<$BlogRSDUrl$>

 

چگونه « زنجیر... » را نوشتم 

رسم نیست که نویسنده شان نزول یا روند شکل‌گیری ِ داستانی را که نوشته، بگوید، توضیح داستان که جای خود دارد. اما مرا چه به رسم! سنت‌شکنی هم اگر کرده بوده باشم، چه بهتر.

مفهوم ِ مرگ در من زنده است، شاید چون خیلی زود با مرگ آشناشدم. مدت‌ها در آرزوی نوشتن ِ داستانی بودم که مرگ در آن حضوری محوری داشته باشد. سرانجام روزی از خودم پرسیدم: « برای نخستین‌بار کی با مفهوم مرگ آشنا شدی؟» یادم آمد:
نباید بیشتر از هفت هشت سالم بوده باشد. پیش از ظهر یک روز ِ تابستانی مردی را دیدم که از پشت یک وانت روسی که سنگ بلوک حمل می‌کرد، افتاد پایین. فریاد مردان دیگری که پشت وانت نشسته بودند، باعث شد راننده ترمزکند و مغازه‌داران هجوم بیاورند. من لابد چند لحظه بعد رسیدم و باز لابد از لابلای پاهای بلند مردها، جثه‌ی کوچک ِ خودم را به جسد رساندم: مردی روی آسفالت دراز کشیده بود، لباس مندرسی تنش بود و ته ریشی به صورتش داشت. سرش رو به آسمان بود و چشم‌هایش باز. از گوشه‌ی لبش باریکه خونی جاری بود که داشت چکه چکه روی آسفالت می‌ریخت. کسی کتش را کند و انداخت روی جنازه. وقتی خواستم این صحنه را بنویسم، با خودم فکرکردم، این مرد در ده زندگی می‌کرده و حتمن زنی داشته. از خودم پرسیدم: « وقتی مرد افتاد و مُرد، زنش داشت چکار می‌کرد؟ آیا بچه هم داشتند؟» در پاسخ به همین پرسش‌ها بود که با به ‌کارگیری ِ دانسته‌هایم درباره‌ی زندگی در ده، مرگ ِ اول را نوشتم. که در داستان تبدیل شد به مرگ ِ دوم.
مرگ دوم مربوط به یک هم‌شهری بود به نام عباس، قد کوتاه و سرطاس، فرزند بزرگ خانواده‌ای پر جمعیت که وقتی از سربازی برگشت، پدر، یک تاجر ِ ورشسکته‌ی فراری بود. عباس در طول دو سه – چهار سال نه تنها بده‌کاری‌های پدر را داد، بلکه مغازه‌ای هم برای او خرید و چهار پنج برادر بیکارش را هم در کارگاه ِ تولید لوله‌ی سیمانی و سنگ‌بلوکی که بازکرده بود، به کار گرفت. حالا که دیگر کار عباس رونق گرفته بود و آبروی از دست رفته‌ی خانواده را برگردانده بود، وقت ِ ازدواجش بود. پدرش با پدر دختری که من آن روزها خیال می‌کردم، عاشقش هستم در بازار به توافق می‌رسند. عباس هم قبول می‌کند. تمام ِ مراسم ِ مقدماتی برای ازدواج انجام می‌گیرد. تا این‌که عشق ِ آن روزم به من می‌گوید، کار تمام است و فردا برای خرید ِ عروسی به بازار می‌روند. آن روز دو سه ساعتی او را در کوچه‌ پسکوچه‌های محله‌ها‌ی "ساغری‌سازان" و "خواهرامام" و "کوچه امید" رشت چرخاندم، در ِ گوشش خواندم و او را که تسلیم شده بود، به عصیان و شورش تشویق کردم. شب که رفت منزل، گفت: « یا ناصر و یا خودم را می‌کشم.» خانواده‌اش از ترس ِ آبروریزی ناچار شدند، به خواستگاری عباس ِ سی ساله از دختری شانزده هفده ساله جواب رد بدهند. بعدها شنیدم که عباس گفته: « من نمی‌داستم این دو تا هم‌دیگر را دوست دارند، وگرنه اصلن از همان روز اول به خواستگاری نمی‌رفتم.» که البته دروغ بود. آوازه‌ی عشق ما دو تا سال‌ها بود که در شهر ِ کوچک‌‌مان پیچیده بود. یا شنیدم که گفتند:« ناصر رفته به عباس گفته، من این دختر را دوست دارم و عباس جوان‌مردی کرده و پاپس کشیده.» که البته باز این هم دروغ بود. من با عباس حتا یک کلمه هم در این باره حرف نزده‌بودم. باری در این میانه یک کارخانه‌ی تولید ِ لباس در نزدیکی شهرمان افتتاح شد که تعدادی مهندس هندی استخدام کرده بود. یکی از این مهندسین، اجاره‌نشین ِ یکی از خانه‌هایی شده بود، که عباس ساخته بود. این مهندس دختر جوانی هم داشت. یک سال و اندی بعد از به‌هم خوردن عروسی ِ عباس با عشق ِ آن روزهای من، عباس دختر ِ هیژده نوزده ساله‌ی هندی را به زنی می‌گیرد و شش ماه بعد سکته قلبی ِ عباس، تازه عروس هندی را در ایران بیوه می‌کند. از این‌همه که من درباره‌ی عباس می‌دانستم، فقط داشتن کارگاه سنگ‌بلوک او را به مرگ اول مربوط می‌کرد و فاجعه‌ی بیوه شدن زنی حامله به درد داستانم می‌خورد. هیچ الزام داستانی برای آوردن ِ تمام آن‌چه که می‌دانستم وجود نداشت، که هیچ، بار اضافی بر دوش داستان بود و در نتیجه به خراب کردن ِ داستان منجرمی‌شد. پس تنها کاری کردم به او زنی ایرانی دادم و به آن زن اسم ِ عشق ِ آن سال‌ها را. یادم هست، وقتی آن روز غروب گفتند: « عباس مُرده » حتا وقتی جنازه‌اش را در مسجد، درون ِ تابوتی که پارچه‌ی سیاهی روی آن کشیده بودند دیدم، باور نکردم. خیال می‌کردم الان است که عباس بلند شود و به دوستانش بگوید: « بابا! می‌گذارید یک چرت بزنم یا نه؟؟» مرگ عباس شد داستان ِ سوم.
مرگ سوم، مرگ همسایه‌مان کاظم آقای قهوچی بود. حالا دیگر من چهارده پانزده سالی داشتم. تابستان بود. بعدازظهرها باید صبرمی‌کردم، مادرم به خواب فروبرود تا بتوانم فرارکنم و به رودخانه به شنا بروم. آن پرویز ِ درون داستان، منم. صدای شیون ِ زهرا خانم، زن ِ کاظم‌آقا که در کوچه پیچید: « وای می کاظیم آقا.»، مادرم را از خواب پراند و من دانستم شنای امروز مالیده. یادم هست که وقتی دیدم روی جسد کاظم آقا یک ملحفه‌ی سفید انداخته‌اند و حیاط ِ کوچک و سبز و بسیار تمیز ِ خانه‌اش مملو از آدم شده، فکرکردم، نکند با آن عصبانیتی که از کاظم‌آقا می‌شناختم، الان بلند شود و سر مردم داد بزند: « این وقت روز در خانه‌ی من چکار دارید؟» باید فضای خانه‌های اطراف را به وصف در می‌آوردم تا آن رخوتی را که در بعدازظهرهای رطوبی ِ شمال به آدمی دست می‌دهد، به خواننده منتقل کنم. حالا باید آن دو مرگ را با این یک مرگ در ارتباط قرارمی‌دادم. کارگران غروب‌ها در قهوه‌خانه‌ها جمع می‌شدند و چای می‌خوردند و گپ می‌زدند. به خاطر اخلاق بد و عصبانی بودن ِ کاظم‌آقا، کمتر کارگری به مغازه‌اش می‌رفت. اما من آن‌جا را کردم پاتوق کارگران تا بتوانم او را به دو مرگ ِ دیگر پیوند بزنم. و مرگ ِ کاظم‌آقا را بیاندازم به یک روز یکشنبه‌ی شلوغ، که بازار هفتگی بود و هنوز هم البته هست. مرگ ِ کاظم‌آقا قهوه‌چی‌، شد مرگ ِ اول.

و به این ترتیب سه حلقه از زنجیری به نام مرگ را که ازلی و ابدی است، ساخته بودم. چرا سه فصل؟ چون چهار فصل، سال را به یاد می‌آورد و این یعنی بسته شدن دایره یا سربه هم آمدن زنجیر، پایان ِ یک دوره و آغاز ِ دورانی دیگر. و چون مرگ را پایانی نیست، چون مرگ تمام نمی‌شود، خطی است که از ازل آمده و به ابد می‌رود. به این ترتیب داستان «زنجیر...» با خاطره‌ای که در ذهنم بود، پاگرفت.

