<$BlogRSDUrl$>

 

تاکسی نوشت 

مستی ِ شوق

عجب روز ِ بی‌نظیری. بازار داغ ِ داغ است. مسافر است که سوار و پیاده می‌شود. در خیابان و فرودگاه و نمایش‌گاه و جلوی هتل‌ها مسافرها صف بسته‌اند. بی‌سابقه است.
جلوی نمایش‌گاه مردی سوار می‌شود. آلمانی که اصلن بلد نیست. چند کلمه انگلیسی بلد است که وقتی با لهجه‌ی ایتالیایی‌اش قاطی می‌شود، به زور می‌تواند حالیم کند که اول می‌رویم هتل، چمدانش را بردارد و بعد هم می‌رویم فرودگاه. نمی‌دانم چرا صورت‌حساب‌اش را پیش پیش می‌خواهد. که می‌نویسم و می‌دهم دستش.
جلوی هتل که می‌رسیم، دربان ِ هتل در را برایش باز می‌کند. من هم از پشت فرمان در ِ صندوق عقب را بازمی‌کنم. چند دقیقه بعد صدای بسته شدن ِ در صندوق عقب و بعد بلافاصله در عقب ِ ماشین می‌آید. راه می‌افتم. تماشای مسافران ِ فراوان و در نتیجه کاسبی ِ داغ ِ امروز سرحالم آورده. می‌افتم توی ترافیک ِ سنگین شهر. رادیو را روشن می‌کنم. چند ایستگاه می‌چرخم، چیز دندان‌گیری که مناسب ِ حالم باشد، پخش نمی‌شود. خاموش می‌کنم تا به التماس‌های مرکز در بی‌سیم گوش کنم که برای جاهای مختلف در به در دنبال ِ تاکسی می‌گردد. با خودم می‌گویم: « ها! گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. گیرم که فقط همین یکی دو روز است که ما راننده‌های تاکسی پشت به زین هستیم. » ناگهان احساس می‌کنم، شماره‌ی مرا صدا می‌کند. خوب گوش می‌کنم. بله شماره‌ی مرا صدا می‌کند. میکروفن را برمی‌دارم و می‌پرسم آیا با من کاری دارند؟ مرکز می‌پرسد، کجا هستم و کجا می‌روم. نکند بازهم دستم خورده به دگمه‌ی آژیر خطر و شماره‌ام روی مانیتور ِ مرکز قرمز شده؟ می‌گویم در کدام خیابان هستم و به فرودگاه می‌روم. در جواب سئوال ِ من که آیا مسئله‌ای پیش آمده، می‌پرسند، آیا مسافر هم دارم یا نه. با لحنی شوخ می‌گویم: « مگر امروز تاکسی ِ خالی هم پیدا می‌شود؟» مرکز سرش شلوغ است و حوصله‌ی شوخی ندارد. با لحنی خیلی جدی می‌پرسد، مسافرم مرد است یا زن؟ ترسم برم می‌دارد. نکند پلیس دنبال ِ این مسافر است! نکند مال مافیا باشد! می‌گویم:
- مرد.
می‌پرسد:
- ماشین ِ شما آینه دارد؟
دیگر پاک گیج شده‌ام. می‌گویم:
- لطفن بگویید جریان چی است. مسافرم آلمانی بلد نیست.
حالا مرکز می‌خندد:
- هم‌کار ِ عزیز، مسافر ِ شما دم در ِ هتل منتظر ِ شماست.
در آینه نگاه می‌کنم. واقعن کسی دیده نمی‌شود. برمی‌گردم. نه، هیچ‌کس توی ماشین نیست. می‌گویم:
- نمی‌دانم چه شده. لطفن به هتل خبر بدهید که من تا ده دقیقه‌ی دیگر جلوی درشان هستم.

