ی بی‌معنی، هوادارنی بی‌معنی دارد.
به قول ما گیلک‌ها، صد سخن به یک سخن: مرعوب ِ جملات پرطمطراق و حکم‌های کیلویی نشویم.

پی‌نوشت: به هزار و یک دلیل نمی‌خواهم و نمی‌توانم منبع ِ آن مقاله را بگویم. دلیل اول این‌که نمی‌خواهم دشمن‌تراشی کنم. هزارتای دیگر را خودتان حدس بزنید.




ضد آرزو در یک روز آفتابی 

1- وقتى از انقلاب حرف مى زنيم، اشاره به كليتى فراگير و غيرقابل نفى داريم كه در روند آن اشكال عينى و در عين حال بافته‌ها و ساختارهاى ذهنى عوض مى‌شوند. ادبيات داستانى هم از ذهنى سرچشمه مى‌گيرد كه درگير و دار با اشكال و بنيادهاى عينى قرار دارد. اين ذهن در هر جايگاه و مرتبه فكرى‌اى كه قرار داشته باشد خود را مبهوت و يا دستخوش كلان اتفاق و رويدادى مى‌بيند كه فرصت تحليل را از او سلب كرده و دچار مكث و ايستايى اش مى‌كنند. کلان روایت‌ها هنگامی که از معبر ِ تنگ و سخت ِ حضور ِ بی‌وقفه‌ی چالش‌های ذهنی کاوشگر بگذرند و به درون مکث‌گونه‌ی نوعی هنر که من آن را در این‌جا - بااغماض - "هنر بی‌درد" می‌خوانم، برسد، می‌داند از سرگذتشی نشات گرفته است که بی‌پروایی در پرش‌های ذهنی مشوش را برمی‌تابد یا برنمی‌تابد. چگونگی ِ فرایند کلی ِ اهالی هنر و ادبیات در جزء جزء ساختمان اندیشه‌های دیروز و فردا خود را به‌گونه‌ای خزیده و خزنده می‌نمایاند که بیشتر به چالش خواندن ِ فطرت ِ خفته‌ی ارواح تاریخ ماننده است. آیا می‌ارزد؟ این پرسش در کلیت خود از راه‌های هموار و ناهموار ِ تفکر ِ شرقی به سراشیب‌های نقب می‌زند که گزند ِ حضورش بروجدان تاریخ سنگینی می‌کند. در سال‌های پسین ِ انقلاب، گشتاورد ِ نوینی در طیف ِ وسیعی از اهل هنر جان گرفت تا ذهن‌های ِ تک‌بعدی مبهوت ِ رنگ‌های نوینی شده را که در فراسوی افق خودنمایی می‌کردند، به پیش بخواند و با او بخواند و بازببیند چه برما رفته است. دیروز ِ ما، این حرکت مدام روايى، با حركت هاى پرآهنگ فيزيكى شان هم سو شده و كليتى را مى ساخت كه در آن پديده هايى فراموش شده و يا تزئينى مانند شهر و جريان هاى خيابانى به صورت جدى وارد متن ِ عصر می‌شوند.
2- هندسه‌ی این کلیت را، اين عدم قالب‌پذيرى و ساخته‌شدن سريع لايه‌ها و خرده‌روايت‌هاى جديد را «ذهنيت رفتارگراى داستانى» می‌خوانیم. و اين اتفاق مولفه غريبى نبود. از ذهنى سرچشمه مى‌گرفت كه در آن چند لايگى را نوعى «تزوير رفتارى» مى‌دانست. بنابراين از آن‌جا که انقلاب يك حجم روايى بود، هدف نهايى اين ذهن خرد كردن كليتى به نام انقلاب و تبديل آن به قالب‌هاى كوچك‌تر يعنى قهرمان‌ها و ابرمردها بود. بنابراين ذهن ايشان از درهم ريختن و يا ساختن منطق‌هايى برآمده از زيبايى شناسى صرف عدول كرده و به سمت ضبط و انعكاس ساده‌ترين و يا برجسته‌ترين شكل‌هاى انسان انقلابى حركت كرد. مانيفست‌هايى كه بايد شكل زيبايى شناسانه امر رئاليستى بيرونى را آفريده و قائل به نوعى رفتارگرايى قابل ديدن بوده باشند، اجازه ايستايى نداشتند. عناصرى كه اين تئورى را مى سازد، بازنمايى ِ شكل‌هاى رفتارى و جمعى‌اى بود كه اصلاً «خاص» نبودند.
باری، در خلاصه‌ترين حالت از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی فراوان می‌توان نوشت، و ما را کار نه این است. گو که اين مقدمه كلى اشاره‌اى هرچند كوتاه به اين روند بود.





