<$BlogRSDUrl$>

 

این جا و آن جا 

گرچه خودت، حالا بعد از سه سفر، دیگر اُستا شده‌ای و می‌دانی. اما بیا یک مروری بکنیم:
اولین عارضه‌ی‌ پس از برگشتن، یک افسردگی ِ - بسته به میزان دل‌بستگی به آن‌جا و آن‌جایی‌ها و مدت اقامت در این‌جا - سی تا چهل روزه است. که البته آرام آرام ناپدید می‌شود و دوباره به این‌جا عادت می‌کنی و آن‌جا دوباره می‌شود "آن‌جا" . روزهای اول از خواب که بیدار می‌شوی، خیال می‌کنی هنوز آن‌جایی. بعد می‌بینی نه، متاسفانه – و در برخی موارد ِ نادر خوش‌بختانه- دوباره این‌جایی و در رخت‌خواب خودت.
عارضه‌ی دوم نقشه‌کشیدن‌ها و برنامه‌ریزی‌هاست: « دیگر خسته شده‌ام. بس است. چند سال غربت؟ آن‌جا کی و چی هستم؟ این‌جا کی و چی؟ به زودی برمی‌گردم.» این را بویژه آن‌هایی می‌گویند که پس از چندین سال، از سفر اول‌شان برگشته‌اند. رادیکال‌هاش می‌گویند: « می‌خواهم برگردم. کمی پول جمع می‌کنم، آن‌جا یک خانه می‌خرم و می‌روم.» معقول‌ترهایش می‌گویند: « شش ماه آن‌جا، شش ماه این‌جا. حالا گیرم یک ماه بیش‌تر یا کم‌تر. چاره‌اش فقط رهن کردن یک خانه در آن‌جا و کرایه کردن یک آپارتمان ِ یک اتاقه در این‌جاست.» ولی دیدیم که تا امروز بیشترشان یا اصلن هیچ‌وقت نرفتند که بمانند یا اگر رفتند، یکی دو سال بیشتر دوام نیاوردند و برگشتند. آن‌هایی که ماندند، اصلن انگار هیچ‌وقت این‌جا نبودند. عده‌ی بسیار قلیلی هم هستند که می‌گویند: « اگر کلاهم هم بیافتد آن‌طرف‌ها، نمی‌روم. این‌همه ترس و خرج، سرانجام خسته و پشیمان برگردم؟؟ نصف همین پول را می‌دهم، دو هفته می‌روم کوبا، عیش دنیا را می‌کنم.» این عده از آن‌طرف بام افتاده‌اند. این‌ها همیشه دماغ سربالا بوده‌اند و ناراضی و شرم‌زده از ایرانی بودن‌شان.
عارضه‌ی سوم و بدترین‌شان برای هر سه دسته پول تلفن‌ است.
حالا کی برویم آن‌جا؟
راستی رسیدن بخیر.










آه 

- کجا با این عجله؟
- می‌روم کمی آه بکشم. چند روز است نشده حتا یک دانه آه بکشم.




تکلمه 

از آن‌جا که حدس می‌زدم یافتن ِ متن آقای علی‌رضا در ادبیات لُخم مشکل باشد، از ایشان اجازه گرفتم و تمام متن را این‌جا کپی می‌کنم:
حوصله جار‌جار ندارم، اما دوستی به‌اصرار از من خواسته‌است از كمّ و كِیف تاریخ شفاهی ِادبیات معاصر ایران كه از نزدیك درگیر آن بوده‌ام كمی شفاف‌تر بنویسم...با این فرض كه بنده به‌ هیچ‌وجه در این گروه شخص شناخته‌ای نبوده و تا پایان هم نخواهم بود ، شناخت خودم از این مجموعه را این‌جا می‌آورم...به دلایلی كه دوست هم ندارم تا آخر به آن‌ها اشاره‌ای كنم ، حتا به دوستان خیلی خیلی صمیمی ، ترجیح می‌دهم مشاهدات و نظرات خودم را كه بعضاً در این‌وبلاگ بی‌پرده هم می‌نویسم حتی‌المقدور با اشارات باشند تا آنان كه خود دستی بر آتش دارند دریابند...جز این بوده تا به‌‌حال، الباقی تكذیب است و بس...
به‌دلایل‌ای كه فعلاً نزد خودم می‌مانند ، همیشه از این‌كه خودم را در متن بحث‌ها و نظرات بگذارم پرهیز داده‌ام...

گروهی كه جناب اكبریانی جمع كرده‌اند برایِ این مجموعه دقیقاً مانند عمله جمع كردن از دور میدان‌ها برایِ كارگری‌ست (قصد جسارت ندارم...اما روش یكی بوده است)...طبق یك‌سری معرفی‌هایِ استاد فلانی از دانش‌گاه فلانی كه مثلاً خب بد نیست این جوان كه ذوقكی هم دارد و شاید خرخوان بدی نبوده است و نمرات‌اش بد نیست...اصلاً ای بابا كجایِ این مملكت حرفه‌ای بوده‌است كه این‌‌جا باشد؟...بگذار این‌جوان هم یك لقمه نان گیرش بیاید...در ضمن این تازه‌كاران را ، مانند كارگر افغانی كه تبعه‌یِ نویسنده‌گی‌ِ حرفه‌ای ندارند و به‌قول اهل فن اهلیت این‌كار را ندارند ، به‌تر می‌توان استثمار كرد...مانند كارگران زن كه همه‌جا راحت‌تر استخدام می‌شوند چون مزد كم‌تری می‌گیرند...مثل سریال‌ها و فیلم‌هایِ سینمایی كه دیگر از بازی‌گران مشهور در آن‌‌ها كم‌تر سراغ می‌بینیم ، چون دست‌مزد‌ها‌یِ این بازی‌گران گم‌نام و به‌عكس حرفه‌ای‌ترها خوش‌چهره‌تر را می‌توان خوب دوشید ( اعم از معنوی و مادی).دقیقاً روشی كه در مطبوعات حاكم است...دوست ندارم دوست عزیزی را به درد ‌سر بیاندازم ، فقط تا آن‌جا گوشی دست‌تان بدهم كه فلان آقایی كه دارد ترك‌تازی می‌كند قبلاً به شغل شریف تراش‌كاری مشغول بوده‌است...و یا فلان خانوم انتخاب شایسته شده‌اند فقط برایِ آن چشم و ابرویی‌ست كه برایِ فلان دبیر تحریریه قمچیل كرده‌‌اند...
بگذریم...به قول صاحب ارض وبلاگ‌ستان خاله‌كرست‌بازی موقوف!
جناب اكبریانی هم گز نكرده و گزینش‌نكرده (تا آن‌جا كه می‌دانم) كار را سریع به درزی واسپرده‌اند...البته قصد ندارم مقصر اصلی را ایشان بنام‌ام...اصلاً...شرافت حرفه‌ای ایشان به‌جایِ خود...اما ندانم‌كاری‌ها ایشان را شریك دزد و رفیق قافله می‌كند...اگرچه ابتدا روش ایشان حرفه‌ای بوده است و اصراری بر سرعت عمل نداشته‌اند و بیش‌تر بر كیفیت متمركز بوده‌اند!!! اما از همان تقسیم‌كار و گزینش خشت‌ها معلوم بود این چینه‌ به ثریا !!! نرسیده واریز می‌كند...یك‌سری عشق‌شان می‌كشد مثلاً فلان نویسنده را بر می‌دارند...خب تقسیم اراضی ِخوش آب‌و‌هوا ته می‌كشد و نوبت به تتمه‌ها-ست( باز هم قصد جسارت نیست...اما پوچی و بی‌رحم‌ایِ این‌كارها از به‌كار بردن چنین ادبیات‌ای ناچارم می‌كند)...می‌مانند آن‌ها كه سر و زبان‌دار نبوده‌اند( گیرم سوادشان بیش‌تر هم بوده باشد) تو گویی زبانم لال ته-‌تفاله نصیب برده‌اند...غنایم جنگی تمام شد...غذا تمام است...حالا با چه تخصصی؟...آن‌اش زیاد مهم نیست(ارجاع به همان شاهد مثال آن آقا یا فلان خانوم مذكور در چند سطر پیش)...بگذریم...بنا به دلایلی ، قدم‌به‌قدم ، با پیش‌رفت تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر ایران پیش می‌رفتم...اگرچه عمده گناهان را تا آن‌جا كه حق هم چنین بود برگردن ناشر قبلی انداخته‌اند ، اما حالا كه قرار است مانده‌ها را ناشر دیگری بیرون دهد...هم‌چنان همان مشكلات بالا رفع نشده باقی مانده‌اند....بماند آن‌دسته از نیرویِ پرتوان و جوشنده كه به‌مرور ایام و مواجهه با شلخته‌گی‌ها و بی‌تعهدی‌ها از گروه ریزش كردند...
پس با توجه به آن‌چه شرح دادم، مطالعه این مجموعه كه بسیار آماتوری تهیه شده‌است را توصیه نمی‌كنم.