دربان ِ هتل می‌گوید:
- چمدان ِ مسافر را که گذاشتم توی صندوق عقب و درش را بستم، دیدم در ِ ماشین‌ات باز است، گفتم ببندم تا مسافر برگردد. تو هم فورن راه افتادی و صدای "هوپ هوپ" ما را نشنیدی. مرکز توانست از روی صورت‌حساب، که شماره‌ی تاکسی‌ات روی آن بود، پیدایت کند و بگوید که برگردی.
ایتالیایی در حالی‌که غش‌غش می‌خندد، سوار می‌شود.





فقط چهل و نه ثانیه:




دو راه حل برای یک مسئله 

« حوضی داریم به ارتفاع یک متر و چهار سانتی‌متر، عرض دو متر سی و سه سانتی‌متر و و طول سه متر شصت و چهار سانتی‌متر. در هر دقیقه یک لیتر و نیم آب وارد این حوض می‌شود. این حوض سوراخی دارد که در هر دقیقه سه چهارم لیتر آب از آن خارج می‌شود. حساب کنید، چقدر طول می‌کشد تا حوض پر‌شود.»
حل این مسئله‌ی ریاضی ِ دوران دبستان یکی از عقده‌های آن سال‌هایم بود. دلم می‌خواست به معلم‌مان بگویم: « آقا می شود به جای حل ِ ریاضی ِ مسئله، بروم راه آب ِ حوض را ببندم؟ »




نامه ای از تهران 

آن‌چه می‌خوانید، ترجمه‌ی نامه‌ای است از یک دانش‌جوی ایران‌شناسی، جوانی بیست و پنج ساله و ایرانی – آلمانی که شش ماه در ایران بود تا فارسی‌اش را تکمیل کند. از او خواسته‌بودم برداشت‌هایش را برایم بنویسد.