امروز که داستان را منتشرکرده‌ام، و امیدوارم خوانده شده باشد، دیدم بهتر بود، کاظم‌آقا به جای این‌که بگوید: «آخ دلم!» که هم خیلی سانتی‌مانتال و هم بسیار تکراری و مستعمل است، باید می‌گفت: « وای می‌ دیل » که فارسی‌اش تقریبن همان « وای دلم » می‌شود، تا هم با فریاد زنش « وای می کاظیم آقا » هم‌خوانی داشته باشد و هم عیب و ایرادهای « آخ دلم » را نداشته‌باشد. این تصحیح بماند برای وقتی که مجموعه‌ی سوم داستانم بیرون می‌آید.

هایدلبرگ 26.03.06




هزارتو 

«مرگ » مضمون مناسبی برای شماره‌ی فروردین ِ یک نشریه نیست، انگار دهن‌کجی‌ است به زایش، به عمو نوروز، به سبزی‌ و نور. اما چه کنیم که مرگ در ما حضور دارد، حتا در بهار. آدمی آن را یا به گونه‌ای می‌پذیرد و با آن کنار می‌آید یا به اعماق ِ ناخودآگاه می‌راند. مرگ اما با هزاران نماد ِ فردی و جمعی به رویاها، نه، به کابوس‌هایش راه می‌یابد و خود را به رُخ می‌کشد. چرا که تا موجودی زنده است، مرگ هم موجود است.
از آن بسیار گفته و نوشته‌اند و باز خواهند گفت و خواهند نوشت. هزارتویی‌ها هم نوشته‌اند، هریک با زبان و شکل و منظر ِ خاص خود. من هم نوشته‌ام و آن را زنجیری ازلی - ابدی در سه فصل خوانده‌ام.




افسانه ی خوشبختی 


اِیرش کستنر[1]
فارسی: ناصر غیاثی


پیرمردی که در می‌خانه‌ی پراز دود جلوی من نشسته بود، شیرین هفتاد سال داشت. انگار برف روی موهایش نشسته بود. چشم‌هایش، مثل ِ میدان‌ ِ اسکیت روی یخ که حسابی ‌جاروشده باشد، می‌درخشید. گفت:
- آی که این مردم چقدر احمق‌اند.
و سرش را طوری تکان داد که فکرکردم الان است که از توی موهایش دانه‌های برف توی هوا بلند شوند.
- خوشبختی که یک تکه سوسیس دودی نیست، که هر روز بشود یک تکه‌ ازش بُرید.
گفتم:
- درست است، خوشبختی اصلا و ابدا چیزی دودی نیست، گرچه...
- گرچه؟
- گرچه شما یکی شبیه کسی هستید که ژامبون ِ خوشبختی در دودکش خانه‌اش آویزان است.
گفت:
- من استثنائم.
و یک جرعه نوشید.
- من استثنائم، چون آن مردی هستم که هنوز می‌تواند یک آرزوی دیگر هم بکند.
نگاهی پرس و جوگر به صورتم انداخت و بعد داستانش را تعریف کرد. با « خیلی وقت پیش بود» شروع کرد. سرش را به دو دستش تکیه داد و گفت:
- خیلی خیلی وقت پیش بود، چهل سال پیش. هنوز جوان بودم و از زندگی مثل لُپی بادکرده رنج می‌بردم. یک روز ظهر که آزرده خاطر روی یک نیمکت سبز ِ پارک چمباتمه زده بودم، پیرمردی کنار من نشست و همین‌طوری گفت: "بسیار خوب. ما فکرهای‌مان را کردیم. می‌توانی سه تا آرزو بکنی. " من انگار که چیزی نشنیده‌ام، به روزنامه‌ام چشم دوختم. ادامه داد: " هرچه می‌خواهی آروز کن، زیباترین زن ِ دنیا یا پول زیاد یا بزرگترین سبیل. مسئله‌ی خودت است. ولی سرانجام خوشبخت شو! این نارضایتی ِ تو حسابی رفته تو اعصاب ما. " شبیه بابانوئلی بود در لباس شخصی: ریش پُر سفید، لپ‌های قرمز مثل سیب، ابروهایی مثل پنبه‌ای که از درخت کریسمس آویزان می‌کنند. هیچ چیزش عجیب نبود. فقط شاید کمی خوش قلب به نظر می‌رسید. بعد از این‌که به دقت نگاهش کردم، دوباره به روزنامه‌ام چشم دوختم. گفت: "گر چه به ما مربوط نیست با سه تا آرزویت چکارمی‌کنی. اما اگر قبلن موضوع را به دقت موردبررسی قراربدهی، البته که کاراشتباهی نکرده‌ای. چون سه تا آروز سه‌تاست ، چهار یا پنج‌تا آرزو نیست. و اگر بعدن بازهم حسود و بدبخت باشی، نه می‌توانیم کمکی به تو بکنیم و نه به خودمان." نمی‌دانم می‌توانید خودتان را جای من بگذارید یا نه. من روی یک نیمکت نشسته بودم و با خدا و دنیا سرجنگ داشتم. از دورها صدای زنگ ِ متروی برقی می‌آمد. یک جایی دسته‌ی نگهبانان داشت با طبل و شیپور به طرف قصر می‌رفت. و این مرتیکه‌ی خُل نشسته بود کنار من.
- عصبانی شدید؟
- بله، عصبانی شدم. حال من مثل حال یک کتری ِ کمی قبل از انفجار بود. و وقتی خواست دهان ِ مثل پنبه سفید ِ پدربزرگ‌گونه‌اش را دوباره بازکند، در حالی‌که از خشم می‌لرزیدم، سرش دادکشیدم: " برای این‌که خر پیری مثل ِ شما دیگر به من "تو" نگوید، از فرصت استفاده می‌کنم و اولین و درونی‌ترین آرزویم را برزبان می‌آوریم: بروید به جهنم." کار خیلی خوب و مودبانه‌ای نبود. ولی کار دیگری هم از دست من برنمی‌آمد. وگرنه تکه پاره می‌شدم.
- خُب؟
- "خب" چی؟
- رفته بود؟
- آها! معلوم است که رفته بود. انگار بادبرده‌ بودش. درست در همان ثانیه. آب شده بود، رفته زیر زمین. حتا زیر نیمکت را هم نگاه کردم. آن‌جا هم نبود. از وحشت داشت حالم بهم می‌خورد. قضیه‌ی آرزو انگار جدی بود. آرزوی اول برآورده شده بود. ای دادو بی‌داد. و اگر آن آرزو برآورده شده بود، پس پدربرگ ِ خوب ِ مهربان ِ سربه‌زیر، یا حالا هرکس که بود، نه تنها رفته بود، و از روی نیمکت ناپدید شده بود، نخیر، بلکه پیش شیطان هم بود. پس یعنی رفته بود جهنم. به خودم گفتم: "خودت را مسخره نکن! نه شیطانی وجود دارد، نه جهنمی." ولی آن سه تا آروز چی؟ آن‌ها هنوز به قوت خودشان بودند؟ و با این وجود، هنوز آرزویم را نکرده، پیرمرده ناپدیدشده بود... گرمم شد و سردم شد. زانوهام مثل بید می‌لرزید. حالا چی‌کارکنم؟ چه جهنمی وجود داشته باشد چه وجود نداشته نباشد، پیرمرده باید دوباره ظاهرمی‌شد. این یکی را بدهکارش بودم. چه جهنمی وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، ناچارم بودم آرزوی دوم از سه تا آرزو را حیفش کنم. عجب گاوی بودم. یا این‌که باید می‌گذاشتم هرجا که هست، بماند؟ با اون لُپ‌های قشنگ ِ مثل سیب سرخ؟ در حالی‌که تمام تنم می‌لرزید، فکرکردم: لُپ ِ سیب ِ سرخ. چاره‌ای نداشتم. چشم‌ها را بستم و با ترس و لرز زمزمه کردم: " آروزمی‌کنم، پیرمرد دوباره پیش من بنشیند." می‌دانید؟ سال‌ها، حتا توی خواب به خودم سرزنش می‌کردم، که با این‌کارم آروزی دومم را برباد داده‌ام. ولی آن موقع چاره‌ی دیگری نداشتم. چاره‌ای دیگری هم نبود.
- خُب؟
- چی "خُب"؟
- دوباره پیداش شد؟
- آها! معلوم است دوباره پیداش شد. در همان آن. طوری کنار من نشسته بود که انگار هیچ‌وقت آرزوی دورشدن‌اش را نکرده بودم. یعنی، از قیافه‌اش معلوم بود که ... که او جایی بود که شیطانی... منظورم این است که باید خیلی داغ بوده باشد. بعلله! ابروهای پرپشت ِ سفیدش کمی سوخته بودند. و ریش قشنگ‌اش هم آسیب دیده بود. مخصوصن دوروبر ِ ریش‌اش. علاوه براین بوی غازی را می‌داد که کمی سوخته باشد. سرکوفت‌زنان نگاهم می‌کرد. بعد شانه‌ی ریش‌اش را از جیب ِ بغلش درآورد، ریش و ابرویش را تمیزکرد و با ناراحتی گفت: " گوش کنید مرد جوان! کار خیلی خوبی نکردید." با لکنت زبان عذرخواهی کردم. " خیلی متاسفم. من اعتقادی به سه تا آروز نداشتم. تازه سعی کردم، جبران کنم." گفت: "درست است. دیگر وقتش بود." بعد لبخند زد. طوری دوستانه لبخند زد که نزدیک بود اشکم دربیاید. گفت: " حالا فقط می‌توانید یک آرزوی دیگر بکنید، آرزوی سوم. امیدوارم با این یکی رفتاری محتاط ‌‌تری داشته باشید. قول می‌دهید؟" آب دهانم را قورت دادم و سرتکان دادم. بعد گفتم: "بله، ولی به شرطی که دوباره به من "تو" بگویید." به خنده افتاد. "باشد پسرم." و با من دست داد. " خدا نگهدار. خیلی بدبخت نباش! و مواظب ِ آخرین آروزیت باش! " با خوشحالی گفتم: " قول می‌دهم." ولی دیگر رفته بود. انگار فوتش کرده باشی."
- خُب؟
- چی "خُب"؟
- از آن وقت تا حالا خوشبخت هستید؟
- آها! خوشبخت!
همسایه‌ام بلند شد، کلاه و پالتویش را از روی رخت‌آویز برداشت، با چشم‌های سفیدش به من نگاه‌کرد و گفت: " چهل سال است که به آن آرزو دست نزده‌ام. گاهی اوقات نزدیک بود بروم سراغش. ولی نه. آروز تا زمانی خوب است که آن را مقابل چشمانت داشته باشی. خدا نگهدار."
از پنجره می‌دیدم که از خیابان رد می‌شود. دانه‌های برف دوروبرش می‌رقصیدند. و او پاک فراموش کرده بود به من بگوید، دست‌کم خوشبخت هست یا نه. یا این‌که به عمد جوابم را نداد. این هم البته ممکن است.