میترا هدایت 

خانم میترا هدایت می‌گویند: « اگر من امروز لب به سخن گشوده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام که دیگر زمان آن فرارسیده‌است، تا نسل‌های بعدی او (صادق هدایت) را بهتر بشناسند و با گذشته‌ی فرهنگی – اجتماعی خودشان ارتباط درست‌تری برقرار کنند...» ص 94. او برخلاف ِ جهانگیر هدایت، می‌کوشد با توسل به شنیده‌ها و دیده‌هایش، که برخی‌شان از «اسرار خانوادگی » بوده‌اند، ضمن شکستن برخی تابوها درباره‌ی هدایت، مثل ِ الکلی بودن و همجنس‌خواهی و رابطه با زن دوم ِ عمویش کریم هدایت، تصویری واقعی از صادق هدایت و خانواده‌ی او عرضه نموده و از آن تقدس‌زدایی کند. ایشان در یادداشت ِ پیش از گفتگو درباره‌ی " بوف کور" می‌نویسند: « عامل اصلی خلق این اثر خانواده‌ی او بوده است. لذا وجود رابطه بین بوف کور و روابط خصوصی و خانوادگی هدایت انکار ناپذیر است.» ص 56 تا جایی که خوانده‌های من کفایت می‌کند، این نخستین بار است که به ربط ِ بین خلق بوف کور و خانواده‌ی هدایت اشاره می‌شود. وی در طول مصاحبه بارها به این ربط ارجاع می‌دهد. از جمله: « ...برادارن او به نبوغی که داشت حسادت می‌کردند.» ص 60 و « ...او را مفت‌خور خانه‌ی پدری می‌دانستند.» «...صادق به نمونه‌ی یک بچه‌ی خنگ در فامیل تبدیل می‌شود.» ص 71 « حساسیت ِ برادارن هدایت درباره‌ی مسایل مادی زندگی هدایت» ص 77 او علت خودکشی ِ هدایت را نیز به صراحت خانواده‌ی او می‌داند: ص 71 و ص 82. وی چهره‌ی دیگری غیر از آن چهره‌ی عبوس و یا به قول پرسش‌گر "منزوی و گوشه‌گیر و درونگرا" از هدایت ارایه می‌دهد:« ... رقص روسی او خوب بوده. یک روز که در کافه‌ای واقع در پاریس موزیک روسی نواخته می‌شده، صادق مست بوده و شروع به رقصیدن می‌کند آن هم به شیوه‌ی روسی.» ص 68- 67 « صادق بسیار آدم خوشگذرانی بوده...» « ... دائم‌الخمر می‌شود. یعنی در دهه‌ی آخر زندگیش.» ص 67 و از اشاره به کشش ِ هدایت به موادمخدر ابایی ندارد. ص66 .
خانم میترا هدایت با شجاعت و صراحتی در خور ِ تحسین از دو نکته‌ی بسیار کلیدی در مورد زندگی ِ هدایت می‌گوید: یکم: رابطه‌ی هدایت با زن ِ دوم ِ عمویش، دکتر کریم هدایت: « درخشنده‌ خانم، زن مرحوم دکتر هدایت که از اقوام هم بود، معشوقه‌ی هدایت بود و صادق او را دوست داشت.» ص 74 دوم: همجنس‌خواهی ِ هدایت: ابتدا از کشف ِ « گرایش دیگر»ی در صادیق هدایت ص 74 و سپس در ص 75 به صراحت می‌گوید: « ...وقتی به اروپا می‌رود و خودش را بهتر درک می‌کند به سمت همجنس‌گرایی می‌رود...» تئوری فروید در مورد یکی از علت‌های همجنس‌گرایی مبنی بر داشتن مادری پدرگونه، و تطابق آن با تاکید جهانگیر و میترا هدایت بر فرمانروایی ِ مادر هدایت در خانه و علاقه‌ی مفرط او نسبت به صادق هدایت، بر باورپذیری ِ هرچه بیشتر ِ این گزاره می‌افزاید. «... پدر و مادرش به او علاقه‌ی وافری داشتند بخصوص مادرش.» ص 60 جهانگیر هدایت نیز به سرکردگی ِ مادر هدایت و علاقه‌ی مفرطش به هدایت پرداخته است.

در پایان بازهم درباره‌ی پرسش‌گر
درست به یاد ندارم کجا از قلم زنده‌یاد گلشیری خوانده بودم ( هم‌خوانی ِ کاتبان؟) که یکی از او تقاضای مصاحبه می‌کند. گلشیری می‌گوید:«از او پرسیدم، کدام کتابم را خوانده است. طرف می‌گوید: هیچ‌کدام.» (نقل به مضمون) پرسش‌گر ِ این کتاب، خانم مریم سادات گوشه مرا به یاد آن آدم ِ مورد ِ اشاره‌ی زنده یاد گلشیری می‌اندازد. در بلندخوانی گفتگو با جهانگیر هدایت به چند مورد اشاره کردم. این‌جا هم لازم می‌دانم، به چند مورد دیگر هم اشاره کنم. بیشتر پرسش‌های ایشان را می‌شود دسته‌بندی کرد:
پرسش‌هایی که پرسش‌گر می‌باید پاسخ‌شان را می‌دانست، مثل: تعداد خواهر و برادر هدایت ص 63 ، محله‌ای که هدایت در پاریس در آن زندگی‌ می‌کرد ص 70 ، نحوه‌ی خودکشی هدایت ص 79 ، بازتاب مرگ ِ هدایت در ایران و اروپا، یا تاثیر « روابط جنسی – عاطفی هدایت در فعالیت‌های ادبی او» ص 75 پرسش‌هایی مبنی بر ناآگاهی ِ کامل پرسش‌گرحتا از بیوگرافی هدایت: « شغل نامناسب هدایت در اروپا» ص 71 پرسش‌هایی دال بر بی‌دانشی: ندانستن معنی لائیک ص 61 تفاوت ِ کشف ِ گرایش در خود و کشف ِ خود ص 74 « شخصیت زن اثیری در بوف کور، آیا از شخص خاصی گرفته شده؟» باباجان، اثیری یعنی آسمانی، غیرزمینی؛ پس چنین آدمی از بیخ و بن وجود مادی ندارد تا بتوان براساس آن شخصیتی را ساخت. و در ص 89 عین همین پرسش را در مورد ِ زن ِ لکاته می‌پرسد. پرسش‌های تکراری: الگو پذیری ص 69 و 68. پرسش‌های بی‌هوده، مثل: دیدگاه صادق هدایت نبست به سفر ص 69 «پس بالاخره صادق از زن سرخورده نشده است بلکه به مساله‌ی دیگری گرایش پیداکرده است؟» که منظور از "مساله‌ی دیگر" تمایلات ِ احیانن هم‌جنس‌خواهانه‌ی هدایت است. و یا «گفتید هدایت با اگزیستانسیالیست‌ها نشست و برخاسته داشته، اعضای تشکیل دهنده‌ی این نشست‌ها چه کسانی بودند؟»
و سرانجام افاضات ِ ایشان:« ...این ... قوه‌ی جاذبه عشق است که مثل آتشی به جان همه انسان‌ها می‌افتد(!!!). البته هرکس به نوعی.(!!!) پس هر فرد تعریف خاصی از عشق دارد. از طرفی تا به امروز تعریف واحدی از عشق نشده است.(!!!) لذا من فکرمی‌کنم زن اثیری تعریف هدایت از عشق باشد.» ص 86 و یا: « هدایت ... قاعدتا می‌دانسته که خلقت بشر برپایه‌ی عشق استواراست و خداوند انسان را برای عاشق شدن آفرید.» ص 86 «زن اثیری، باتوجه به آن آسمانی بودنش که خود صادق می‌گوید: " که اصلا در زمین وجود ندارد" چه بسا عشق هدایت به خداوند نیز باشد.» ص 87 البته صحبت از همان هدایتی است که خانم میترا هدایت او را لامذهب می‌خواند. ص 61. «این طبیعت عشق است که با درد و خون جگر همراه است.» ص 87 و دیگر افاضات که حتا ارزش بازنویس ندارد.
در پایان پیش‌نهاد می‌کنم، حتمن یادداشت‌های کسی را بخوانید که می‌گوید « از نزدیک درگیر تاریخ ِ شفافی ِ ادبیات ِ معاصر ایران» بوده است.