... و اما درباره‌ی برداشت‌هایم از این کشور: این‌جا هم دقیقن جامعه‌ای است، مثل جوامع ِ کشورهای غربی، که در آن همه می‌خواهد فقط با زور کارشان را پیش ببرند. با این تفاوت که این‌جا- فقط در حرف- کمی مهربان‌تر‌اند. نمی‌گویند: «نه»، بل‌که می‌گویند: « انشاالله»، که معنی‌اش تقریبن همان «نه» است. می‌گویند: « قربانت» اما منظورشان « ولمون کن، برو دیگه بابا!» است. جالب این‌جاست که این‌ها از یک طرف کشورشان را تا بالاترین حد ِ ممکن تحسین می‌کنند، اما از طرف ِ دیگر نسبت به غرب رابطه‌ی عشق ونفرت دارند. از یکی می‌شنوی: « نه بابا، جامعه‌ی ایران درب و داغونه.» و چند دقیقه بعد همان آدم می‌گوید: « مردم خارج پول دارن، ولی خوش‌بخت که نیستن. هیچ‌جا ایران نمی‌شه.» ( یعنی فقط ایران هست و خارج و هیچ تفاوتی بین بقیه‌ی کشورهای جهان وجود ندارد. به همه از دم می‌گویند: خارج[1].) «عاطفه توی ایران خیلی زیاده. خونواده خیلی معنی داره.» و بعد دوباره همان آدم: « همه این‌جا سر هم کلاه می‌ذارن. آدم دیگه به فامیل خودشم نمی‌تونه اعتماد کنه.» بیشتر مردم عقده‌ی حقارت دارند، عقده‌ی حقارتی که می‌خواهند از طریق تصاحب ِ مادیات جبران کنند. 99 در صد گفتگوها سطحی است و طرف‌های گفت‌گو دایم سعی می‌کنند خالی ببندند و به من بگویند، چه مردمان مهمی هستند و چقدر پول و مال دارند و هم‌زمان چقدر روشن‌فکرند. و این‌که اصلن خیال نکنم، چون در خارج زندگی‌ می‌کنم، چیز خاصی هستم. جامعه‌ی ایران از تناقضات بی‌شماری برخورداراست. هیچ‌چیزی سرجایش نیست. افسردگی ِ جنسی در خیابا‌ن‌ها از طریق ِ دیدزدن ِ دایمی و روسپی‌های بی‌شماری که در خیابان‌ها می‌بینی، به نمایش درمی‌آید. به زن‌ها خیره می‌شوند و می‌گویند: «ماشاالله». یعنی به قول خودشان از یک طرف "مرتکب ِ عمل حرام می‌شود"، اما از طرف ِ دیگر از اصطلاحی مذهبی استفاده می‌کنند و می‌گوید: «ماشاالله.» تقریبن تمام مردم، به محض ِ این‌که دهان‌شان را بازمی‌کنند، دروغ می‌گویند. با این وجود اما مهربان و کمک‌رسان هستند. بیشترشان کلی خرج ِ ظاهرشان می‌کنند. مرتب می‌خواهند که دیگران تحسین‌شان کنند و در صحبت‌های‌شان از آن‌ها به عنوان ِ آدم‌های شوخ، خیرخواه، و اما قبل از هرچیز «باکلاس» نام ببرند. زبان