در ضمن بدین وسیله اعلام می‌شود: پرونده‌ی بحث ِ شیرین ِ Oregano مختومه است.





از قرار پرتقال بی‌خود اسم درکرده. زنجبیل، ویتامین ث‌اش خیلی خیلی بیشتر از پرتقال است.




واپسین روزهای [کافکا] 

ویلی هااس[1]
ترجمه: ناصر غیاثی
ا
خانمی برای من نامه‌ای نوشته است، پرستاری به اسم آنا[2]، که از کافکا، تا لحظه‌ی مرگش در سوم یونی 1924 در آسایشگاه ِ دکتر هوفمان[3] در کیرلینگ[4]، نزدیک ِ کلوسترنوی‌بورگ[5]، پرستاری می‌کرد. او مایل نیست اسم کاملش را بیاورم. قلب ِ ساده و مهربانش شخصیت ِ عظیم و کمیاب را حس کرده است، اگرچه معلوم است که او پیش از آن‌ چیزی درباره‌ی کافکا نمی‌دانست. لابد این قلبش بود که سرانجام باعث شد، وقتی پس از مرگ کافکا کتاب‌هایش را خواند، بسیاری از چیزهای اساسی را، درست‌تر و عمیق‌تر از تفاسیر ادبی که در مجموع قادر به درک بودند، بفهمد. او کسی بود که وظیفه‌ی اندو‌ه‌زای بستن ِ چشم مُرده به او واگذارشد. این زن متواضع می‌گوید:« نمی‌توانم درباره‌ی فرانتس کافکای نویسنده اظهارنطرکنم. اما به عنوان انسان، تنها بیماری است که از یادم نمی‌رود و مرگش، آن‌طور ساده که اتفاق افتاد، ‌چنان تکان‌دهنده بود که همه‌ی ما را که در کنار تختش بودیم، گریاند.»
کافکا به طرز علاج‌ناپذیری مبتلا به بیماری سل ِ حنجره، ریه و روده بود. اطرافیانش تشکیل می‌شد از دورا دیامانت[1]، یک هنرپیشه‌ی زن ِ جوان، که کافکای بسیار رنج‌دیده‌، سرانجام آرامش ِ دلش را با او یافته بود، و یک دوست جوان، دکتر کلوپ‌شتوک[2]، که شب و روز در کنار ِ بستر ِ مرگ نگهبانی می‌داد. او برای کافکا، خیلی بیشتر از فقط یک لحاظ،، عزیز بود. بحث‌های اساسی با او را در مورد یکی از مسایل ِ اصلی ِ کافکا، مسئله‌ی خدای عهد عتیق در موعظه‌ی کیرکه‌گارد[3] درباره‌ی قربانی ابراهیم[4]، می‌شناسیم.
کافکا هنوز هر روز ساعت‌ها می‌نوشت. اما به تدریج دیگر نمی‌توانست اصلن چیزی بخورد. پرستار متوجه‌ی چیز شگفت‌انگیزی شده بود: « کافکا، هفت سال پیش از مرگش[10]، در نوول ِ " هنرمند گرسنگی "[11] انزجار از غذا را وصف می‌کند، همان‌گونه ‌که خود او این انزجار را، وقتی که حلق ِ بیمارش دیگر از عهده‌ی غذا برنمی‌آمد، احساس می‌کرد.» انزجار ِ حقیقی ِ او از غذاهای گوشتی، در سال‌های سلامتی نیز، مشهور است و ریشه‌های بسیار عمیق ِ روی‌هم‌رفته آیینی دارد. "آیینی" درج