جهانگیر هدایت
آقای جهانگیر هدایت، که در صفحه‌ی 8 به عنوان ِ « عموزاده»‌ی هدایت معرفی می‌شوند، در صفحه‌ی 11 تبدیل می‌شوند به «برادرزاده صادق هدایت.» وی نخستین کسی است که گفتگو با او را می‌خوانیم. در معرفی جهانگیر هدایت،آمده او« دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران، فوق لیسانس بهداشت عمومی از دانشگاه آمریکایی بیروت، فوق لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه ساکس انگلستان می‌باشد. حاصل تلاش او در صحنه هنر و ادب کشور دو مجموعه داستان "شلاق هوس" و در مرغابی (!!!)، عشق و ابدیت می‌باشد. ضمنا تعداد قابل ملاحظه‌ای داستان‌های کوتاه و مقالات اجتماعی، سیاسی و انتقادی از او در جراید و مجلات داخل و خارج از کشور چاپ شده‌اند (که باید چاپ شده است، باشد). در حوزه تخصص خود نیز کتاب "مکالمات‌های " (!!!!) انگلیسی را منتشر ساخته‌است.»
این گفتگو از جهاتی – که خواهد آمد – جذاب‌ترین گفتگوی کتاب است. خواننده طی این گفتگو بیشتر از نظرات جهانگیر هدایت، در باب پدیده‌هایی از قبیل ِ علت ِ تمایلات ِ جنسی مردان، راه‌های نفوذ استعمار، متافیزیک و بسیاری پدیده‌های دیگر باخبرمی‌شود تا حرف و نکته‌ی تازه‌ای درباره‌ی خود ِ صادق هدایت. چنان‌که خواهیم دید، تمام تلاش جهانگیر هدایت معطوف به این است که از صادق هدایت یک قدیس بسازد. او در برابر پرسش‌های گاه بی‌مورد و بی‌دلیل ِ پرسش‌گر، چنان پاسخ‌هایی می‌دهد که اگر خود هدایت آن‌ها را می‌خواند، مایه‌ی انبساط خاطرش می‌شد. چند نمونه: پرسش: « علاقه هدایت به موضوعات محلی(!!!) و قومی از کجا نشات گرفت؟ » پاسخ: « از ناسیونالیسم او راجع به قومیت ایرانی و فرهنگ عامیانه(.) بسیار مطالعه کرد و بسیار مورد علاقه‌اش بوده است(؟!). اما راجع به قومیت فرانسوی(!!!) هیچ علاقه‌ای نشان نداده است.» ص 50 پرسش: «هدایت از چه زمانی کار حرفه‌ای‌اش را آغازکرد؟» پاسخ: « هدایت مثل همه نویسندگان شروع به نوشتن کرد. منتهی یکسری از نویسندگان هستند که اگر قبلا چیزی نوشته‌اند رو نمی‌کنند ولی وقتی به جایی می‌رسند که می‌بینندچیز حسابی نوشته‌اند، یکدفعه رومی‌کنند بنابراین از این ساعت اینها نویسنده می‌شوند. اما هدایت این کار را نکرد. هدایت از اولین مطلبی که نوشت ودید قابل چاپ است آن را چاپ کرد. به همین مناسبت است که او هنوز در دبیرستان است و کتاب حکیم عمرخیام را چاپ می‌کند. البته با ترانه‌های خیامی که نوشت متفاوت است.شما وقتی کتابی مثل "فوائد گیاهخواری" که از کتب اول اوست را می‌خوانید- که در سال 1306 ه ش تالیف کرده است – و بعد "حاجی آقا"- که در سال 1324 ه ش به چاپ رساند – را می‌خوانید می‌بینید نثر هدایت یک تغییر بسیار زیادی پیداکرده است. یعنی زیباتر، ساده‌تر، و جالب‌تر شده و خود هدایت هم کامل است. اصلا کار حرفه‌ای او را نباید تقسیم‌بندی کرد...» ص 39-38 پرسش: « چند سال طول کشید تا هدایت بوف کور را نوشت؟» پاسخ: « نمی‌دانم. اما در سال 1315 ه ش در هندوستان تکمیل شد. هدایت عشق عجیبی به ایران باستان داشت. شما در تمام نوشته‌های او عرق ناسیونالیستی را حس می‌کنید. به قدری عشق و علاقه در هدایت زیاد بوده است که به هندوستان می‌رود تا زبان پهلوی که بازمانده ایران باستان بوده را یادبگیرد...» ص 41-40 . پرسش‌گر می‌کوشد طی سه صفحه پرسش از دهان جهانگیر هدایت بیرون بکشد که صادق هدایت به خاطر گرایشات ِ هم‌جنس‌خواهانه‌اش ازدواج نکرده، اما پاسخ‌گو هر بار به طریقی از دادن ِ پاسخ ِ صریح طفره می‌رود. از آن جمله در مورد ِ ازدواج نکردن هدایت دو دلیل می‌آورد: «او تمایلی به ازدواج نداشت. معمولا مردها را به سه دسته تقسیم می‌کنند، یکی مردهایی هستند که مسائل جنسی برایشان به علت مسائل هورمونی بدنشان بسیار حیاتی است. و این از نظر علم هم ثابت شده است. دسته دوم مردهایی هستند که نرمال هستند و منطقی (!!!). و دسته‌ی سوم مردهایی هستند که اصلا توجهی نسبت به این قضیه ندارند که باز بستگی به نوع و میزان هورمون در بدنشان دارد. صادق هدایت جزو دسته سوم بوده است، یعنی نرمال و طبیعی.» ص 33. دلیل دیگر ایشان مربوط می‌شود به وضعیت ِ مالی ِ هدایت. ...پس یکی از دلایل ازدواج نکردن صادق مساله‌ی اقتصادی آن بود.» و ادامه می‌دهند: « اگر از من بپرسید هیچ نویسنده‌ای نباید زن بگیرد. چون زندگی نویسنده یا هنرمند بسیار سخت و طاقت‌فرسا است و کمتر زنی می‌تواند این نوع زندگی را تحمل کند...» و بالاخره « بزرگترین مداخله‌گر در زندگی مرد، زن است.» ص 34 تا سرانجام طاقت پرسش‌گر تاق می‌شود و رُک و پوست‌کنده می‌پرسد: « یکی از دلایل ِعدم تمایل ازدواج هدایت را احتمالا گرایش همجنس‌خواهانه او می‌دانند آیا این‌گونه بوده است؟ » پاسخ: « به هیچ‌ وجه. او امکانات ِ این کار را نداشت.(!!!)» پرسش‌گر دست برنمی‌دارد: « درپاریس چطور؟ » پاسخ: « اگر امکاناتش را داشت باید عده‌ای دوربرش بودند. و پدرم با او رفت و آمد داشت. او هیچ‌گاه به محلاتی که در پاریس مخصوص این افراد بود، رفت و آمد نمی‌کرد.» ص 36. البته آقای هدایت نمی‌گویند، این را از کجا می‌دانند. پرسش: « آثار هدایت مملو از عشق است (!!!) دیدگاه و نوع نگاه هدایت نسبت به عشق چگونه بود؟ » پاسخ: « اصولا مردهای خجالتی در عشق شسکت می‌خورند چون می‌خواهند قدم اول را را زن بردارد. هدایت از این تیپ شخصیت‌ها بود. دومین مسئله غرور هدایت بود. اما هدایت زن باره نبود (!!!). عشق احساسی است که بطور ناگهانی در فرد پدیدمی‌آید. هدایت عاشق کارش بود.» ص 48 جهانگیر هدایت نسبت‌هایی به هدایت می‌دهد که برچسب‌های ناچسب‌اند: «هدایت همیشه می‌گفت: ((اگر می‌خواهی نویسنده شوی اول از جیمز جویس شروع کن...)) » ص 37به گمانم تن هدایت در پرلاشز از این اتهام می‌لرزد. پرسش: «هدایت...از چه موضوعاتی در صحبت‌ها ...استفاده می‌کرد؟» پاسخ: « بالطبع ادبیات. زیاد اهل فلسفه نبود. اما در تمام موارد(!!!) اطلاعات عجیبی (!!!) داشت. و در مورد هرکسی که با او صحبت می‌کرد هدایت می‌توانست با او همپایی کند(!!!)...تمام این کتاب‌ها را چه به زبان فرانسه چه انگلیسی(!!!) خوانده و در مورد همه اظهارنظر هم کرده است...» ص 43 پرسش: « آرمان‌های فکری هدایت در زمینه‌ی سیاست چه بود؟ » پاسخ: به نظر صادق هدایت« ... حکومت‌ها باید به نفع مردم کارکنند. ثروت باید بین مردم تقسیم شود البته نه به معنای کمونیستی آن، بلکه به معنای واقع. مثل سوئد. او اینگونه آرمانی داشته است.» ص 44-43 پرسش‌گر درباره‌ی گرایش سیاسی هدایت می‌پرسد. پاسخ می‌گیرد: « البته هدایت گرایش چپی داشت. یعنی گرایش سوسیالیستی به معنای آزادی مردم و افکارشان.(!!!)» ص 44. آقای جهانگیر هدایت در پاسخ به پرسشی در مورد ِ علاقه‌ی صادق هدایت به جادوگری، متافیزیک را برای ما معنی می‌کنند: « موضوعات ِ روانی یا موضوعاتی که خارج از عرف باشد (متافیزیک). ص 18 و از ارتباط هدایت با نویسنده‌ای به نام هنریک (!!!) میلر ص 37 برای‌ ما می‌گوید. چنان‌که پیش از این نیز اشاره کردم، تلاش ِ آقای جهانگیر هدایت در ارایه‌ی تصویری مقدس از هدایت است و از آن‌جا که هدایت مقدس نبود و مثل همه‌ی مردم بود، آقای جهانگیر هدایت دچار تناقض‌گویی می‌شوند: پرسش‌گر: « صادق زمانی که در ایران بود اوقات فراغتش را چگونه می‌گذراند؟ چه تفریحی او را سرگرم می‌کرد؟ » پاسخ: « یا می‌خواند یا می‌نوشت.» پرسش: «یعنی هیچ‌گونه تفریحی نداشت و هیچ استفاده‌ای از دوران جوانی‌اش در ایران نکرد؟ (!!!)» پاسخ: « به هیچ‌وجه، هیچ تفریحی نداشت. فقط مطاله می‌کرد.» ص 22 اما چند صفحه بعد می‌گویند: « ...تنها تفریح هدایت در ایران همان کافه فردوسی و کافه نادری بود.» ص 28 پرسش‌گر می‌خواهد بداند آیا هدایت زیر تاثیر ِ معلم خاصی بوده، جهانگیر هدایت پاسخ می‌دهد: « معلم فارسی‌اش عبدالعظیم‌خان غریب بود که از او صحبت می‌کرد. اما یک معلمی در زندگی هدایت اثر خاص داشت. هدایت سیکل دوم دبیرستان را در مدرسه‌ سن‌لویی که مدرسه فرانسوی‌ها بود، خواند. برای همین معلم‌هایش بیشر کشیش بودند. سیستم نفوذی استعماری که اروپاییان برای ممالک جهان سوم و عقب افتاده داشتند دو راه بود. یکی اینکه از طریق بهداشت واردمی‌شدند و دکتر و دوا می‌آورند و از این راه استعمار می‌کردند ((یادمان نرود، ایشان فوق لیسانس بهداشت عمومی از دانشگاه آمریکایی بیروت هستند)). دوم اینکه از راه آموزش وارد می‌شدند. علمی که دانش‌آموز نداشت را به او می‌آموختند. بعد به او می‌گفتند حالا باید مسیحی شوی. تمام کشورهایی که این گونه به مسیحیت گرویدند از طریق استعمار فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها بود. به هرحال کشیش بوده که می‌بیند صادق هدایت که شاگردش است، زیان فارسیش بسیار قوی است. بنابراین یک قراری با صادق می‌گذارد که تو به من فارسی درس بده و من به تو فرانسه. و از اینجا فرانسه‌ی هدایت قوی می‌شود.» ص 21 . پرسش‌گر می‌خواهد بداند آیا « رابطه خانوادگی هدایت تاثیری در ادبیات ِ داستانی او » داشته یا خیر و این‌که آیا « هیچ موضوع خاصی در زندگی او نیافتاده که در داستان‌هایش از آن استفاده کند؟» پاسخ: « مورد خاصی به نظرم نمی‌رسد. اما قدر مسلم این است که خانواده هدایت خانواده بزرگ و پرجمعیتی بود بنابراین اتفاقات زیادی در این خانواده رخ داده است. مثلا عموی هدایت که افسر بسیار قوی هیکل و جوان زیبایی بود ناگهان از اسب به زمین خورد و مُرد. حال این موضوع چه تاثیری در صادق گذاشته من نمی‌توانم بگویم.(!!!)» ص 24 تا سرانجام: پرسش‌گر می‌پرسد: « من منظورم در شخص صادق هدایت نیست بلکه داستان‌هایش است.» پاسخ: « می‌دانم. این سئوال را می‌بایست خود او جواب می‌داد نه من.» پرسش‌گر در مورد خودکشی‌های هدایت می‌پرسد و جهانگیر هدایت برخورد پدرش را با موضوع ِ خودکشی ِ اول هدایت این‌گونه شرح می‌دهد: «...پدرم او را (صادق هدایت) پیش بهترین روان‌شناس آن دوره می‌برد. او تمام آزمایشات را روی هدایت انجام می‌دهد و می‌گوید: "او هیچ نقصی ندارد فقط دنیا را با عینک سیاه نگاه می‌کند." (!!!)» ص 29 چه روان‌شناسی!
پرسش‌گر:«آیا هدایت در نوشتن الگوی خاصی داشته و یا از کسی تقلید می‌کرده‌است؟ »« ابدا. هدایت اولین کسی بود که ساده‌نویسی را باب کرد. او اولین کسی بود که درباره تحقیق بحث کرد و می‌گفت: " از کی عروس و داماد‌های این مملکت با این آهنگ "یار مبارک بادا" با هم ازدواج کردند. بیاییم تحقیق کنیم. بیاییم این "یار مبارک بادا" را بنویسیم و به آن اعتباری بدهیم. و آن را در کتاب بیاوریم و به عنوان فرهنگ مردم آن را زنده نگه داریم. نگذاریم اینها فقط سینه به سینه منتقل شود". هدایت برای خودش یک مبتکری بود که الگو نداشت. دیگران باید او را الگوی خود قرار بدهند.» ص 37-38 « هدایت تا چه حد مواد مخدر استفاده می‌کرده؟ » « فقط در حد تفنن (!!!). اما زمانی در همه جا این خبر پیچید که او معتاد شده‌است. این خبر به گوش مادرش رسید. مادرش با یکی از خواهرهای هدایت وقتی که او خانه نبود، رفتند اتاقش را زیرورو کردند و هیچ اثری از موادمخدر در آن اتاق نبود...» ص 50 و سرانجام از همه گیرا‌تر:« ...من جمله‌ای راجع به هدایت ساخته‌ام: The wrong man, in the wrong place, at the wrong time. یعنی "مردی که نباید در این موقعیت باشد در یک جای عوضی و در یک زمان عوضی." » گرچه آقای جهانگیر هدایت، کتاب ِ « "مکالمات‌های " (!!!!) انگلیسی را منتشر ساخته‌است، ص 41، اما لابد نمی‌داند که این اصطلاح در تمام زبان‌های اروپایی موجوداست.در بخش بعدی به گفتگو با خانم میترا هدایت می‌پردازم که جسورانه‌ و قابل تحسین‌ترین‌ حرف‌ها را درباره‌ی صادق هدایت، عمویش می‌زند.