واقعیت را لاپوشانی می‌کند. واقعیت سخت است، زبان نرم و لطیف. سرخودشان را خیلی کلاه می‌گذارند، تا احتمالن مجبور نشوند، پیش خودشان اعتراف کنند که هم از نظر درونی و هم از نظر ِ مادی چقدر فقیرند. میل به کار متمایل به صفر است. همه مرتب در حال آه و ناله‌اند که کارشان چقدر سخت است، گرچه وقتی آن‌ها را سرکارشان زیر نظرمی‌گیری، می‌بینی تقریبن اصلن از جای‌شان تکان نمی‌خورند. یک مغازه، اندازه‌ی حمام خانه‌ی ما، چهار نفر کارمند دارد، اما هیچ‌کدام‌شان نمی‌آیند جلو تا به تو به عنوان مشتری کمک کنند. بله، «کارشان سخت است» دیگر. رانندگی که برای خودش چیزی است. خیابان‌های یک‌طرفه‌ای می ‌بینی که در ان‌ها، حتا وقتی پلیس هم آن‌جا هست، ماشین‌ها سی‌ متر دنده عقب می‌روند. اصلن این‌طور نیست که برگردند، بلکه با کمال پررویی شروع می‌کنند به بحث کردن. اما «بی‌خیال، مهم نیست.» چرا که اگر راننده دلیلی قانع‌کننده داشته باشد، پلیس می‌گذارد این یکی یا آن یکی دنده عقب برود. و این‌طور نیست که به پلیس پول بدهند، نخیر، چرت و پرتی تحویل پلیس می‌دهند و قانعش می‌کنند. علاوه براین در رانندگی بسیار خشن هستند. اما خنده‌دار این است که حتا در رانندگی هم تعارف می‌کنند. امروز یک ماشین وسط چهارراه ایستاده بود و ساعت‌ها با یک عابرپیاده بحث می‌کرد که کی اول برود. تعارف وسط ترافیک در قلب تهران. چرا که نه؟؟ مگر چه اشکالی دارد؟؟ در یک پراید تا هفت نفر آدم جا می‌گیرد، تازه آن‌هم بدون بچه. در مورد تعداد بچه‌ها که عدد سر به فلک می‌زند. گاهی، وقتی در ماشینی بازمی‌شود، فکرمی‌کنم یک گربه همین الان زاییده است. این‌همه بچه در فضایی آن‌قدر کوچک! چیزی که هرگز فراموش نمی‌کنم، این است که دو تا ماشین وسط ِ ترافیک، جایی تقریبن به اندازه‌ی پنج متر بین خودشان بازکرده بودند، فرش پهن کرده بودند، رویش نشسته بودند و داشتند گپ می‌زدند. فکر می‌کنم اگر کسی به آن‌ها چای و شیرینی تعارف می‌کرد، حتمن قلیان‌شان را هم بیرون می‌آوردند و قلیان‌کشان به گپ‌شان ادامه می‌دادند. باور کن، من این را با چشم‌های خودم دیدم. نمی‌دانم کدام‌یک خنده‌دارتر است، خود ِ نفس ِ عمل یا این‌که هیچ‌کس اعتراض نمی‌کرد.
کافی است. بقیه‌اش بماند برای وقتی که هم‌دیگر را دیدیم...