Sonderbare Geschichten von heute
Erzählungen moderner deutscher Klassiker
DTV München, März 1979
S. 125-128

[1] Erich Kästner




از دفتر یادداشت های روزانه 

دیروز بیستم مارس بود که تمام شد. این کارها را انجام داده بودم: سه چهار لیوان چای با نان و پنیر، قرار با پزشک جراح برای بازکردن یکی از سوراخ‌های از عهد ِ عتیق گرفته‌ی بینی‌، نوشتن و فرستادن ِ ایمیل‌های متعدد برای تبریک ِ سال نوی هنوز از راه نرسیده، شاهد ِ آماده کردن و چیدن ِ سفره‌ی هفت سین، راه رفتنی نیم ساعته در کوه و جنگل ِ پشت ِ خانه، خوردن ِ یکی و نصفی سوسیس ِ ترکی با نان و خردل و خیارشور، گفتگوی تلفنی با دوستی برای رفع سوء‌تفاهمی بسیار سطحی، سه ربع ساعت پازدن‌ ِ تند به دوچرخه برای رسیدن به خانه‌ی دوست، تماشای سیری‌ناپذیر ِ پسرچهار روزه‌اش، روبوسی‌های بعد از تحویل سال، انتظاری عبث برای شنیدن ِ تبریک عیدی که مشتاق شنیدن‌اش بودم، ندادن و نگرفتن ِ عیدی، خوردن ماهی سفید و باقلاخورش، نوشیدن ِ دو شیشه آبجو، سه فنجان چای لاهیجان، نیم ساعت پازدنی کسالت‌بار به دوچرخه و سرانجام تلاش برای یافتن ِ علت ِ دل‌شوره‌ای که سراسر روز در من بود.
دیروز بیست و نهم اسفند بود.

امروز بیست و یکم مارس است. هنوز کمی از آن باقی مانده است. این کارها را انجام داده‌ام: بیداری از خوابی پر از کابوس، دو لیوان چای و چند دانه بیسکویت در سکوتی کُشنده، یک ربعی پازدن به دوچرخه زیر بارانی ریز برای رسیدن به مشاوره‌ای مایوس‌کننده با سازمان حمایت از مصرف‌کننده درباره‌ی کلاهی که بیمه سرمن گذاشت، تلفن به دکتر چشم برای گرفتن وقت، حمام کردن، خوردن قورمه‌سبزی یخ‌زده با برنجی شفته، تلفن‌ به اقصا نقاط جهان برای تبریک ِ سال ِ نو، بیشتر از سر ِ وظیفه و کمتر از سر ِ میل، جواب دادن به ایمیل از اقصا نقاط جهان برای عرض تبریک سال نو، دورخودگشتنی گیج و ویج تا همین چند دقیقه پیش، تحمل سردردی خفیف و سرانجام یافتن علت دل‌شوره‌ی دیروز و امروز: خواندن ِ ایمیلی تلخ و تکراری.

امروز برابر با اول فرودین بود، نه؟






هرجای این خاک باشی، روزگارت آفتابی، دلت سبک‌بار، صدایت رسا، قلم‌ات پربار و بهارت جاودانه.
نوروز پیروز




حالا دیگر 

این نوروز ِ ما نوروز شد، نوروزی ماندگار، تاریخی، سرشار از آفتاب، لب‌ریز از پیروزی.
این عید ِ ما عید شد، عیدی واقعی، حقیقی، ملموس، انباشته از شادی، شیرینی، شکوه، مبارکی، هم‌دلی.
چشم‌ها به اشک نشست، اشک ِ شادی، اشک ِ شوق، اشک ِ شیرین.
این بهار بر پیشانی ِ تاریخ حک شد.
ممنون خانم شفیعی، ممنون آقای گنجی.
سلام خانم شفیعی، سلام آقای گنجی.