کتاب خوانی 

تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر ایران 1/ صادق هدایت/ مریم سادات‌گوشه/ زیر نظر محمدهاشم اکبریانی/ انتشارات روزنگار/ چاپ اول/ تهران 1383/ شمارگان 3000
در تمام نقل‌قول‌ها، رسم‌الخط و نقطه‌گذاری‌ها و فاصله‌گذاری‌ها مو به مو از خود کتاب است و آن‌چه داخل پرانتز آمده از من.

آشنایی با گفتگو‌گر در پیش‌گفتار
خانم مریم سادات گوشه، گفتگوکننده، پیش‌گفتار کتاب را با رویایی آغازمی‌کنند که در آن صادق هدایت از ایشان « تقاضای یک سبد میوه یکدست» می‌کند. ایشان سبدی انگور به دست هدایت می‌دهند. هدایت « خوشه انگوری را از سبد برداشت و با تبسمی به من نشان داد و به آن خیره شد، سپس آن را در دستش فشرد. آنگاه آب انگور از لابلای انگشتانش سرازیر شد و ... چرا انگور؟ مگر چه سری در این میوه نهفته است.(؟) همان انگوری که در بوف کور سمبل شراب است (!!!). البته نه شراب معمولی که حالت مستی به انسان دست می‌دهد (!!!). بلکه شراب حیات‌بخش که به اسطوره‌های کهن ایران بازمی‌گردد(!!!). اسطوره‌هایی که همه تمدن و فرهنگ ایران باستان در آن نهفته است. شرابی که از جان می‌آید و در حقیقت عصاره جان است (!!!). حال این عصاره جان از دستان هدایت نه یکدفعه(!!!) بلکه قطره قطره می‌چکد...» ص 8-7 و ادامه می‌هند: « ... بعد از اولین مصاحبه‌ام با یکی از گفت‌وگو‌شوندگان به این نتیجه رسیدم که نوشتن تاریخ شفاهی نویسنده‌ای که پدر داستان‌نویسی معاصر ایران به‌شمارمی‌آید، کار من نیست. اما همان شب این خواب شگفت‌انگیز را دیدم. خیلی گیج شده بودم. تعبیرش برایم مشکل بود. تا اینکه به جمله‌ای از کتاب بوف کور رسیدم، واقعا مبهوت و حیران شدم چون کاملن تعبیر همین خواب بود(؟؟!!!) "حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم."» ص8 البته من نفهمیدم چرا آن خواب و تعبیرش – که تعبیر نبود- ، ایشان را مجاب می‌کند، به کار ادامه بدهند. « شاید بتوان، پس از یکسال و اندی تلاش، از صحبت‌ها و خاطرات عموزاده‌اش، آقای جهانگیر هدایت،( که البته در صفحه‌ی 11 ، در معرفی نامه‌ی ایشان، ناگهان تبدیل به برادرزاده‌ی هدایت می‌شوند) دوستان نزدیک دوران جوانیش، دکتر انور خامه‌ای (این که شد فقط یک دوست) و دیگر اقوامشان خانم میترا هدایت که توسط دکتر ابوالقاسم تفضلی به من معرفی کردند، به گوشه‌ای از تاریخ زندگی بوف کور(!!!) و اسرار نهفته‌اش پی برد.» ص 9-8 بعد توصیفی از « جامعه دهه سی » می‌دهند و می‌گویند: هدایت « به وضوح دردهای عمیق اجتماع را درک می‌کند، دردهای مردمی که در سکوت محض به سرمی‌برند و قدردت و اختیار هیچگونه تصمیم‌گیری از خود ندارند. اما لرزش این سکون را (!!!) را قدری در خود احساس می‌کنند و چون در چنگ استعمار کهن آن روز به سر می‌برند، راهی برای فرار ندارند (!!!) پس ترجیح می‌دهند که بخوابند (!!!)، خوابی چندین و چند ساله. به‌طوری که زخم آن پیکر نحیف هدایت را ذره ذره در انزوا فرومی‌برد(!!!). او نیز همانند نیما که غم خفته مردم (!!!)، خواب را در چشم ترش شکست، جامعه خفته غرق در فلاکت و بدبختی را به خوبی لمس کرد.» ص 9. و ادامه می‌دهند‌: « باید پس از خودکشی‌اش به جای طرد و محوکردنش از جامعه به بررسی لایه‌های درونی وجودش می‌پرداختند و دلایل و علل (!!!) خودکشی او را مورد بررسی قرارمی‌دادند و در آثارش جستجوی بیشتری می‌کردند. چرا او عشق را در ناخودآگاه وجودیش (!!!) تکه تکه می‌کند(!!!) و در چمدانی به خاک می‌سپارد "زن اثیری". چگونه می‌شود شعله‌های آتش عشق را قطعه قطعه کرد(!!!) و تا ابد در خاک سپرد(!!!) تا دست هیچ نامردی (!!!) به آن نرسد.(؟) پس درک هدایت از عشق، درکی کاملن هنری(!!!) و عمیق(!!!) بوده است.» ص 10.