[1] نویسنده‌ی نامه نمی‌داند که در ذهن ِ ایرانی «خارج» به معنای اروپای غربی و آمریکا است. چون درک و برداشت ِ آلمانی ِ او از «خارج»، سراسر ِ جهان، منهای آلمان است. م.




ترجمه 


کورت توخولسکی[1]
فارسی: ناصر غیاثی
زن و شوهری جوک تعریف می‌کنند

- آقای پانتر[2] دیروز ما یه جوک‌ ِ خیلی باحال شنیدیم که باید براتون...یعنی من باید براتون تعریف کنم. شوهرم داستانشو می‌دونه...اما جوک‌ ِ خیلی جالبیه. خوب گوش کنین. یه مرد، والتر[3]، توتون رو نریز رو میز، اوناهاش! داری تموم توتون رو می‌ریزی رو فرش. خُب، یه مرد، نه، یه را‌ه‌پیما توی کوه گم می‌شه. یعنی می‌ره کوه و راهو گم می‌کنه، توی آلپ. چی؟ توی دولومیتن[4]؟ خب توی آلپ نبوده، فرقی هم نمی‌کنه. شب شده بود و همین‌طور که می‌رفت، یه جایی یه نوری می‌بینه و مستقیم می‌ره طرف نور... بذار تعریف کنم دیگه. اینم باس گفت... همین‌طور می‌ره طرفش. اون‌جا یک کلبه‌س که یه زن و شوهر ِ کشاورز توش زندگی می‌کنن، یه زن کشاورز و یه مرد کشاورز. مرد کشاورز پیره و زنش جوونه و خوشکل، بله، زنه خوشکله. رفتن بخوابن. نه، هنوز نرفتن تو تخت...
- زن ِ من نمی‌‌تونه جوک تعریف کنه. بذار من تعریف کنم. بعدن می‌تونی بگی دُرُس تعریف کردم یا نه. خُب حالا من براتون تعریف می‌کنم. بله، مرده لابلای دولومیتن راه‌پیمایی می‌کرد. گم می‌شه. تا این که می‌رسه به – تو آدمو پاک گیج می‌کنی، اصلن این‌جوری نبود که. توی دولومیتن، این‌جوریه. تو دولومیتن یه مرد کشاورز با زن جوونش زندگی می‌کنه. اونا دیگه چیزی برای خوردن ندارن. فقط یک قوطی کنسرو گوشت گاو دارن، تا بازارروز بعد. و اینو واسه خودشون نگه داشتن. تا سروکله‌ی ...چرا؟ کاملن درسته. ساکت شو... تا این‌که نصفه شب یه مرد راه‌پیما می‌رسه، خلاصه... در می‌زنه، مردی که راهو گم کرده‌. خواهش می‌کنه واسه خواب بهش جا بدن. در حالی‌که اونا جای اضافی واسه خواب نداشتن، یعنی فقط یه تخت داشتند که دو نفری تویش می‌خوابیدن. ها؟ چرت می‌گی، تروده[5]... اتفاقن می‌تونه خیلی هم خوب باشه!
- واه، من که نمی‌تونم با یه نفر تو یه تخت بخوابم. همش یکی بغل ِ گوش ِ آدم باشه که توی خواب دست و پا بندازه ...نه، من یکی نمی‌تونم.
- اصلن هم لازم نکرده. هی حرفمو قطع نکن.
- تو می‌گی که خوبه. به نظر من هیچم خوب نیس.
- خلاصه...
- والتر! خاک سیگارت! نمی‌تونی یه زیر سیگاری واسه خودت برداری؟
- خلاصه... حالا راه‌پیماهه وایساده توی کلبه و بارونم داره می‌بارد چی و اونم می‌خواد اون‌جا بخوابه. کشاورزه بهش می‌گه: می‌تونه تو تخت بخوابه، با زنش.
- نه، این‌جوری نبود که. همه‌ شو داری اشتباهی تعریف می‌کنی، والتر! وسط ِ اونا، بین کشاورزه و زنه. یعنی راه‌پیماهه وسط اونا.
- جهنم! وسط شون. حالا چه فرقی می‌کنه؟
- اتفاقن خیلی هم فرق می‌کنه... تموم لطف قضیه تو همینه.
- لطف جوک اصلن تو این نیس که اون مرده کجا می‌خوابه.
- معلومه که لطفش تو همینه. آقای پانتر جوک را چطو بفهمه...بذار من تعریف کنم. من تعریف می‌کنم. خلاصه، مرده می‌خوابه، می‌فهمین؟ می‌خوابه وسط پیرمرد و زنش. بیرونم داره رعد وبرق می‌زنه. بذار تعریف کنم دیگه.
- پاک داره عوضی تعریف می‌کنه. اولندش که اصلن رعدوبرقی نیس، بلکه در کمال آرامش خواب شون می‌بره. کشاورزه یهو بیدارمی‌شه و به زنش می‌گه – تروده، برو گوشی رو وردار، تلفن داره زنگ می‌زنه. خلاصه، نخیر، معلومه که راه‌پیما هیچی نمی‌گه. کشاورزه به زنش می‌گه... کیه؟ کی تلفن زده؟ بهش بگو بعدن زنگ بزنه، الان که هیچ وقت نداریم. آره. نه. آره. گوشی رو بذار. بذار دیگه.