شده در مذهب ِ شخصی ِ کافکا و نه در ایمان یهودی‌اش. این هیچ ربطی به مثل، به گیاه‌خواری ِ روشنگرانه‌ی کسی مثل ِ ج. ب. شاو[12] ندارد. اما وقتی دیگران از چیز خوبی لذت می‌بردند، کافکا با علاقه‌ به تماشای‌شان می‌نشست. شرابی را که برایش آورده بودند، باید پرستار[ش] آنا می‌نوشید. وقتی می‌دید پرستار چه لذتی از آن می‌برد، شادمانه لبخند می‌زد. می‌گفت: « انگار خودم می‌نوشم.»
زن ِ سال‌خورده‌ی اکنون هفتادوسه ساله می‌گوید: « جانش بطور عمده مشغول چیزی بود که می‌نوشت.» و به همین‌خاطر – آن‌گونه که این پرستار با تجربه توجه می‌دهد، موردی کاملن خاص، – اثری از حس ِ عمیق ِ رو به فزونی ِ زندگی و وجد، آن‌گونه‌ که نزد بیماران مبتلا به سل، پیش از مرگ ظاهر می‌شود، در وی نبود. [کافکای] رو به موت هنوز تا جایی‌ که می‌توانست در برابر تزریق از خود مقاومت نشان می‌داد. به پزشک معالج، دکتر اورن‌شتاین[13] می‌گفت: « خطوط ِ روی دشت هم نیازی به تزریق ندارند.»
کافکا برای مرگ تدابیر متفاوتی اندیشیده بود. یکی از آن تدابیر ِ مشهور مربوط به دکتر کلوپ‌شتوک بود: وقتی دیگر هیچ امیدی نیست، او با یک آمپول به پایان ِ سریع، شتاب ببخشد. به‌نظر می‌رسد، کافکا با همراه زندگی‌اش دورا، در حالی پراز شور، به این توافق رسیده بود، که او هم همراه کافکا بمیرد. به هیچ‌کدام از این وعده‌ها عمل نشد. البته اما کلوپ‌شتوک ِ وفادار یک توافق ِ سوم ِ مکتومی را به عمل درآورد: در ساعت آخر دورا را به بهانه‌ای به جایی بفرستد، تا جان‌کندن او را نبیند. کلوپ‌شتوک این‌کار را کرد و دورا را با یک نامه به پست فرستاد.
اما در دقایق آخر کافکا دلش برای دورا تنگ شده بود. پرستار می‌نویسد: « چون پُست در همان نزدیکی بود، کمک پرستار را دنبال او فرستادم. دورا نفس‌زنان برگشت، با گلی در دست، که همان چند لحظه پیش خریده بود. کافکا کاملن بی‌هوش می‌نمود. دورا گل‌ها را جلوی صورت او گرفت و در گوشش نجواکرد: « فرانتس! این گل‌های زیبا را ببین! بو بکش!» « در این موقع [کافکای] درحال موت که به نظر می‌رسید، در عرش سیرمی‌کند، یک‌بار دیگر بلندشد و گل‌ها را بوکشید. باورکردنی نبود. و باورنکردنی‌تر این که چشم چپ دوباره بازشد. زنده می‌نمود. او چشمان ِ درخشان ِ هنگامه‌ای داشت و لبخندش بسیار پرمعنی بود و وقتی دیگر نمی‌توانست حرف بزند، دست‌ها و چشم‌ها[یش] گویا بودند.»