حالا فکرمی‌کنید با این پیش‌گفتار، گفتگوها چگونه پیش می‌رود؟ خواهیم دید.

پرسش‌گر، همان‌گونه که از پیش‌گفتارشان برمی‌آید، فاقد دانش ِ لازم برای گفتگو درباره‌ی تاریخ شفاهی، درباره‌ی صادق هدایت و بوف کور است. او گاهی مصاحبه‌شوندگان را با هدایت‌شناسان اشتباه می‌گیرد. مثلن از دیدگاه و نظر هدایت درباره فلسفه حیات و زندگی ص 43 می‌پرسد. پاسخ ِ چنین پرسشی تنها در توان یک هدایت‌شناس است. گاهی ِ ِ پرسش‌هایی طرح می‌کند که پاسخ‌شان اظهر من الشمس است، مثل تاریخ تولد ص 59 یا تاریخ و نحوه‌ی خودکشی ِ دوم هدایت ص 51 و 71 یا تاریخ ترجمه‌ی بوف کور به فرانسه ص 41 یا تعداد خواهران و برادران هدایت ص 63. گاهی هم پرسش‌هایش کاملن بی‌ربط و فاقد هرگونه اهمیت است، به مثل: تعداد فرزندان ِ کریم‌خان هدایت، عموی صادق هدایت. ص 47 .
بخش عکس‌های کتاب فاقد حتا یک عکس از خود صادق هدایت است. سال‌شمار ِ کتاب سرهم بندی شده و بسیار ناقص است. به مثل در ص 157 می‌خوانیم: « فعالیت او در زمینه ادبیات و فلسفه (!!!) و بالارفتن سطح دانش او در این زمینه(!!!) 1307». یا « استخدام در ... شرکت سهامی کل (!!!) ساختمان» ص 157. در این سال‌شمار تنها سال انتشار پنج کتاب هدایت آمده است و از دیگر کتاب‌های او هیچ نشانی نیست. در سال‌شمار می‌خوانیم:« 1329 با گرفتن گواهی‌نامه پزشگی مبنی بر ابتلا به "روان‌بیماری"(!!!) در 12 آذر ماه با این بهانه به پارس (غلط چاپی، پاریس) بازگشت.» ص 158. اما خانم میترا هدایت می‌گوید: «...(صادق هدایت) در سال 1329 که دوباره می‌خواسته به پاریس برود، مجبورمی‌شود گواهی پزشکی بگیرد و بگوید بیماری مغزی دارد تا به او ویزا بدهند که به پاریس برود.» ص 78.
رسم‌الخط کتاب یک‌دست نیست، بسیاری از جملات غلط دستوری دارند و علایم دستوری، حتا گاهی نقطه‌ی پایان جمله نیز نادیده گرفته می‌شود. در حاشیه بگویم آقای محمدهاشم اکبریانی که «سرپرست مجموعه»اند، در شناسنامه‌ی کتاب به عنوان ِ ویراستار ِ کتاب نیز معرفی شده‌اند. از غلط های چاپی کتاب نمی‌گویم، که در عرصه‌ی کتاب یگر تبدیل به پدیده‌ای عادی شده است. فقط یک نمونه به دست می‌دهم: در پاسخ به پرسش ِ پرسش‌گر مبنی بر چگونگی ِ آشنایی آقای ابوالقاسم تفضلی با صادق هدایت، آمده: « من تا سال 1381 (!!!) در مشهد بودم. برای ادامه‌ی تحصیل در سال 1320 ه ش به تهران آمدم ...» البته خانم میرم سادات گوشه، در پیش‌گفتار از همکارشان « ...جناب آقای ناصر نوذری که کار پرزحمت نمونه خوانی و تصیح کتاب را انجام دادند» تشکرمی‌کنند.

کتاب شامل چهار گفتگو است به ترتیب، با جهانگیر هدایت، میترا هدایت، انور خامه‌ای و ابوالقاسم تفضلی. چهار نفری که ظاهرن به علت فامیل ِ بودن با هدایت یا دوستی با او، برای گفتگو انتخاب شده‌اند.
از این چهار تن دکتر خامه‌ای چند سال پیش در کتاب ِ «چهار چهره» (شرکت کتاب‌سرا، چاپ اول: پاییز 1368) هرچه درباره‌ی هدایت می‌دانست، نوشته‌بود. این گفتگو حرف ِ تازه‌ای نداشت. گفگو با دکتر تفضلی هم بیش از شش صفحه نیست، که آن هم هیچ چیز خواندنی و نویی ندارد.
در معرفی هر یک از چهار نفر نامبرده، شرح کشافی از تحصیلات و نه زندگی‌ ِ آنان، مثل تحصیلات ِ جهانگیر هدایت ص 11 یا تعداد زبان‌هایی که خانم میترا هدایت می‌دانند، ص 55 و یا چگونه آموختن حساب و هندسه‌ی انور خامه‌ای ص 97 می‌آید که هیچ علت وجودی ندارند، مگر همان شیوه‌ی مرضیه‌ در جهت ِ منکوب کردن خواننده توسط عنوان‌های تحصیلی و افزدون به صفحات ِ کتاب.
در بخش بعدی به بلندخوانی ِ گفتگوی نخست کتاب، گفتگو با آقای جهانگیر هدایت می‌نشینیم.




گاف بازار 

یکم این‌که "سقراط ِ زخمی" ترجمه‌ی " طنزهاي برشت " نیست، بلکه ترجمه‌ی " یک کتاب از برشت، در طنز " است.
دو دیگر "درباره‌ي جنگ ايران و يونان" نیست، بلکه " مربوط به جنگ ِ ایران و یونان است."
سه دیگر من نگفتم: "از محل(!!!) آن‌جا، يعني دور از ايران،"، بلکه گفتم: " از این‌جا، یعنی دور از ایران".
وقتی پس از گذشت سه روز، سه- چهار بار تلفن ِ من به خبرنگار ِ ایسنا، خانم کریمی (اسمی که با آن خودشان را به من معرفی کردند)، ایمیل‌های متعدد ِ من به ایشان، گذاشتن پیام در صفحه‌ی مربوط به گفتگو، و سرانجام توضیح ِ هفتان و قابیل در لینک ِ خبر ِ گفتگو، در مورد عکس‌، همه بی‌نتیجه می‌ماند، به اشارات ِ بالا بسنده می‌کنم و به خودم می‌گویم ... گفتم که چه می‌گویم. نگفتم؟




گفتگو با ایسنا 






آلمانی برای تایید فقط یک کلمه دارد: Ja (یا). ایرانی چهار کلمه: بله، بلی، آره، آری
آلمانی برای نفی فقط یک کلمه دارد: Nein(ناین). ایرانی سه کلمه: نه، نخیر، خیر.
چرا ؟




تاکسی نوشت 

گدابهار

ماه مه است، فصل ِ کار ِ دهاتی‌ها و نسیه‌بری و کسادی ِ بازار ِ کاسب‌ها. همان روزهایی که گیلانی‌ها به آن «گدابهار» می‌گویند. این‌جا هم انگار «گدابهار» است: چهار ساعت است بیرونم، فقط دوتا مسافر داشتم. تلفن زنگ می‌زند. فرانك[1] است، مشتری دایمی من، نقاش ساختمان و سرپرست ِ تیم ‌ِ دارت‌ِ منطقه‌ی « باغ حیوانات»[2]. می‌گوید: تیم چهارنفره‌اش امشب ساعت هشت با تیم محله‌ی « كُلن‌ تازه[3]»، در خانه‌ی حریف، یعنی در کافه‌ی پاتوق ِ آن‌ها مسابقه دارد. بروم دنبال‌شان. مسافت‌شان طولانی است. پس این‌جا خیلی هم گدابهار نیست. می‌رسم. کافه شلوغ است و پر از دود ِ سیگار.
- چه می‌خوری، شوفر تاکسی؟
- خودتی. آب پرتقال.
- شکرخدا که آب سیر ندارند، وگرنه شما خارجی‌ها فقط آب ِ سیر می‌خوردید.
- هروقت شما آلمانی‌ها از سیب‌زمینی دست کشیدید، ما خارجی‌ها هم از سیر دست می‌کشیم.
مثل اعضای تیمش، سخت هیجان‌زده‌است. وقت زیادی برای شوخی کردن و حرف زدن با من ندارد. یك لیوان آب پرتقال برای من سفارش می‌دهد و می‌رود سراغ بازی‌کنانش. آب‌جوی سیری خورده‌اند و سیگار پشت سیگار است که روشن می‌کنند.
قبل از حركت، به امید پیروزی، همه نفری یك استكان عرق هم می‌زنند، غیر از فرانك. می‌گوید جز آب چیزی نخورده، چون باید هشیارباشد و مواظب تیم‌اش.
قرار می‌گذاریم بعداز تمام شدن بازی دوباره زنگ بزند كه بروم دنبال‌شان و بیاورم‌شان به « باغ حیوانات».