- جوک رو تا آخر براتون تعریف کرد؟ نه؟ هنوز تموم نکرده؟ خُب تعریف کن دیگه.
- کشاورزه می‌گه: من باس برم بیرون، ببینم بُزم در چه حاله، فک می‌کنم بندشو پاره کرده. بعد فردا دیگه شیر نداریم. می‌خوام ببینم در ِ طویله خوب بسته شده یا نه.
- والتر، معذرت می‌خوام که حرفتو قطع می‌کنم. ولی پاول[6] گف، بعدن نمی‌تونه تلفن کنه. غروب زنگ می‌زنه.
- باشه. غروب. خلاصه کشاورز – یه ذره قهوه بریزین واسه خودتون- خلاصه کشاورزه می‌ره بیرون وهنوز پاشو از در بیرون نذاشته، زن جوان یه سقلمه می‌زنه ...
- اشتباهه. کاملن اشتباهه. همون دفعه‌ی اول که سقلمه نمی‌زنه. کشاورزه می‌ره بیرون، اما زنش دفعه‌‌ی سوم سقلمه می‌زنه- چون کشاورزه سه بار می‌ره بیرون- به نظر من این‌جاش خیلی خنده‌داره! بذار من تعریف کنم. خلاصه کشاورز می‌ره بیرون سراغ بز و بزه هم سرجاشه. و دوباره برمی‌گرده تو.
- اشتباهه. کشاورزه خیلی بیرون می‌مونه. تو این فاصله زن جوان به راه‌پیماهه می‌گه...
- زنه هیچی نمی‌گه. کشاورزه میاد تو...
- اولش که نمیاد تو!
- خلاصه، کشاورزه میاد تو و وقتی یه ذره خوابید، یهو از خواب می‌پره و میگه: باید برم به بزم سر بزنم و دوباره میره بیرون.
- پاک یادت رفته بگی که راه‌پیماهه خیلی گرسنه‌ش بود و بعدش کشاورز و زنش گفتن که هنوز یه کم پنیر دارن...
- شیرم بگو!
- شیر و کمی هم گوشت کنسروی هم هس، ولی نمی‌تونن بهش بدن چون باید تا بازار روز ِ بعد نگرش دارن. بعد می‌رن بخوابن.
- و حالا که کشاورزه رفته بیرون، اون بهش سقلمه می‌زنه، یعنی زنه یه سقلمه می‌زنه به پهلوی راه‌پیماهه و می‌گه: ها؟...
- اصلا و ابدا. به هیچ وجه. اینو که داری میگی غلطه والتر! زنه که نمی‌گه (ها).
- معلومه که می‌گه (ها). پس چی می‌گه؟
- می‌گه: الان وقتشه که...
- برعکس. زنه می‌گه: (ها) و یه سقلمه می‌زنه به پهلوی راه‌پیماهه...
- والتر! تو واقعن تموم جوک‌ها رو خراب می‌کنی.
- عجب! من تموم جوکا رو خراب می‌کنم؟ تو تموم جوک‌ها رو خراب می‌کنی. من که جوک خراب نمی‌کنم. زنه می‌گه که...
- حالا بذار من جوک رو تعریف کنم. تو شیره‌ی جوک رو می‌گیری.
- ببین تروده، نذار جوش بیارم. وقتی شروع کردم به تعریف ِ یه جوک، می‌خوام تا آخرش رو خودم بگم...
- تو که شروع نکردی. به هرحال من می‌خوام جوک رو تا آخر تعریف کنم...من شروعش کردم. چون تو که نمی‌تونی جوک تعریف کنی. حداقل درست بلد نیستی.
- منم داستان خودمو تعریف می‌کنم، به شیوه‌ی خودم و نه به شیوه‌ی تو. اگه خوشت نمیاد، مجبور نیستی گوش کنی...!
- من که نمی‌خوام گوش کنم. می‌خوام تا آخر تعریفش کنم، جوری تعریف کنم که آقای پانتر از داستان لذت ببره!
- اگه فک می‌کنی که گوش دادن به حرفای تو لذت داره...
- تروده...
- حالا شما بگین آقای پانتر اینو میشه تحملش کرد؟ سراسر هفته رو همین‌جوری جوش آورده‌س. من داشتم...
- تو...
- جوش آوردن ِ تو...
- الان میگه: عقده! مادرت خیلی راحت می‌گه: تربیت ِ بد...
- تربیت ِ من...
- کی قضیه رو از وکیل پس کرفت؟ کی؟ ها؟ من بودم؟ تو! تو تقاضا کردی که طلاق نره...
- دروغه!
بووم. بسته شدن ِ در سمت راست. بووم. بسته شدن در ِ سمت چپ.
حالا من نشستم این‌جا با یک جوک‌ ِ نصفه نیمه.
مرد ِ راه‌پیما به زن ِ جوان ِ کشاورز چی گفته بود؟
:Aus
Die grossen Meister
Deutsche Erzähler des 20. Jahrhunderts
Band II
Im Bertelsmann Lesering
S. 250