عکس از نی لبک





بهاریه 

بیست و هفت اسفند، نزدیك‌ ِ نیمه شب است که می‌رسم مهرآباد. غیر از میزبان مهربانم، امیر، دندان‌پزشک بی‌کار و جوان، کسی نمی‌داند آمده‌ام تا پس از بیست سال، اولین نوروز را در وطن باشم. هر دوتامان از تهران فراری هستیم و می‌خواهیم شب عید حتمن رشت باشیم و در کنار خانواده. پس می‌رویم منزلش تا شب را بخوابیم و فردا برویم گیلان زمین. مهمانی ِ کوچکی ترتیب داده، اغذیه و اشربه فراوان است. یک شکم سیر باقلاخورش و زیتون‌پرورده و کولی می‌خورم، در کنارش نم‌نمک آب شنگولی ِ دست‌ساز. بچه‌ها مرتب می‌خندند: « ببین چقدر لباس پشمی آورده! مرده حسابی مگر می‌خواستی بروی قطب ِ شمال؟ » توضیحات ِ من که: « بابا، من دارم از سرمای دو درجه بالای صفرمی‌آیم.» مانع ِ دست‌انداختن ِ بیشتر من نمی‌شود: « می‌رویم خلخال برایت جوراب پشمی می‌خریم.» « سفارش می‌دهیم برایت شال ِ پشمی هم ببافند.» « جلیقه آقا، جلیقه. بدهیم برایت جلیقه‌ی پشمی هم بدوزند.» «این را اگر مریض و سرماخورده بفرستیم، جواب رییس جمهور آلمان را چی بدهیم؟» نقل حرف و حدیث‌ها و خستگی راه ما را تا نزدیک ِ صبح بیدارنگه‌می‌دارد. تا بیدارشویم و چیزی بخوریم ساعت شده چهار بعدازظهر. من و دکتر راه می‌افتیم. پشت چراغ قرمز آذربایجان / آزادی زنی چادری می‌خواهد به ماشین‌ها روزنامه بفروشد. پسرکی به ماشین‌ها اسفند دود می‌دهد. مردی سالخورده و معتاد دستمال یزدی به گردن گدایی می‌کند. مرد دیگری یک بسته فندک گرفته دستش و لای ماشین‌ها می‌چرخد. آیا اگر او همه‌ی فندک‌هایش را امروز بفروشد، نان شب‌اش درآورده؟ کجا زندگی می‌کند؟ بچه دارد؟ تا برسیم به ترمینال پای راستم از بس ترمز ِ خیالی گرفته‌ام، کوفته است. از بس ترسیده‌ام ماشین‌ها به هم بمالند نیمه‌جان شده‌ام. یک اصطلاح ِ رانندگی هم یادمی‌گیرم: « آینه به آینه».
ایوب همکلاسی دوران دبستان حالا راننده‌ی سواری است. خط تهران/ رشت کارمی‌کند. از دیدن ما کلی خوشحال می‌شود.« تازه رسیدم. اگر شما نبودید حالا حالاها باید می‌خوابیدم.» دکتر مشتری دایمی اوست. « اگر عقب را شما دربست بگیرید، برای جلو مسافر دارم. الان تلفن می‌زنم بیاید. » «عقب دربست مال ما. مسافر جلو از کجا باید بیاید؟» «همین بغل، نواب. » ما هم از نواب می‌آمدیم. پس سلسبیل و نواب هنوز در تیول رشتی‌هاست. برمی‌گردد:« راه افتاده، برویم. » راه می‌افتیم. از ترمینال می‌زند بیرون. « می‌آید دور میدان. » «کجا؟ دور میدان؟ کدام میدان؟ » « ای بابا! آقا ناصر رفتی خارج، همه چی یادت رفته ها! خوب دور میدان آزادی دیگر برار!» عجب! من اینجا غریبه‌ام. این‌ها خودشان بهتر می‌دانند. لابد وقتی با یکی دور میدان آزادی قرار می‌گذارند، می‌دانند کجا هم‌دیگر را پیداکنند. ساکت بشین و روزنامه‌ات را بخوان. دور میدان غلغله است. سوزن بیاندازی پایین نمی‌آید. همه با هم فریاد می‌زنند: « لاهیجان! تبریز! انزلی! اردبیل! قزوین! کرج! » دو سه دوری دور میدان می‌چرخیم. مسافر جلو را پیدانمی‌کنیم. « ایوب جان، کجای میدان باهاش قرار گذاشتی؟» خودش هم کلافه است.« عرض کردم که دور همین میدان.» نه! انگار من دارم با او چینی حرف می‌زنم و او فقط گوآتمالایی می‌فهمد. «آنجا اینجوری نیست، نه ناصر آقا؟ همه سروقت می‌آیند، نه؟ » می‌بیند جواب نمی‌دهم، می پرسد: «تویوتای ۹۸ آنجا چند است، ناصر آقا؟ » « والله من از قیمت ماشین خبر ندارم. بهتر نیست یک تلفن دیگر بزنی و ...» « الان پیدایش می‌شود. کمی دیگر تحمل کن. بستنی بگیرم برایت بلامی‌سر؟ البته به پای بستنی‌های آلمان نمی‌رسد.» یک ساعتی می‌شود که منتظریم. حالا دیگر ماشین را نگه‌داشته کنار میدان، دکتر را نشانده پشت فرمان که اگر افسر آمد، در برود و خودش رفته برای کاوش. می‌رود و برمی‌گردد. « پس چرا نمی‌آید این مرتیکه؟ بابا شما می‌شناسیدش. بچه محل است: کامران، پسر کبل عمو فکری. بیست و یکی دو سال دارد. پیراهن حنایی پوشیده.» دکتر شرمنده‌ی من است:« این بیچاره که بیست سال بیشتر است، اینجا نیست، من هم که تازه دو سال است برگشته‌ام. » ایوب طرحی دارد: «دوکتورجان، تی‌جانا قوربان، تو یکی دو دور بزن، ببین شاید این دهاتی خر ماشین را دید و شناخت. » دکتر راه می‌افتد. من هم سرم را از شیشه می‌آورم بیرون و یکی دوبار داد می‌زنم: « کامران، کامران فکری!»سرانجام ایوب، کامران را دم ِ بساط ِ یکی از کبابی‌های دور میدان پیدامی‌کند: « گفتم همین‌طور که منتظر شما هستم، ته بندی بکنم. حالا کو تا رشت!؟ بین راه هم که نمی‌شود غذا خورد. » در اتوبان تهران / کرج شنیدن ِ صدای اذان پس از این‌همه سال به چشمانم اشک می‌نشاند و آرامم می‌کند. ایوب چون خمار است و تریاک فقط در کنار دریا به او می‌چسبید، سه ساعت و نیمه ما را می‌رساند رشت. هرکدام‌مان را دم در خانه‌مان.
این باید کمال ِ فضول باشد که صدایش از آیفون می‌آید: « بله؟ » « باز کن! مهمان ناخوانده! » « مردم آزار!» در را بازنمی‌کند. دوباره زنگ می‌زنم. این‌بار صدای برادر را به خوبی تشخیص می‌دهم: « بله؟ » « آبرار! مهمان ناخوانده نمی‌خواهی؟ » در را که بازمی‌کند و مرا در برابرش می‌بیند، زبانش بند می‌آید. در آغوش هم فرومی‌رویم و گریه می‌کنیم. « خدا مامان را بیامرزد.» دوره‌ام کرده‌اند و من در عرش سیرمی‌کنم. « بچه‌ها سرتان کلاه گذاشته‌ام. عیدی و سوغاتی را دو تا یکی کرده‌ام. باید تا تحویل سال صبرکنید. »

غروب است و خیابان شلوغ. باید بروم برای پس دادن سلام نورزوی. مسیر طولانی است. سوار تاکسی می‌شوم. جلو پر است. عقب یکی نشسته. من سوار می‌شوم. ده قدم جلوتر یکی دیگر. نان خریده، نان تازه. بوی نان می‌پیچد توی تاکسی. نان‌اش را می‌گیرد جلوی من: « بفرما!» « خیلی ممنون! مرسی! » «نه آقا! یه تیکه بکن! بو داره.» یک تیکه می کنم و میگذارم دهانم. چه نانی! به پهلوی دستی‌ام تعارف می‌کند. او هم تشکرمی‌کند و یک تکه می‌کند. راننده و دو مسافر جلو هم همینطور.به گمانم لذیذترین نانی بود ، که خورده‌ام.

نیمه‌شب است. از پایین صدای تلویزیون می‌آید: « مسابقات قایقرانی كشورمان با شركت ِ ...» در اتاق روبرویی اندی دارد می‌خواند: « براش نامه نوشتم، قشنگ و عاشقونه/ نوشتم با دو چشماش منو كرده دیوونه...» یكی نشسته زیر پنجره و دارد بلند بلند می‌خواند: « ...یعنی فاصله‌ی دو نقطه از یك زاویه...پس می‌گیم كه: اثبات قضیه‌ی دوشرطی. اثبات... قضیه‌ی... دو شرطی...» بیست دقیقه‌ای است که از كوچه‌ صدای حرف و خنده‌های دم ِ در می‌آید، عادت مالوف ما ایرانی‌ها. یادم رفته بود. دیدوبازدید‌های معمول ِ عید. بعد صدای باز و بسته شدن در ماشین و سرانجام سه چهار تا بوق ِ بلند: بوق خداحافظی‌.
سه هفته است كه رشت هستم. فقط یك بار برای ده دقیقه كنار دریا بوده‌ام.
« عمو؟» « بله.» « تلفن.» سلام، عید شما مبارک، چاكریم، مخلصیم، نوكریم.

در اتاق را می‌بندم، چراغ را خاموش می‌كنم، دراز می‌كشم روی تخت، چشم‌ها را می‌بندم، ذهن را آزاد می‌گذارم و تن را رها می‌كنم: پیمان بیست سه چهار سال دارد، فوق دیپلم نساجی گرفته، جودوكار و بی‌كاراست و دارد انگلیسی یادمی‌گیرد: « ناصرآقا فرقون به آلمانی چه می‌شود؟ » « فرقون؟ نمی‌دانم.» « به! پس تو چه جور مترجمی هستی كه!» خودم و او را راحت می‌كنم: « تقلبی!» وقتی پس از امتحان ِ چندین عینك و ایستادن‌های مكرر جلوی آینه یكی را انتخاب می‌كنم و می‌گذارم روی پیشخوان. آقای عینك‌فروش می‌گوید: « این كه افتضاح است آقا!» مصطفی مرغ‌فروشی دارد. سال‌هاست می‌گوید شاعر است، اما دریغ از یك كلمه‌ی مكتوب: « ببینم ناصر، راست است كه كتاب‌ات تمام شده؟ » خوشحال می‌گویم:« بله. به چاپ دوم رسیده.» « مگر تیراژاش چقدر بوده؟ » « هزارتا.» «آهااا! پس هیچی.» هادی، همكلاسی سال‌های دبستان، حالا نجار قابل اما بی‌اعتباری شده. چای پررنگ‌اش را می‌خورد، سیگار با سیگار روشن می‌كند و دم به ساعت دماغ‌اش را می‌خاراند: « می‌خواهم تا سه چهار سال دیگر بروم كانادا، این آخر عمری گوشه‌ای بنشینم و حقوق بازنشستگی‌‌ام را آنجا بگیرم و بخورم. می‌شود. نمی‌شود؟» « والله من از قوانین‌ ِ بازنشستگی در كانادا بی‌خبرم.» هادی چهار پسر جوان دارد كه بزرگترین‌شان تازه سربازی‌اش را تمام كرده و حالا كنار خیابان یخ در بهشت می‌فروشد.

غروب برادرزن و برادر مرا تا ایستگاه سواری ِ رشت/تهران همراهی می‌کنند. بارانی جنون‌آسا می‌بارد، از آن باران‌های رشت، زنجیرکش. تجربه‌ی این یک ماه ثابت کرده است، عقب نباید بنشینم. بعد از چهار ساعت راه، نه کمر داری، نه پا. نیم ساعت بعد یک جا جلو پیدامی‌شود. راه می‌افتیم. آقای راننده تمام شیشه‌ها را تا آخر کشیده بالا. شیشه‌ی جلو را دایم بخار می‌پوشاند و او با یک دست فرمان را چسبیده و با دست دیگر با لنگش بخار پاک می‌کند. سرانجام طاقت نمی‌آورم: « چرا بخاری را روشن نمی‌کنید؟ » «خراب می‌شود آقا.» « چرا این برف‌پاکن را نمی‌گذارید روی مرتب کارکند؟» « این لاستیک برف‌پاکن می‌دانی چقدراست؟ خراب بشود از کجا بیاورم؟» توی پیچ‌های منجیل و رودبار افتاده پشت یک کامیون. هیچی پیدا نیست. باران و پیچ و تاریکی نمی‌‌گذارد سبقت بگیرد. لنگ را از او می‌گیرم و می‌شوم کمک‌راننده. تا برسیم قزوین، نیمه‌جان شده‌ام. از قزوین دیگر باران نمی‌بارد. می‌افتیم توی اتوبان. خدا را شکر. دیگر اتوبان است و باران نمی‌بارد. تا تهران خیالم راحت است. زهی خیال باطل. آقای راننده می‌خواهد به سرویس بعدی برسد. سرعت بالای صدوبیست، اتوبان پر از چاله چوله، حرکت فقط از باند سمت چپ، با فاصله‌ی نیم‌متر از ماشین جلویی و مرتب در حال چراغ زدن. جنازه‌ام را می‌رسانم به خانه‌ی دکتر.