طرف‌های نیمه‌شب است. از فرانكی ( دوستانش اینطور صدایش می‌كنند) خبری نیست. حتمن تیم‌شان باخته و دل‌ و دماغ برگشتن با تاكسی برایشان نمانده است.‏ یا هنوز نشسته‌اند و دارند می‌خورند؟ از مسافر هیچ خبری نیست. از بس شهر را زیر چرخ ماشین گذاشته‌ام، خسته شده‌ام. به خودم دل‌داری می‌دهم: «گدابهار است دیگر.» سرانجام یک جای خالی پیدامی‌کنم، در ایستگاه پاریس. می‌ایستم. راننده‌ی جلویی طوری از آینه نگاهم می‌كند كه انگار ترسیده یا جاخورده با خودش فکرمی‌کند:« جا قحطی بود رفیق؟». توی دلم می‌گویم:« آره دادش. مگر نمی‌بینی گدابهار است؟» سیگاری می‌پیچم و مشغول دیدزدن تک و توک آدم‌هایی می‌شوم که رد می‌شوند. تلفن زنگ می‌زند. «آها،این باید فرانكی باشد». فرصت نمی‌دهم. خوشحال و خندان به آلمانی می‌گویم:
- هالو فرانك، من تا بیست دقیقه‌ی دیگر آنجام.
- الو؟
از خرخر ِ تلفن و نرسیدن صدا می‌فهمم از ایران است.
- بله.
- الو؟
- الو!
- سلام!
- سلام!
صدا آشناست، اما نمی‌شناسم‌اش.
- ناصر!
- بله
- سلام. من تقی هستم، پسردایی.
تقی هست، تقی پسردایی، دروازه‌بان و كاپیتان تیم فوتبال خُمام ِ سال‌های دور، كارمند بازنشسته‌ی بانك ملی، مرد ِ محبوب ِ محبوبه، پدر بهارك ِ جوان‌مرگ شده، همان تقی كه با راه رفتن‌اش به زمین فخرمی‌فروشد، تقی ِ خنده‌رو، تقی ِ صوفی.
- آخ! سلام تقی جان. تی جانا قوربان!
- چاكرم. جان و دلم، پسرعمه!
تقی از آن پسردایی‌هایی نیست که وقتی دعوت‌نامه بخواهد و نخواهد هتل برود، یادش بیاید که یک پسرعمه هم دارد که سال‌هاست آن‌طرف ِ آب‌ها زندگی می‌کند.
- قربانت. چه عجب یاد ماكردی؟
- ما همیشه به یاد تو هستیم آقا. زنگ زدم خانه‌ات، نبودی. گفتم حتمن سر ِ کاری. تلفن زدم تبریک بگویم.
- قربان‌ِ تو. لطف داری. چی را تبریک بگویی، تقی‌ جان؟
- هم شهر تازه را، هم خانه‌ی تازه را، هم کتاب‌ ِ تازه را. میدانی من از كجا زنگ می‌زنم؟
- امیدوارم از فرانكفورت یا هامبورگ. بیایم دنبالت؟
- آوووه! اَی برار! ما كجا، فرانكفورت كجا؟ سالی یك بار رنگ ِ این تهران را هم نمی‌بینیم. از خُمام زنگ می‌زنم. با رضا، پسر عمو، نشسته بودیم شب نشینی، یاد تو افتادیم، گفتیم زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.
- ممنونم آقا، ممنونم. خیلی خوش‌حالم كردید.
باید مرگ ِ نابهنگام دخترکش بهارک را تسلیت بگویم. نمی‌توانم.
- بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمی‌خواهی بیایی؟
- ممنونم تقی جان. ولی خانه‌ی خاله كه نیست. می‌دانی چقدر خرج ‌دارد؟
- یک کاریش بکن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیم‌ات. بیا بعدازظهرها، بعد از زواله‌خواب[4]، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، کنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و کلوچه‌ی فومن.
- وای نگو تقی، نگو بی‌انصاف!
می‌خندد:
تی‌ جانا قوربان. زود بیا عمه‌جان پسر.
- چشم دایی پسر. چشم. ببینم چه می‌شود.
- من خداحافظی می‌کنم. بیا با رضا حرف بزن.
وسط چاق سلامتی با رضا هستم كه می‌شنوم یكی پشت خط است. باید فرانك باشد.
- خوب رضاجان خوشحال شدم، صدات را شنیدم. به امید دیدار در خُمام، به امید آلوچه خوردن در باغ های مرزدشت و کباب و اشپل و مغزگردو در «بازار درون» و ماهی‌گیری در رودخانه‌های اسالم و قدم زدن در مزارع برنج ِ شیجان و زواله خواب روی ایوان خانه‌ات. و غروب‌ها رشت تو كوجی میدان و پیله میدان گشت‌زدن: پیله باقلا، دم بوگوده باقلا، بپخته باقلا[5]...
می‌خندد:
- خُب بیا دیگر برار. تو بیا، همه چیز درست می‌شود.
نمی‌شود رویا بافت و فرانك را منتظر گذاشت. گدابهار است و رقیب زیاد. تند تند خداحافظی می‌کنم و قطع می‌كنم. گوشی را برمی‌دارم:
- هالو؟
- هالو! اینجا فرانك. آی شوفر تاكسی! اگر سیر نخوردی بیا دنبال ِ ‌ما.
- فرانك! چندبار به تو بگویم كه من تاكسی می‌رانم‏ اما شوفر تاكسی نیستم؟ بیست دقیقه‌ی دیگر آنجام.
- ممنون. حالا تو بیا،‏ تو راه حرفش را می‌زنیم.
- چاو.
- چاو.
از صدا و لحن فرانكی پیداست كه تیمش برنده شده.

می‌رسم. این‌ها که بغض کرده، نشسته‌اند گوشه‌ی کافه، باید اعضای تیم ِ «کلن جدید» باشند. اعضای تیم ِ فرانکی مست و پاتیل‌اند، مست‌ِ قهرمانی‌ ِ دور اول ِ مسابقات ِ دارت‌ِ محلاتِ برلین و پاتیل الكل. خبرش را به محض این‌که می‌رسم، فرانک می‌دهد. ضمن این‌که تاکید می‌کند، در طول مسابقه فقط آب خورده. حالا می‌خواهند با هم برگردند به «باغ حیوانات» و بروند در عرق‌فروشی ِ پاتوق‌شان، «همه با هم یك شكم سیر آب‌جو بخورند». فرانك یکی می‌زند به شانه‌ام و می‌پرسد:
- آهای شوفر تاكسی! بگو ببینم، كاسبی خوب است؟
«گدابهار» را که نمی‌توانم برایش ترجمه کنم. می‌گویم:
- نه‌! فرانكی فقط سگ‌دوزدن مانده برایم. اما پیش پای تو از ایران زنگ زدند و اینقدر خوش‌حالم كردند كه خوش‌حالی تو انگشت كوچكش هم نمی‌شود.
- ببین! بعد به من می‌گویی، بهت نگویم شوفر تاكسی. آخر ای خارجی ِ سیرخور، خوش‌حالی كه متر و معیار ندارد.
و قاه‌قاه می‌خندد.
- راست می‌گویی، اما نه من می‌توانم شادی ِ پیروزی ِ تیم‌ات را حس کنم و نه تو شادی ِ‌ِ ناشی ِ‌ از شنیدن ِ صدای پسردایی و پسرعمو را.
- ولش كن. کارت که تمام شد، برو با همان خارجی‌های سیرخورت فلسفه بباف. الان برای من این مهم است كه‌ تیم ِ من برنده شده و آخرهفته است. هرکدام‌مان دلایل خودمان را برای شادی داریم و این کافی است. رادیو را روشن كن و موزیك بذار. كلاسیك هم ممنوع.
سرش را برمی‌گرداند به عقب و تا برسیم با اعضای تیم‌اش بازی امشب را تحلیل می‌کند و درباره‌ی آرایش تیم در مسابقه‌ی بعدی‌ بحث می‌کند. من زیر لب زمزمه می‌کنم: بهار گیلان بو خودا داره تماشا، به مثل گیلان بوخودا ناره اَ دونیا[6]. به رویابافی‌ام ادامه می‌دهم:اردیبهشت گیلان می‌شود بهشت، وقتی برسم، اول می‌روم ...