Aus: »Als mir Kafka entgegen kam…« Erinnerungen an Franz Kafka
Herausgegeben von Hans-Gerd Koch
Verlag Klaus Wagenbach Berlin, 1996
S. 193-195

[1] Willy Haas
[2] Anna
[3] Hoffmann
[4] Kierling نام ده
[5] Klosterneuburg شهری در دوازده کیلومتری ِ وین
[6] Dora Diamant
[7] Klopstock
[8] Kierkegaard
[9] Abraham
[10] توضیح: کافکا "هنرمند گرسنگی " را دو سال قبل از مرگش، در تابستان 1922، نوشته بود.
[11] Hungerkünstler
[12] G. B. Shaw
[13] Orenstein




Oregano 

به مناسبتی باید بدانم در فارسی به Oregano چه می‌گوییم. طبیعی است که اول به سراغ بهترین فرهنگ لغت ِ آلمانی - فارسی، یعنی فرهنگ لغت ِ تدوین ِ دکتر بهزاد می‌روم. Oregano را مراجعه می‌دهد بهOrigano و در برابرش نوشته: "مرزنگوش؛ مرزنجوش". مشکل اول ِ من این است که نمی‌دانم "مرزنگوش" یا "مرزنجوش" چی هست. در کنارش هم از خودم یک سئوال علمی می‌کنم: « چرا همین معنی را در برابر ِ Oregano که مصطلح است نیاورده؟ » وقتی در پیداکردن معنی ِ دقیق ِ کلمه شک دارم، محض احتیاط سری هم به فرهنگ آلمانی – فارسی، بروک هاوس، ترجمه‌ی آقای خشایار ِ قائم مقامی می‌زنم. آن‌جا هم ایضن ارجاعش، مثل ِ فرهنگ ِ آقای بهزاد است. و در برابر ِ Origano نوشته: "ادویه از برگ درخت". دوباره می‌خوانم، بله، سیاه روی سفید، نوشته شده: "ادویه از برگ ِ درخت." گویا قضیه دارد بیخ پیدامی‌کند. هربار کف‌گیر به ته دیگ می‌خورد، ناچارم بروم سراغ ِ فرهنگ ِ آلمانی – فارسی، تالیف ِ آقای امیراشرف آریان‌پور. بحمدالله فرهنگ ایشان نه Oregano را دارد و نه Origano را. خلاص. اما همان‌طور که دنبال Oregano یا Origano می‌گردم، چشمم می‌خورد به کلمه‌ی Orgasmus . خوب، کلمه‌ی تحریک‌کننده‌ای است. گفتم ببینم چی آورده‌اند؟ نوشته‌‌اند: "اوج لذت جنسی؛ طغیان ِ شهوت". "طغیان شهوت " را که خواندم، خندیدم، ترسیدم و کتاب را بستم.
هیژده نوزده سال پیش آقای حسین توکلی یک فرهنگ ِ آلمانی – فارسی ِ کوچولو اما خوبی درآورده بود. طفلک خودش می‌آمد در جلسات فرهنگی ِ ایرانی‌ها کتابس را می‌فروخت. اخیرن یک فرهنگ ِ فارسی – آلمانی هم درآورده‌اند که من هنوز ندارم. باری ایشان از آن فرهنگ ِ آلمانی – فارسی یک فرهنگ بهتر درآورده‌اند که من چاپ ِ 93 اش را دارم. بد نیست. ایشان خوشبختانه یک کلمه آورده‌اند، همان را که مصطلح نیست، یعنی Origano را و در برابرش نوشته‌اند: " پونه کوهی". حالا از خودم چند تا سئوال دارم: یک: « مگر آیا پونه همان نعنا نیست؟ » دو: « آیا پونه کوهی با پونه غیرکوهی فرق دارد؟» سه: « آیا پونه یا نعنا همان مرزنگوش یا مرزنجوش است؟» یا این‌که چهار: « فقط پونه‌ی کوهی می‌شود مرزنگوش یا مرزنجوش؟» یک چیز اما مسلم است: این کلمه به یک گیاه اطلاق می‌شود، پس باید در فرهنگ ِ مصور باشد. مستقیم می‌روم سراغ فارسی – آلمانی ، آکسفورد – دودن که " هیت مولفان دودن و بخش آلمانی مرکز نشر دانشگاه آکسفورد" آن را " تالیف " کرده‌اند و آقای مهندس حسین کاظم‌زاده آن را به فارسی ترجمه کرده است. به عبارت ساده‌تر آقای مهندس معادل ِ انگلیسی ِ کلمه‌ی آلمانی را یافته و آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده. تعریفی ندارد، اما پرُ بد هم نیست. در کمال تعجب می‌بینم نه از Oregano خبری هست و نه از Origano . فرهنگ مصور آلمانی - آلمانی ِ مصور هم این کلمه را ندارد. ناچارم دست به دامن همان فرهنگ ِ عهد بوقی ِ علوی – یونکر بشوم. عجیب است. این‌ها هم کلمه‌ی مصطلح ِ "پونه " را به کلمه‌ی غیرمصطلح ِ " پودنه" ارجاع داده‌اند. چاره‌ای نیست. در پرابر پودنه نوشته‌اند: Minze . " پونه‌ی کوهی " هم ندارند. حالا دیگر حسابی شک کرده‌ام. نکند " نعنا " با "پونه " فرق داشته و من نمی‌دانم. بله در برابر نعنا هم آورده‌اند: Minze . حتا " جوهر خشک ِ نعنا " را هم آورده‌اند. می‌شود: das Menthol. فرصتی اگر بود، می‌رفتم ببینم " جوهر خشک نعنا " چیست. از اسمش برمی‌آید برای درمان کچلی خوب باشد. فعلن اما گرفتار کلمه‌ی دیگری هستم. از آلمانی به انگلیسی می‌روم و در فرهنگ انگلیسی – فارسی ِ آریان‌پور کشف می‌کنم کهOregano همان " پونه‌ی کوهی " است. جمع‌بندی می‌کنم: یک " مرزنگوش " یا " مرزنجوش" داریم با دو تا " پونه‌ی کوهی " به اضافه‌ی یک " ادویه از برگ درخت. ".
فرهنگ ِ معین باید حتمن بتواند تکلیف این چند کلمه راروشن کند. می‌نویسد: "مرزنگوش یا مرزنجوش گیاهی از تیره‌ نعناعیان..." و بعد شرح ِ وصاف شکل و شمایل برگ و ساقه و غیرو. پس یعنی آیا مرزنگوش یا مرزنجوش خود ِ خود ِ نعنا نیست؟ لاتین و فرانسوی‌اش را هم در پانویس آورده:origanum marjorana به لاتین و " مرزنگوش ِ وحشی " به فرانسه می‌شود: origan vulgaire . آیا " مرزنگوش وحشی " با مرزنگوش ِ اهلی " فرق دارد؟ بگذریم از این‌که معلوم نیست چرا معادل ِ فرانسه‌ی کلمه را در فرهنگ لغت فارسی به فارسی ‌آورده‌اند. مجسم کنید مثلن فرانسوی‌ها در فرهنگ لغت‌شان (لاروس هست، نه؟) برای توضیح بیشتر همین origan vulgaire در پانویس بنویسند: فارسی: پونه کوهی!!! بگذریم . از مرزنگوش معین چیزهایی دست‌گیرم شد؛ شباهت ِOregano را با origan را می‌گویم. حالا ببینم درباره‌ی " پونه " چه می‌گوید. یارالعجب! معین هم " پونه " را ارجاع می‌دهد به " پودنه ". پس این باید یک روش علمی ِ پذیرفته شده باشد که کلمات ِ مصطلح را به کلمات ِ غیر مصطلح ارجاع می‌دهند. آیا حکمتش این است که به گنجینه‌ی لغات ِ مترادف ِ مراجعه‌کننده اضافه کنند؟ الله و اعلم. ببینم معین درباره‌ی" پودنه" چه می‌گوید. آورده: " گیاهی از تیره نعناعیان... ". و " نعناع" ؟ " گیاهی است که سررشته تیره نعناعیان می‌باشد..."
حالا چطور بفهمم Oregano به فارسی چه می‌شود؟ مرزنگوش یا مرزنجوش؟ پونه یا نعنا؟ پونه‌ی کوهی؟ ادویه از برگ درخت؟



صفحه اصلی

ایمیل


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com