یک ماه کافی‌ست. دلم برای خانه، سكوت و تنهایی‌ام تنگ شده است.




تکه پاره هایی از چند نامه 

شاعر، مترجم:
...اما نکته‌ی مهم این است که ارشاد دو ماهی می‌شود که به هیچ کتابی مجوز نداده تا این تغییر و تحولات وزیر وزرا انجام شود . گویا دو سه روزی می‌شود که وزیر تازه روی صندلی جلوس کرده . باید دید اوضاع مجوز چطور است . یعنی چند روزه مجوز می‌دهند . قبلن که یک ماهه مجوز می‌دادند اما از این به بعد را نمی‌دانم . ...همان:
سلام چطوری؟ من خیلی خوب نیستم از این اوضاع لعنتی. تمامن دپرسم. اوضاع ارشاد هم خرتوخره. مجوز نمی‌دن...

نویسنده:
سلام ناصرجان، من شرمنده هستم. اما اوضاع نشر خراب است این جا...
همان:
...اوضاع اینجا خیلی خرابه. خودت بهتر می‌دونی . آره به نظر منم از دوره ی میرسلیم هم بدتره . آقاهیچ جوابی نمی‌دن. نه می‌گن آره نه می‌گن نه . سکوت محض . انگار همه مردن. شرمنده‌ام که هنوز نتونسته‌م در مورد کتابات کاری جلو ببرم .اما اوضاع اینجوری نمی‌مونه . ما همگی منتظریم ببینیم در یکی دو ماه آینده چی پیش میاد.
ناشر:
...اما نشر. همانطور که خودت هم اشاره کردی اوضاع نشر بکلی خراب است. ارشاد سیاست‌های مزورانه ای در پیش گرفته که شفاهن به برخی از حضرات ناشر هم اعلام شده که جمع کنید بروید پی کارتان. همه رقمه ناشرها را دراز کرده‌اند و رییس اداره کتاب هم گفته که مثل آن راهزن اسطوره‌ای یونانی یک میز گذاشته‌ایم و آقایان را رویش دراز می‌کنیم هرچه از سر و پایشان از میز بیرون بزند قطع می‌کنیم و اگر هم کوچکتر باشند آن قدر می‌کشیم تا دراز شود!! تقریبن همه‌ی ناشرهای مطرح هرکدام نزدیک به بیست جلد ( یا بیشتر) کتاب چاپ شده در صحافی دارند که اجازی خروج ندارد.
...به هرحال این از اوضاع به شدت وخیمی است که دارد ناشرها را روبه ورشکستگی می‌برد و از طرفی ارشاد مجوز انتشار هم نمی‌دهد و می‌گوید با ترجمه آثار اروپایی و لاتینی، ناشران فرهنگ این مملکت را به تاراج برده اند!!!! دیگر خودت می‌توانی حدس بزنی چه اوضاع و احوالی‌ست...
همان:
...اما خالی از لطف نیست که کمی با دونکته توی ذوقت بزنم: اول آن که شفاهن رییس اداره کتاب در ارشاد بارها گفته نمایشگاه کتاب امسال را وللش...

من:
ناامید نمی‌شوم. کارمی‌کنم. کارمی‌کنم. کارمی‌کنم. چون کار من این است.




مظنون 


یورک بکر، فرزند یک کارمند یهودی، در سپتامبر 1937 در لهستان به دنیا آمد و در مارس 1997 در برلین از دنیا رفت. او تا سال 1945 پایان جنگ جهانی ِ دوم، همراه پدر و مادرش در ارودگاه‌های نازی سپری کرد. سپس به آلمان شرقی رفت. وی به خاطر فعالیت‌های آزادی‌خواهانه از دانشگاه و سپس از کانون نویسندگان ِ آلمانی شرقی اخراج می‌شود. مهم‌ترین اثر او رمان ِ "یاکوب ِ دروغگو" است که با عنوان "یعقوب کذاب" توسط آقای علی‌اصغر حداد به فارسی ترجمه و منتشر شده است. یاکوب در گتوی یهودی‌ها در لهستان اسیر است. او سعی می‌کند با دروغ‌هایش، مبنی بر دراختیارداشتن یک رادیو که خبر از آزادی قریب‌الوقوع‌شان توسط ارتش سرخ را می‌دهد، امید را در دل ساکنان ِ گتو زنده‌ نگه‌دارد.
داستان ِ "مظنون" او را بخوانید که بی‌شباهت به روزگار ِ ما نیست.




بلندخوانی ِ یک داستان 

داستان ِ پایین را دوستی فرستاده و خواسته حرفی اگر دارم، بنویسم. با اجازه‌اش شما را به خواندن ِ داستان و حرف‌های من دعوت می‌کنم:

تافردا...
رعنا در اتاق همسرش منصور را باز کرد (پس منصور اتاقی مخصوص به خودش دارد. چرا؟) و او را دید که پشت به در، روربروی پنجره‌ دلباز اتاق (منظور احتمالن "بزرگ" است)بر روی (به)صندلی چرخدار خود تکیه زده (یعنی سرپا ایستاده و به صندلی تکیه داده و یا درون آن نشسته و به پشت ِ آن تکیه داده؟) . وارد شد اما نزدیک به آستانه در ایستاد (وقتی وارد شده باشد، یعنی از آستانه‌ی در رد شده است) و ناخودآگاه (؟) (به)آن طرف پنجره (بیرون پنجره) را نگاه کرد. اما درست (آیا نیازی به این تاکید است؟) مثل روزهای قبل، علت خیره ماندن منصور را نیافت. از زمانی که او روی ویلچر افتاده بود (آیا با آوردن ِ فعل ِ "افتادن" نویسنده قصد تحقیر منصور را داشته؟ یا جمله‌ی مناسبی نیافته تا بگوید: از وقتی که منصور مثلن فلج شده بود و ویلچرنشین؟)، اکثر مواقع بدون اینکه با کسی حرفی بزند، همین طور("همین طور" یا دایم، همیشه، مدام؟) مثل مجسمه به آن سوی پنجره خیره می ماند و تقریبا هیچ صدایی(،) حتی باز شدن در اتاق (هم)کنجکاویش را تحریک نمی کرد. (وقتی دو نفر با هم در یک خانه زندگی می‌کنند، باز شدن در ِ اتاق معمولن باعث تحریک کنجکاوی نمی‌شود)
رعنا به دسته گل پلاسیده ای که داخل تنگ کنار پنجره قرار داشت( نویسنده با این اشاره می‌خواهد فضا را دراماتیزه کند و به خواننده بگوید فضای خانه بسیار دل‌گیر است.) نگاهی کرد و بعد از مکث کوتاهی (مکث؟ مگر قبلن چیزی گفته بود تا حالا مکث کند؟) گفت :" منصور، مدتیه که می خوام یه چیزی بهت بگم. هر بار خواستم بگم، نشده . می دونی؟ الان حدود 10 ساله که تو نشستی رو ویلچر. بعد از اون تصادف (در واقع نویسنده می‌خواهد به خواننده بگوید که منصور پس از یک تصادف ویلچر نشین شده. اما چون نمی‌داند این را چگونه به اطلاح خواننده برساند، این حرف را در دهان رعنا می‌گذارد. حال آن‌که هر دو، هم رعنا و هم منصور علت ویلچرنشین شدن منصور را می‌دانند)، به هر دری زدیم اما فایده نداشت. تو خوب نشدی. منم شدم پرستارت. خوب اون موقع به خوب شدنت امید داشتم. اما الان نه دست و پای سالمی دارم نه کمر برام مونده. هر دفعه هم که پرستار آوردیم برات، اینقدر بد قلقی کردی و باهاشون راه نیومدی که سر یه هفته نشده، فراری می شدن از اینجا. خدا شاهده که تو این مدت برات کم نذاشتم. ولی ... ولی الان ..... (همه‌ی این حرف‌ها، چیزهایی است که ظاهرن هر دو باید بدانند، اما چون نویسنده تامل نمی‌کند، این حرف‌ها را می‌گذارد در دهان رعنا.) منصور منم به آرامش احتیاج دارم. به استراحت احتیاج دارم. باز اگه بچه داشتیم، وضع فرق می کرد. اما الان چه دلخوشی دارم من؟ منصور، راستش اومدم بگم که..... (نویسنده هیچ تمهیدی برای این‌که نشان بدهد چرا رعنا ناگهان تصمیم می‌گیرد این حرف‌ها را به منصور بزند، نمی‌چیند. چرا؟ چون عجله دارد، به سرعت برود سر اصل ِ موضوع. و این کار را خراب می‌کند.)
برای لحظاتی (چرا لحظاتی و نه لحظه‌ای؟) حرفش را ناتمام گذاشت. با اینکه تا حالا حتما به منصور حالی شده بود (منصور متوجه شده بود، فهمیده بود، درک کرده بود)که منظور رعنا چیست، اما به زبان آوردن مستقیم آن برای رعنا خیلی سخت بود(خواننده از لحن و کلام ِ رعنا و نیز ناتمام گذاشتن ِ حرفش، این را می‌فهمد. نیایستیم بالای سرخواننده و به او بگوییم: می‌فهمی که؟). همان طور که به سمت منصور که تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بود (اگر زده بود که ما می‌خواندیم، مگر نه این‌که داستان از منظر دانای کل نوشته شده؟ ضمن این‌که نویسنده این را قبلن گفته بود. به شعور خواننده احترام بگذاریم و او را دست‌کم نگیریم.)قدم بر می داشت، ادامه داد:" می برمت یه آسایشگاه خوب، چند وقت یکبار هم می آم بهت سر می زنم. " (آیا گفتن چنین حرفی نیاز به مقدمه‌چینی ندارد؟ می‌شود بی‌تمهیدی این چنین خبر و تصمیم سختی را به اطلاع کسی رساند؟)
وقتی که روبروی منصور رسید، دید چشمان منصور به جلو خیره مانده. رعنا شوکه شد(چرا؟ رعنا مگر نمی‌دانست که این عادت منصور است؟). چند بار او را صدا کرد و بعد به آهستگی و با ترس تکانی به منصور داد. جسم بی جان و سرد منصور که چند ساعتی از مرگش می گذشت، اندکی به سمت جلو متمایل شد (بعید است به مرده‌ای که روی صندلی نشسته دست بزنیم و او به طرف جلو متمایل بشود، معمولن به چپ یا راست متمایل می‌شود) و سرش با حرکتی خشک به سمت سینه اش پایین چرخید(چرخیدن سر به پایین چگونه است؟). رعنا که کاملا ترسیده بود با گریه اتاق را ترک کرد(از اتاق بیرون رفت.). برای لحظاتی (بازهم برای لحظاتی!!!) نمی دانست چه کار کند. مدام این دست و آن دست می کرد. آن خانه که تا همین چند دقیقه پیش برایش امن ترین نقطه دنیا بود (ولی نویسنده در پاراگراف ِ بالا چیزی غیر از این گفته بود. مگر نه؟)، به گورستان مخوف و ترسناکی تبدیل شده بود. انگار اصلا نمی دانست آنجا کجاست. وقتی که آرام تر شد(آرام شد. آرام نبود تا آرام‌تر بشود)، آمبولانس را (غلط و اضافی است) خبر کرد. نزدیک عصر بود (شروع داستان کی بود که حالا عصر شده است؟) که دکتر، مرگ منصور را تایید کرد،(.) او را به سردخانه قبرستان بردند تا روز بعد به خاک سپرده شود. بعد از آن، رعنا از خانه بیرون رفت (آیا رعنا به خانه برگشته بود یا اصلن از خانه بیرون نرفته نبود؟) و مدتی در شهر چرخید. مدتها بود که اینقدر احساس آزادی نکرده بود. با اینکه هرازگاهی دلشوره به سراغش می آمد اما از تجربه این آزادی غیر منتظره احساس سبکی می کرد. انگار به 12 سای پیش، همان اوایل آشنایی اش با منصور بازگشته بود. همان جوان قدبلند و چهارشانه که این مدت روی آن تابوت متحرک چرخدار، مدام تحلیل می رفت. آن شب رعنا حس می کرد دوباره مالک سرنوشت خود شده.
دیروقت بود که به خانه رسید. لباس های سیاهش را از کمد بیرون کشید(چرا لباس‌هایش و نه لباس یا پیراهن ِ سیاهش؟ ) . پشت لباسها چشمش به قاب عکس جوانی های منصور (مگر منصور الان چند سال داشت که پیر شده بود؟) افتاد (چرا قاب عکس آن پشت قایم شده بود؟ باز هم نویسنده حوصله نکرده تا جای مناسبی برای قاب عکس پیداکند. به اولین تمهیدی که به ذهنش رسیده، اکتفاکرده و داستان را باز هم خراب‌تر) . قاب را بیرون آورد و قدری به آن خیره شد(نگاه کرد). ساعت را برای صبح زود کوک کرد (یعنی آدم در اولین شب ِ پس از مرگ شوهر، آن‌قدر سنگین می‌خوابد – اگر اساسن بتواند بخوابد – که احتیاج به زنگ ساعت دارد؟)، عکس منصور را از قاب چوبی بزرگش بیرون آورد، آن را در آغوش خود کشید (همین یک جمله داستان را زیبا می‌کرد، اگر داستان این‌همه دچار کمبود نبود. با این جمله خواننده عشق ِ رعنا به منصور را حس می‌کند.) و کم کم به خواب رفت. (باور پذیر نیست.)

و حالا که داستان را تمام کرده‌ام برمی‌گردم به عنوان داستان: "تا فردا...". چیزی دستگیرم نمی‌شود. نمی‌فهمم چرا عنوان این داستان "تا فردا..." است.
عزیز ِ من، شرط می‌بندم داستان را یک‌بار بیشتر ننوشته و دو سه بار بیشتر نخوانده‌ای. اگرنه، چنین اشتباهات ِ فاحشی از تو که ذهنی داستان‌گو داری، بعید است.
لطفن توجه داشته‌باش: این‌که می‌گویند در داستان یک کلمه، حتا گاهی یک واو مهم است، حرفی بیهوده نیست.
باید بیشتر بخوانیم.





این گلدان کوچک ِ سنبل و آن ظرف ِ کوچکی که قرار است سبزی سفره‌ی هفت سین بشود، پاک هوایی‌ام کرده.






امشب یک شمع ِ سفید ِ بلند روشن کرده‌ام، یک شیشه بزرگ شامپانی بازکرده‌ام، یک سیگار روشن کرده‌ام، موسیقی ِ مورد علاقه‌ام را گذاشته‌ام
به آسمان گفته‌ام برف بباراند، مثل آن شب، چهل و هشت سال پیش
من




پیغام 

«آسمان نزدیک است. سه قو پرواز می‌کنند. آب رودخانه بالا آمده است. درختان اسکلت‌های بلور آجین. چراغ روشن می‌کنم. ردپایی روی برف نیست. سردم است. پنجره‌ها بسته است. خانه ساکت است. گربه آب می‌خورد. هوا تاریک است. شوفاژها بازاست. شانه‌هایم می‌لرزد.
درها بسته است. بیدارم. خوابم می‌آید. کابوس دارم. سرم دردمی‌کند. بیرون باران می‌بارد. بیرون برف می‌بارد. بیرون باد است. بیرون صدای ماشین می‌آید. بیرون ساکت است. قطاری رد می‌شود. قهوه می‌خورم. روی کوه برف نشسته است. یک گنجشک جیک حیک می‌کند. تنها هستم. سکوت است. به قاب ِعکس‌ها نگاه می‌کنم. سیگار می‌کشم. ساعت تیک تاک می‌کند. تلفن زنگ می‌زند. عینک ندارم. گرسنه‌ام. نور کم است. شیر می‌خورم. شیر سرد است. شیر سفید نیست. سبزها کم‌رنگ‌اند. دهانم تلخ است. تشویش دارم. گربه خمیازه می‌کشد. عشق سیرابم نمی‌کند.
من ساکتم. دارم می‌نویسم. مغزم به خواب رفته است. انگشتانم یخ زده‌است. قلبم می‌زند. می‌خواهم بمیرم. پلکم سنگین است. دارم می‌میرم.»

نامه کنار جسدش بود.




ماکارونی برای یک نفر 

پیش‌گفتار:
مهم‌ترین اصل در آشپزی، موسیقی است، فرقی نمی‌کند غم‌انگیز باشد یا طرب‌انگیز، موتسارت باشد یا لس‌آنجلسی. باید آن چیزی باشد که هوس ِ شنیدنش را دارید. مگر نه این‌که هوس خوردن دارید؟
تنها امر تعیین‌کننده در این مورد این است که موسیقی ِ غم‌انگیز نشنوید. چرا که موسیقی غم‌انگیز هم اشتها بربادده است و هم قاتل ِ میل و توجه به امر آشپزی. من خودم از پاواروتی گوش داده‌ام تا آغاسی. در حاشیه بگویم، هروقت با پاواروتی، ماکارونی پختم، خیلی عالی از آب درآمد، چه بسا به خاطر همولایتی بودن پاواروتی و ماکارونی باشد.