Frank [1]
Tiergarten [2]
Neuköln [3]
[4] خواب قیلوله
[5] باقلی مازندرانی، باقلی دم کرده، باقلی پخته.
[6] بهار گیلان به خدا دارد تماشا ، مثل گیلان به خدا ندارد این دنیا




بسیار جالب 

همیشه اول كمی می‌خندد، نخودی. جوری كه می‌خواهد با خنده‌اش به تو بگوید: ‹ نمی‌دانی به چه كشف‌ِ بزرگی دست یافته‌ام، به كشفی نو در زندگی انسان و شناخت او. وای اگر بدانی. از جنس‌ِ آن نوع مطالبی‌ست كه، بسته به آدمش، یا روح‌ را جلا می‌دهد یا آتشش می‌زند.› خوب، تو هم با دیدن‌ِ لبخندش، ناخودآگاه، لبخندی برلب می‌نشانی و خودت را برای شنیدن‌ موضوعی جان‌دار و یا خنده‌دار آماده می‌كنی. سرجایت جابه جا می‌شوی. گوش‌هایت را تیز می‌كنی و اگر مثلن پایت كمی كج مانده باشد، راستش می‌كنی. حتا اگر شاش هم نداشته باشی، برای عاقبت‌اندیشی هم که شده، می‌روی توالت، زورت را می‌زنی. یا گاهی وقت‌ها این حس به تو دست می‌دهد كه زندگی‌ات در آستانه‌ی یک تحول قرارگرفته و پس از شنیدن‌ِ حرف‌هایش بی‌شک دگرگون خواهدشد. خلاصه همان‌طور كه نخودی می‌خندد، نگاهی كوتاه، خیلی كوتاه، خیال كن در عرض چندهزارم ِ ثانیه، كه شاید حتا تصور ِ طول‌ِ چنین زمانی برایت غیرممكن باشد (آخر صحبت از لحظه، آن، لمحه، یا مترادفات دیگری كه احتمالن وجود دارد و من نمی‌شناسم، نیست، می‌فهمی كه؟) بله نگاهی اندیشمندانه به صورتت می‌اندازد و چشمان‌ِ خندانش را به چشمانت می‌دوزد ومی‌گوید: «هه! هه! جالب است.» حالا تو منتظری كه شروع كند، تا بدانی دیگر چه چیز تازه‌ای جالب است. درست در همین لحظه، یادش می‌آید كه لنگر ندارد. لنگرمی‌خواهد؛ كه پیپ است. گذشته از این اصلا و ابدا اهل هیچ نوع دود و دمی نیست. پیپ كشیدنش هم مثل سیگار كشیدن ‌ِ سیگاری‌های اصیل، هردمبیل نیست، كه قبل و بعد از غذا، در گرسنگی و سیری، قبل و بعد و در حین نوشیدن چای، در هنگام وجد و بی‌تفاوتی، در وقت‌ِ شادی و غم، در تنهایی و در جمع، اول صبح و آخرشب، قبل از رفتن به توالت و در توالت و چه می‌دانم دیگر كی، حتمن باید یك سیگار لای انگشتان دست یا گوشه‌ی لبشان بسوزد و دود شود. نه. این كارش هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر زندگی‌اش حساب و كتاب دارد. خودش را پت و پهن می‌كند، وسایل‌ِ پیپش را كه، غیر از توتون و پیپ، شامل‌ِ فیلتر و فرچه‌ی مخصوص‌ِ تمیزكردن‌ِ لوله‌ی پیپ و یك تكه بلور كوچک به شكل و اندازه‌ی یك تكه برلیان است كه ثروتمندها به همسران‌شان هدیه می‌كنند، و سرانجام‌ِ كبریت‌ِ بلند‌ِ مخصوص‌ِ پیپ باشد، می‌آورد، و می‌گوید: « اول بگذار پیپم را روشن کنم. » طُرفه آنكه دو سه پُك نزده، خاموشش می‌كند. بله، غیر از این وقتی خیلی هیجان‌زده بشود و یا بخواهد متنی را از رو برایت بخواند، به سراغ‌ِ سیگار می‌رود. گفتم، سیگار؟ اشتباه كردم، سیگار نه، سیگاربرگ می‌كشد. از هیچ سیگاری خوشش نمی‌آید. گاهی هم كه سیگار برگش تمام شده باشد و البته این‌هم جزو موارد ِ نادر ِ زندگی‌‌ی اوست، یك سیگار ترا برمی‌دارد، پس از چهار پنج پُك با خشم و غضب سیگار را، بین انگشتان ِ شصت و اشاره‌، جلوی بینی‌ات می‌گیرد و با لحن ِ تحقیرآمیزی می‌گوید: « این‌هم سیگار است، تو می‌كشی؟» البته از ترس ِ گشودن باب ِ بحثی تازه و در نتیجه عدم تحول ِ احتمالی در زندگی، تا حالا کسی جرات نکرده از او بپرسد: « خوب مرد مومن، تو که سیگارشناسی، چرا خودت سیگار نمی‌کشی؟» تا حالا چند نفر از دوستانش بخاطر نشنیدن‌ِ همین یك جمله از دهان او، هی مرتب سیگارشان را عوض كرده باشند، خوب است؟ حاشیه زیاد رفتم. ببخشید. داشتم می‌گفتم، حالا كه می‌خواهد شروع كند به تعریف كردن مطلبش، لنگرمی‌خواهد. دوباره خنده‌ی نخودی‌اش را تحویل تو كه دیگر یواش یواش دارد كاسه‌ی صبرت لبریزمی‌شود، می‌دهد و دوباره می‌گوید: «هه! هه! جالب است؛ گوش كن! ». اول توتن سوخته‌ی پیپ را خالی می‌کند. چند بار شده كه یكی، كه با او خیلی عیاق و یا به قول خودش یخلا بوده، بالاخره حوصله‌اش، مثل همین الان‌ِ شما، سررفته و گفته :« كَُشتی بابا، بالاخره می‌تَرَكَی، بگویی زَبَر؟ » اصولن، مثل‌ِ بیشتر آدم‌ها، چندان حاضر جواب نیست. اما همیشه این یك جمله را دم دست دارد: « چقدر عجولی تو؟ صبركن دیگر. » و واو ِ تو و ر ِ دیگر را می‌کشد، حسابی. حالا نوبت مراسم ِ تمیز کردن پیپ است که در نوع خود مراسمی تک است. نمی‌گویم تا موجب ِ اطاله‌ی کلام نشود. بعد همان‌طور که دارد توتون می‌ریزد داخل پیپ می‌گوید: « آب‌جو نداری صاحب‌خانه؟ این چه وضعی است آخر؟ » فقط كسانی كه از آشنایی‌شان با او مدت زیادی نگذشته باشد، زود خوشحال می‌شوند و خیال می‌كنند كه مقدمه‌اش تمام شده. بدو بدو به آشپزخانه، سر یخچال می‌روند. آشناها دو تا آبجو را با هم می‌آورند. چون اولی را در دو جرعه سرمی‌کشد. باری همه آماده‌ی شنیدن می‌شوند و اگر سیگاری باشند، حتمن سیگاری هم روشن می‌كنند. البته ناچارم اعتراف كنم، اغلب مسایلی كه، پس از نیمه‌جان كردنت، طرح می‌كند، مسایل پیش‌ِ پا افتاده ای نیستند. معمولن یا درباره‌ی جنس‌ و جنم‌ِ آدمی است، یا درباره‌ی ادبیات. و البته و صد البته چون نویسنده است، خدا آن روز را نیاورد كه بخواهد درباره‌ی موضوعی ادبی – هنری مطلبی را عنوان كند. می‌بینی ترا ابله‌ مطلق فرض كرده و دارد با ذكر جزیی‌ترین نكات و سیر تاریخی وحتا حواشی‌ ِ غیرضروری مربوط به آن مطلب، كه تو هنوز نمی‌دانی چیست، روشنگری می‌كند. آن وقت دیگر روزگارت سیاه می‌شود تا به هسته‌ی حرفش برسد. اما، ما كه جزو نزدیكانش باشیم، دیگر در طول زمان كاركشته شده‌ایم و یادگرفته‌ایم. در چنین مواقعی می‌دانیم كه هنوز برای شنیدن‌ِ مطلب زود است. گوش نمی‌كنیم. اگر مراقب باشد، به دهنش نگاه می‌كنیم، اما فكرمان را می‌بریم به جاهای دیگر. اگر در حاشیه‌روی‌هاش آنقدر سرعت گرفته باشد، كه متوجه‌ات نشود، که همیشه همین‌طور است، درحینی كه از نگاه كردن ِ گاه گداری به دهانش غافل نیستیم، در این‌صورت و تنها در این‌صورت است كه اگر مجله‌ای چیزی دم دستمان باشد، برش می‌داریم، ورق می‌زنیم، اگر تلویزیون روشن باشد، كه معمولن نیست، نیم‌نگاهی به تصاویری كه می‌روند و می‌آیند، می‌اندازیم، خلاصه سرمان را جوری گرم می‌كنیم و منتظر می‌مانیم. چرا؟ چون او كه به همان یك جمله‌ی « جالب است » و آنهم فقط یك بار گفتن اكتفا نمی‌كند. پس از آن همه مقدمه‌چینی آن وقت نوبت‌ِ تفاسیر و نتیجه‌گیری‌ها و اظهارنظرها و نقدهایش از موضوعی است که می‌خواهد مطرح کند. همیشه هم پس از دو سه بار گفتن ‌ِ « جالب است » با خنده‌ی نخودی‌اش اینطور ادامه می‌دهد: « آدم بعضی وقت ها نگاه كه می‌كند، می‌بیند، انسان واقعن چه موجود‌ِ پیچیده‌ای است.» این‌همه حاشیه رفتم، اجازه بدهید یك حاشیه‌ی دیگر هم حاشیه بروم و بگویم كه كلمه‌ی ‹پیچیده› را خیلی دوست دارد و تمام مشتقات‌ِ آن را می‌شناسد. نه اینكه بی‌جا استفاده كند، اتفاقن به‌عكس همیشه بجا و بموقع بكارمی‌بردشان. مثلن نه در مورد دستور‌ِ پختن ِ نوع غذایی كه تازه است ( آشپزی‌اش تعریفی ندارد، یعنی غذاهایش به مزاج من خوش نمی‌نشیند، اما كی جرات دارد كوچك‌ترین ایرادی به آنچه پخته و جلویش گذاشته، بگیرد. باری بگذریم. ) یا حتا در مورد ِ دادن ‌ِ آدرسی كه واقعن هم پیچیده است. نه. اما مسایل را، وقتی دلش بخواهد، چنان می‌پیچاند، یا پیچیده جلوه می‌دهد، كه واقعن هم برای توصیف آن هیچ كلمه‌ای مناسب‌تر از كلمه‌ی پیچیده و مشتقات‌ِ آن نیست. شاید چون ذهن پیچیده‌ای دارد؟ یا می‌گوید: « آدم وقتی نگاه می‌كند، چاره‌ای ندارد مگر تحسین ِ آن‌هایی را که از میان این‌همه پیچیدگی راه‌شان را پیدامی‌كنند. البته فقط عده‌ی قلیلی پیدایش می‌كنند. بقیه بی‌آنكه بدانند در كدام پیچ جاده‌ی زندگی گیركرده‌اند، هم‌چنان…)) و همین‌طور ادامه می‌دهد و می‌گوید و می‌گوید، طوری كه تازه‌آشنایان، یواش یواش اصل مطلب یادشان می‌رود. یا از سر ناچاری به پنجه‌های پای‌شان خیره می‌شوند و یا به دامش می‌اُفتند و با او، سر یكی از تركیبات‌ِ پیچ، كه فراوان داریم و او همه‌شان را حی و حاضر در ذهن دارد، وارد یك گفت‌گوی فلسفی درباره‌ی انسان می‌شوند. البته به شرطی که موفق بشوند، بین جملات سیل‌آسایش یک نقطه قراربدهند، که به جرات می‌توانم بگویم، تا امروز کسی نتوانسته. تا او به خودش بیاید و برود سر اصل مطلب، برخی از تازه آشنایان ‌ِ آدم‌‌شناس‌ ِ كم‌حوصله‌، سری در تایید حرف او تكان می‌دهند و می‌خواهند با زبان بی زبانی به او حالی كنند كه : «خوب تو فعلن اصل مطلب را بگو.» یا: « این تفسیر تو از موضوعی‌ست كه ما هنوز نمی‌شناسیم.» باری سرانجام وقتی دیگر نفسی برایت نمانده، موضوع را تعریف می‌كند. می‌دانم، جان‌ ِ شما هم مثل آن تازه آشنایان، به لب‌تان رسیده. ببخشید، این لابد از كمالات هم‌نشین است. خلاصه می‌كنم، آن روز هم پس از روشن كردن‌ِ سیگار برگ و تفاسیر و تعابیر و اظهارنظرها و نقدهای پیچیده‌اش، سرانجام كاغذ ِ توی دستش را تکان داد و گفت:
- هه! هه! جالب است. من این را ترجمه كرده‌ام. تعجب می‌كنی، نه؟ خوب آدم وقتی نگاه می‌كند، می‌بیند چه امكاناتی زندگی در اختیار تو گذاشته و تو بی‌خبر بوده‌ای. من نمی‌دانستم كه می‌توانم ترجمه هم بكنم. بهرحال نپرس از چه زبانی، چه فرقی می‌كند؟ فرض كنیم از زبان‌ِ مثلن ویتنامی یا یونانی یا چه می‌دانم حتا بگیر زبان‌ِ محلی‌ی یكی از جزایر اندونزی. گفته بودم كه هیچ فرقی نمی‌كند، نه برای تو كه شنونده‌ی این متن باشی و نه برای من، كه مترجمش باشم. اما به این اذعان دارم كه من زبان‌ِ اصلی را فوت آب نیستم. از سر تفنن یادش گرفته‌ام. اما زبانی، كه تو داری متن را به آن می‌شنوی، زبان مادری‌‌ ِ ماست. ( یک کام از پیپ ) جالب است، چرا زبان، مادری‌ست، اما سرزمین، پدری؟ در همه‌ی زبان‌ها همین‌طور است. می‌تواند موضوع ِ پژوهشی بشود برای بیکاره‌های دانشکده‌های جامعه‌شناسی. (یکی از توالت برگشته) در مجموع می‌خواهم این را برسانم كه لازم نیست دنبال‌ِ متن اصلی بگردی و آن را با ترجمه‌ی من مقابله كنی، تا شاید بتوانی با پیداكردن چند اشتباه، مُچم را بگیری. کدام مترجم اشتباه نکرده؟ یا، اگر هم خیلی خوش‌بین باشم، که نیستم، در صورتی که ترجمه‌ام باب‌ِ میل‌ِ تو باشد، بَه‌بَه و چَه‌چَه‌ات را بشنوم. خوب گوش كن. وقتی از تو به هدرنمی‌رود و چیزی از جاییت كم نمی‌شود. (خنده‌ی نخودی) جالب است، می‌گویند كه وقت طلاست. اما همه‌ی ما می‌دانیم كه این حرف شعاری توخالی بیش نیست، وگرنه بازهم همه‌ی ما می‌دانیم كه اگر کسی در جستجوی طلا باشد، نمی‌رود كتاب بخرد و بخواند، می‌رود، پول درمی‌آورد، تا بعد به طلا تبدیلش كند. به شما اطمینان مطلق می‌دهم، تا به امروز هیچ خواننده‌ای، منظورم خواننده‌ی كتاب واینجور چیزهاست و نه آوازخوان، هیچ خواننده‌ی پولداری در جهان پیدا نشده. به یكی دو نكته‌ی دیگر هم اشاره كنم و بروم سر اصل‌ِ مطلب. اول این كه در سراسر دنیا همین یك دست‌نوشته موجوداست، كه به دست من افتاد. چگونگی‌اش بماند ( آهی از سر ِ خوش‌حالی در شنوندگان) بعضی‌ها جا به خاطر بدخطی‌ی نویسنده‌اش ناخوانا بود كه من آنها را در متن با علامت سئوال مشخص كردم، بعضی جاها هم بر اثر مرور زمان و احتمالن بر اثر تماس با آب و خاك و نه آتش، چون در اینصورت سوخته بوده و رفته بود پی‌ی كارش. باری پیچیده‌اش نكنم، حالا دیگر رنگ و رویش رفته بود و ناخوانا بود، اینها را با نقطه چین مشخص كرده‌ام. در انتها بگویم، معنی‌ی بعضی از جملات را، كه تعدادشان زیاد نیست و در مجموع به كُل متن آسیبی نمی‌رساند، اصلن نفهمیده‌ام تا بتوانم ترجمه‌اش كنم. یعنی اگر دقیق‌تر بگویم، باید بگویم، معنی جملات را در زبان‌ِ اصلی فهمیده‌ام، اما نتوانستم آن را به زبان‌ِ مادری‌مان منتقل كنم. كتمان نمی‌كنم، بوده‌اند جملاتی هم كه اصلن نفهمیده‌ام. معنی‌ی كلماتی كه در جمله بوده‌اند، روشن و اضح بود، اما وقتی آنها را كنار هم می‌نشاندم، چیزی دستیگرم نمی‌شد، منظورم این است كه چیز دندان‌گیری نصیبم نمی‌شد تا آن را به خواننده منتقل كنم. دست‌نوشته عنوان ندارد، من هنوز عنوانی برایش انتخاب نكرده‌ام. پس خودت اگر حوصله كردی و دوست داشتی، یك عنوان برایش بگذار. مهم این است كه از خواندنش و در این‌جا از شنیدنش لذت ببری. حالا این متن و این تو.»
یک کام دیگر از پیپ می‌گیرد و می‌خواند:
تا حالا چای بابونه خورده‌اید؟ اگر(؟؟) خورده باشید می‌دانید(.....) هرچقدر هم (....) كه بابونه در یك استكان‌ِ آب داغ بریزید، به هیچ وجه رنگش به پای یك استكان(؟؟) چای سیاه نمی‌رسد.



صفحه اصلی

ایمیل


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com