ریشه‌ی کلمه‌ی ماکارونی
چه اهمیتی دارد، بدانید این کلمه از کجا آمده؟ علاوه براین شما گرسنه‌اید یا دانشجوی زبان‌شناسی؟ می‌خواهید مطالعات ِ زبان‌شناسیک بکنید یا پختن ِ ماکارونی را یادبگیرید؟ باید بدانید کتاب‌خانه جای خود دارد، آشپزخانه جای خود. با این وجود، برای این‌که گشنگی ِ دانش‌تان هم برطرف بشود، این را داشته باشید که ماکارونی یا اسپاگتی از کلمه‌ی ایتالیایی ِ spago می‌آید که به معنای ِ نخ ِ نازک است.

مقدمات:
الف - انگیزه‌های ضروری:
پختن ماکارونی، نتیجه‌ی دو عامل گرسنگی و میل و حوصله به آشپزی ِ کوتاه مدت و کم‌‌زحمت است. اگر میل به آشپزی ندارید، از همین‌جا قطع کنید. بروید یک لقمه نان و پنیری، چیزی بخورید، چون آشپزی به حوصله، دقت و تمرکز نیازی بنیادین دارد. در صورت عدم وجود انگیزه‌های نامبرده ممکن است ناچاربشوید پس از تحمل ِ رنج ِ آشپزی، سراغ ِ همان نان و پنیر بروید.

ب - مواد ضروری: (به ترتیب ِ تقدم) سیر، پیاز، روغن زیتون یا روغن حیوانی، ماکارونی. (بدیهیات: ماکارونی غذایی است غیرگوشتی.)

ج- ابزار ِ ضروری: (به ترتیب ِ تقدم) آتش، تخته، چاقو، تابه و دیگ. اگر این سه عامل نباشد، از هیچ‌کدام از بقیه‌ی مخلفات، کاری برای سیرشدن ِ شما برنمی‌آید. (بدیهیات: ماکارونی غذایی گرم است و نه سرد.)

یک: سُس ماکارونی
اکنون آغاز ِ کار شماست. ابتدا نوای موسیقی ِ باب ِ طبع ِ آن لحظه‌تان را در فضای آشپزخانه جاری کنید. اگر مثل ِ من اتاقی مختص ِ آشپزی، یعنی آشپزخانه ندارید، مهم نیست. مهم این است که موسیقی بشنوید. تابه را ( نوع ِ تابه بسیار مهم است، کف‌اش باید کلفت باشد. دسته‌اش اگر مثل دسته‌ی یکی از تابه‌های من افتاده، مهم نیست. با یک دستگیره هم می‌شود، با آن آشپزی کرد.) - بسته به امکانات ِ فردی یا موجود - می‌گذارید روی گاز، اجاق برقی یا چراغ ِ نفتی تا گرم بشود. ( فرض را براین گذاشته‌ایم که شما در شهر زندگی می‌کنید و روی هیزم غذا نمی‌پزید. بنابراین نیازی به اشاره به آتش هیزم نبود. مضافن تاکنون هیچ‌کس ماکارونی ِ را که روی هیزم به عمل آمده باشد، نخورده و ندیده‌. این از این.)
تابه را روی آتش می‌گذارید و به‌اندازه‌‌ای که خرده‌های سیر و پیاز یک طرف‌شان رو به کف ِ تابه و روی دیگرشان به آسمان باشد، روغن زیتون می‌ریزید تا از یک طرف وی هم‌گام و هم‌راه و هم‌زمان با تابه گرم شود و از طرف ِ دیگر روغن زیتون در تابه‌ی داغ می‌سوزد. اگر روغن زیتون ندارید، می‌توانید از روغن‌ ِ حیوانی استفاده کنید. در این‌صورت باید بگذارید اول تابه داغ شود و بعد روغن حیوانی بریزید. شکل ِ ایده‌آل کار استفاده‌ی پنجاه - پنجاه از روغن زیتون و کره است. غذا طعمی می‌گیرد که مگو و مپرس. در این لحظه باید دو پر سیر و یک پیاز کوچک بر‌دارید ( اندازه‌شان بستگی به عوامل دیگری دارد که در زیر به تفصیل خواهدآمد.) و آن‌ها را پوست بگیرید. اگر نمی‌خواهید چشم‌تان به اشک دربیاید، باید پیاز را بشورید، (می‌گویند، اشکی که از دود پیاز دربیاید، برای چشم خوب است. من گمان می‌کنم، این شایعه را مردها ساخته‌اند تا با این بهانه کمی گریه کنند. یا زن‌ها تا دیگران خیال کنند، اشک‌ها نتیجه‌ی دود ِ پیاز است.) یک تخته‌ی حتمن تمیز، ترجیحن غیرچوبی (چون فشار چاقو بر تخته به احتمال قریب به یقین چوب را می‌بُرد که در این‌صورت هم غذا بو و طعم چوب می‌گیرد و هم تراشه‌ی سیاه ِ چوب، زیبایی‌شناسی ِ اوپتیک ِ غذا را به هم می‌ریزد. آلمانی‌ها اصطلاحی دارند که می‌گوید: چشم هم موقع غذاخوردن، می‌خورد[1].) برمی‌دارید، روی آن با یک چاقوی حتمن تیز، سیر و پیاز را خردمی‌کنید. تفاوتی ندارد، کدام‌یک را زودتر خرد‌کنید. من بسته به هوش و حواسم در آن لحظه تصمیم می‌گیرم. چنانچه‌ حواسم جمع باشد، اول سیر برمی‌دارم، چون خردکردن سیر به تمرکز بیشتری نیاز دارد تا خردکردن ِ پیاز. گاهی هم برای این‌که آرام آرام به بازی خطرناک ِ نوک انگشت و تیغه‌ی چاقو وارد شوم، اول پیاز را برمی‌دارم. اینک سیر و پیاز را در تابه خالی می‌کنید. پس آن‌گاه می‌گذارید رنگ و روی سفید ِ سیر و پیاز تغییر کند. آن‌قدر که نه به طلایی بزند و نه سفید بماند. یک قاشق ِ ترجیحن چوبی برای هم‌زدن ِ سیروپیاز کمک ِ بزرگی است. یادتان باشد سیر زودتر از پیاز سرخ می‌شود. پس می‌توانید، اگر می‌خواهید خیلی به خودتان حال بدهید، ابتدا پیاز و سپس‌تر سیر را در تابه بریزید. حالا وقت ِ آن رسیده که قوطی گوجه‌ فرنگی ِ مخصوص ِ سُس ماکارونی را بازکنید. متاسفانه محتوای یک قوطی ِ معمولی برای یک وعده غذای یک آدم ِ معمولی ِ تنها زیاد است. (به این معضل در زیر خواهیم پرداخت) پس مقدار سیر و پیاز باید به اندازه‌ی گوجه‌ فرنگی ِ قوطی باشد (معضل یادشده، به این ترتیب حل شده است.) سُس را – بدیهی است پس از این‌که آماده شد - به اندازه‌ی مصرف برمی‌دارید و بقیه را می‌گذارید توی فریزر تا دفعه‌ی بعد که حوصله‌ یا وقت ِ مناسب ِ طبخ ِ سُس ماکارونی ندارید، اما چاره‌ای هم غیر از خوردن ِ ماکارونی نیست، از آن بهره‌برداری بهینه کنید. ( به این ترتیب که نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه قبل از این‌که حدس بزنید، گشنه خواهید شد، آن را بیرون می‌آورید تا یخش آب شود.) کجا بودیم؟ بله، داشتیم قوطی ِ سُس ِ مخصوص ِ گوجه فرنگی را می‌گشودیم. (اگر بخواهید به معنای دقیق کلمه آشپزی کنید، ولی گوجه فرنگی ِ مخصوص ِ سُس ِ ماکارونی ندارید، کُلی کار ِ اضافه دارید. خدا به دادتان برسد. زیرا باید قبلن کمی آب جوش بیاورید، بگذارید ولرم بشود. بعد گوجه ها را در داخل آن بیاندازید تا یک ربعی بماند. فقط و فقط در این صورت است که می‌توانید از شر وجود ِ پوست گوجه فرنگی در سس ماکارونی خلاص شوید، که نه تنها از نظر اُپتیک زیبا نیست (آن اصطلاح آلمانی‌ها را به یاد بیاورید!)، بلکه گاهی موقع خوردن به سقف دهان هم ممکن است بچسبد. بعد باید آن را ریز کنید و والخ. دردسرش بیشتر از این‌هاست. بهتراست به عنوان ذخیره همیشه چند قوطی سُس ِ آماده‌ی گوجه فرنگی ذخیره داشته‌ باشید. البته آماده کردن گوجه فرنگی برای سُس واجد حُسن‌ها و عیب‌های خودش است. به این معنا که از یک طرف این حُسن را دارد که از گوجه‌ فرنگی ِ تازه استفاده می‌کنید که صدالبته طعم بسیار دل‌پذیر‌تری از گوجه‌ی کنسروشده دارد. ولی از طرف دیگر سُس ذخیره برای روز ِ مبادا نخواهید داشت. طبیعی است که با تمام این احوال می‌توانید سُس با گوجه فرنگی ِ تازه را بیشتر بپزید و در فریزر بگذارید. خود دانید.) بسیار خوب اینک چه قوطی ِ گوجه فرنگی ِ مخصوص ِ سُس ماکارونی داشته باشید، چه گوجه فرنگی‌ ِ از آب ولرم بیرون آورده شده و خُردشده، وقتش است که گوجه فرنگی را توی تابه خالی کنید. اینک همش می‌زنید تا سیر و پیاز و روغن زیتون یا روغن زیتون و کره، یا روغن حیوانی ِ نیمه‌ داغ و گوجه‌فرنگی حسابی قاطی شوند، بدان‌گونه که انگار سال‌ها در انتظار ِ فرورفتن در آغوش یک‌دیگر در نقاط مختلف دنیا روییده بودند تا در این لحظه و در این تابه به آغوش هم بخزند.

دو: خود ِ ماکارونی

اکنون باید دیگ را تا دوسوم آب کنید. دیگ چقدر بزرگ باشد؟ اندازه‌ی دیگ؟ جنس و نوع و اندازه‌ی دیگ مهم نیست، فقط باید به اندازه‌ی یک لیتر آب در آن جا بگیرد. من معمولن دیگ ِ استیل ِ متوسطی را که دارم برمی‌دارم. حجم دیگ چه زیاد باشد، چه کم، تفاوت چندانی در نتیجه‌ی کار ندارد. اگر خیلی گرسنه‌تان باشد، زیاد به این‌جور امور ِ پیش پا افتاده توجه نمی‌کنید، مگر این که بخواهید هنر آشپزی‌تان را به رخ کسی بکشید. وقتی تنها هستید، می‌خواهید برای کی چُسی بیایید؟ برای خودتان؟؟؟ در این دیگ چند قطره‌ای (قطره چکان لازم نیست. تنها برای سهولت کار می‌گویم: به اندازه‌ی یک قاشق ِ چای‌خوری ِ استیل، جوری که چند قطره از اطراف آن بچکد. یادتان باشد قاشق را روی دیگ بگیرید، وگرنه تمیز کردن لکه‌ی روغن زیتون خیلی کار آسانی نیست. بخصوص که شما گرسنه‌اید و وقت نظافت کاری ندارید. اگر هم ریخت، جهنم. فقط مواظب باشید رویش نروید. بعد از غذا می‌شود یک رویش دستمال کشید. البته نه دستمال خیس. بلکه دستمال کاغذی ِ مخصوص ِ آشپزخانه. چراکه دستمال ِ خیس لکه‌ی چرب را نه تنها نمی‌برد، بلکه بیشتر پت و پهنش هم می‌کند.) روغن زیتون می‌ریزیم (تا رشته‌ها به هم نچسبند) و به اندازه‌ی کافی نمک. می‌دانم این "به اندازه‌ی کافی" از آن حرف‌هاست. ولی پیش‌فرض یا اصل براین است که شما آن‌قدر آشپزی بلد باشید که بدانید چقدر آب، به چقدر نمک نیاز دارد تا نه شور شود و نه بی‌نمک. اگر نمی‌دانید، قید آشپزی را بزنید. این دیگر کمترین انتظاری است که از شما می‌رود. نترسید! غذای کم نمک چاره دارد. این غذای شور است که چاره ندارد. ضمن این‌که باید مدنظر داشته باشید که نمک در این آب حل و مقداری از آن با آب بخارمی‌شود و از بین می‌رود. می‌دانم! می‌دانم، کاملن از بین نمی‌رود. هیچ چیز در جهان از بین نمی‌رود، بلکه فقط تبدیل به نوع دیگری از انرژی می‌شود. این را می‌دانم.گرچه نمی‌فهمم. خلاصه...این دیگ آب را می‌گذارید روی وسیله‌ی گرم‌ ِ موجود. شعله یا گرما را باید جوری تنظیم کنید تا آب همزمان با اوج ِ هماغوشی ِ سیر و پیاز و گوجه‌فرنگی و روغن زیتون یا روغن حیوانی در اوج گرمای لازم برای امتزاج‌شان، به جوش بیاید. حتا اگر دو سه دقیقه هم بجوشد، چه بهتر. دستکم از آب میکروب‌ذایی کرده‌اید.
حالا ده دقیقه‌ای وقت دارید تا اگر سیگاری هستید، یک سیگار روشن کنید و بروید پشت پنجره یا، اگر کتاب‌خانه دارید، بروید جلوی کتاب‌خانه‌تان ( نقطه‌ی عزیمت من این است که دارید. چرا که وقتی برای پختن ِ یک ماکارونی ِ ساده، سراغ کتاب می‌روید، معلوم است اهل مطالعه هستید و پس دارای یک کتابخانه.) یا تلویزیون روشن کنید که البته نمی‌ارزد: از یک طرف موسیقی و از طرف دیگر تلویزیون؟ آن‌هم وسط ِ روز یا اول غروب؟ نمی‌دانم. خود دانید. من معمولن مایونگ بازی می‌کنم. یادتان نرود به ساعت نگاه کنید. تایمینگ در این مورد بسیار حائز اهمیت است. آشپزهای حرفه‌ای از ساعت ِ مخصوص آشپزخانه استفاده می‌کنند؛ من از رایانه‌ای که با آن شطرنج بازی می‌کنم. بازی را با زمان ِ حداکثر ده دقیقه فکر افتتاح می‌کنم. معمولن خودم سفید برمی‌دارم تا زودتر نوبت رایانه بشود. حرکت اول ِ رایانه معمولن در هیچ مرحله‌ای از سطح بازی بیشتر از چند ثانیه طول نمی‌کشد. بعد می‌روم پی بازی با مایونگ. رایانه پس از ده دقیقه، که اولین حرکتش را کرد، بوق می‌زند. در این هنگام برمی‌گردم. باری اکنون دو سه دقیقه‌ای است که آب جوشیده و تابه، بستر هماغوشی ِ روغن ِ زیتون یا روغن حیوانی و سیر و پیاز شده است. برش‌های سیر و پیاز، که امیدوارم حسابی نازک بریده‌ بوده باشید، در زمینه‌ی سرخ ِ پررنگ ِ آب و گوشت ِ گوجه فرنگی، نمایان نیستند. (اگر ناشی و تازه‌کارید، نگران این یکی نباشید، یادمی‌گیرید. نگرفتید هم نگرفتید. من یاد نگرفته‌ام، اما سُس ماکارونی من حرف ندارد. از شش ماه پیش که پختنش را اجبار زمانه به من آموزاند، همیشه از آن لذت برده‌ام.) این‌جا و آن‌جای بستر ِ تابه، دایره‌هایی چون دهانه‌ی کوچک ِ آتشفشانی فعال، روی تن ِ مواد درون تابه شکل می‌گیرد. شعله را کم می‌کنید تا از با کاستن ِ حرارت گرم نگه‌‌اش داشته باشید. حالا – بسته به اندازه‌ی گرسنگی‌تان، ماکارونی برمی‌دارید (من از کجا بدانم، اندازه‌ی گرسنگی و حجم مقدار غدایی را که در هر وعده می‌خورید، چقدر است. چندبار که ماکارونی بپزید، مقدارش دستتان می‌آید. اگر زیاد بیاید، نمی‌توانید آن را در فریزر نگه دارید. باید بریزید دور. اگر آدم خوش شانسی باشید، یکی سرزده و کمی گرسنه می‌آید پیش‌تان. اگر هم تا لحظه‌ی سیرشدن، هم‌چنان تنها بودید، بریزیدش دور. ماکارونی بسیار بسیار ارزان است.) ‌و می‌گذارید داخل آب جوش و آرام آرام هلش می‌دهید داخل دیگ. حتمن آرام آرام هُلش بدهید و از خشونت بپرهیزید. چون رشته‌های ماکارونی بسیار تُرد و شکننده‌اند. و دیگر این‌که ریختن ِ ماکارونی در ظرف ِ آب جوش رابطه‌ی مهمی با قضیه‌ی اقلیدس دارد: هرگاه جسمی در مایعی فرورود، به اندازه‌ی وزن ِ مایع ِ هم‌حجم‌ش از وزن آن کاسته می‌شود. (به زبان ِ غیرعلمی یعنی باید مواظب باشید، هنگام فروبردن ِ ماکارونی در آب جوش، آب لب‌پر نزند و دست و پای شما را نسوزاند.)
راستی Oregano را که نمی‌دانم معادل فارسی اش چیست یا اصلن در فرهنگ ِ آشپزی ِ ایرانی چنین گیاهی موجود هست یا نه، باید قبلن دم دست گذاشته باشید تا یادتان نرود، چند لحظه قبل از برداشتن ِ سُس از روی اجاق، کمی از Oregano را روی آن خالی کنید.

سه: سرو ماکارونی
من دیگر حوصله‌ام سررفت. یعنی آن‌قدر دست و پا چلفتی هستید که نمی‌دانید باید ماکارونی ِ پخته شده را بریزد توی سبد ِ آبکش و بعد توی بشقاب و سُس بریزید توش و با چنگال بخورید؟
[1] Das Auge isst mit.



صفحه اصلی

ایمیل


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com