[1] Kurt Tucholsky روزنامه‌نگار، نویسنده، شاعر و طنزپرداز آلمانی متولد برلین و خودکشی در سوئد ( 1935- 1980 )
[2] Panter
[3] Walter اسمی مردانه
[4] Dolomiten رشته کوهی در نزدیکی آلپ
[5] Trude اسمی زنانه
[6] Paul اسمی مردانه




طرح 

اِسی

کیف ِ چرمی‌ ِ دانشگاهی اسفندیار همیشه همراه اوست، در عزا و عروسی. درش هم همیشه‌ی خدا بازست. تا می‌رسد پرتش می‌کند یک گوشه. پُر است از مجله و كتاب و کاغذ. لای هر کدام خلال‌دندان ِ رنگ و رو رفته ای، تکه‌ای دسمتال کاغذی مصرف‌شده‌، پاکت نامه‌ای بازشده، خودکاری جوهرداده یا مدادی به اندازه‌ی بندانگشت، دیده می‌شود. مداد را معمولن لای دفترهای قد و نیم‌قدش می‌بینی. دایم یادداشت برمی‌دارد. عضو هیچ انجمن و گروهی نیست اما با تمام انجمن‌ها و گروه‌ها در اقصا نقاط جهان در ارتباط است. می‌گوید: « کار سازمانی کافی است، باید محفل‌های روشنفکری راه انداخت.» با همه جور روشن‌فکر ارتباط دارد.از همه جور روشن‌فکر خاطره دارد. به هر «روشن‌فکر ِ مطرحی » حرف ِ « تکان‌دهنده» زده‌است. در هر نشریه و مجله‌ی روشن‌فکری مطلبی دارد، همه « با اسم مستعار»؛ خودش می‌گوید.
اسفندیار چند وقتی زندانی سیاسی بوده. همه خاطرات ِ زندانش را ازبرند. الان دارد دکترای فلسفه می‌گیرد. خودش می‌گوید: « دانشجوی دانشگاهی هستم در آلمان با قدمتی چهارصد ساله در فلسفه.» تزش «سنجش ِ پسامدرنیستی ِ نظام نشانه‌ای ملاصدرا در سُهروردی و اسطوره‌ی سی‌مرغان در دبستان ِ حکمت ِ غرب، نزد ِ هایدگر» است. آلتوسر و آدرنو و ژان پیاژه و هرمنوتیك و زیبایی‌شناسی‌ ِ همه‌ی مكتب‌ها را ازبرست؛ خودش می‌گوید: «نحله‌های‌ فكری.» نقد دانشگاهی و تفسیری و روان‌کاوانه را بی‌هوده می‌داند. تکیه‌ کلامش « نقد، فقط نقد ِ هرمنوتیک » است. یک‌بار وقتی یک خانم کارگردان تئاتر دیگر نخواست با او بخوابد، در حضور جمع به او گفت: «همان‌طور که با نقدهایم ترا به عرش اعلاء رساندم، همان‌طور هم به خاک سیاه می‌نشانمت.» می‌گوید: «من دومین فیلسوف ِ شفاهی ِ جهانم. » تا به حال کسی به او نگفته: « یکی داشتیم، دو تا شد.» چهل و چند سال از عمرش می‌گذرد.
سرش طاس است. دایم با نوک انگشت ِ اشاره، عینک کُلُفت و پهنش را هُل می‌دهد بالا. همیشه قسمتی از پایین ِ شکم ِ نُقلی ِ کوچکش با پشم‌های سیاه ِ نزدیک ناف پیداست. می‌گوید: «من از هرچیز تنگ بیزارم. چه جامعه باشد چه شلوار.» تا به حال کسی از او نپرسیده: «حالا هیچ استثنایی هم ندارد؟» همیشه ته ریشی دارد. و یا اگر اصلاح کرده باشد، این‌جا و آن‌جای صورتش کُپه کُپه، واحه‌هایی از موهای ریز و سیاه - سفید می‌بینی. یا دستشویی ِ حمام خانه‌اش کم‌نور است یا آینه‌‌ ندارد. اسفندیار بو می‌دهد.
زیاد حرف می‌زند و موقع حرف زدن هر دو دستش - اگر توی دماغ نباشد یا زیر بغل یا پشم‌های سفید سینه‌اش را نخاراند - در جهت‌های مختلف تكان می‌خورد. لای دندان‌هایش معمولن چیزی گیر کرده است. گوشت نمی‌خورد. همیشه یک کوکاکولا سفارش می‌دهد. فورن آن را می‌نوشد و بعد می‌افتد به جان ِآب‌جوی این و آن. کمی از غذایت را ناخنک می‌زند. بعد که می‌گویی: «یک سالاد برایت سفارش بدهم؟ مهمان من.»، می‌گوید: « خیلی ممنون. اصلن فکری بدی نیست.»
سیگاری نیست، یکی دو نخ از سیگار این و آن می‌كشد.
اِسی فیلسوف و منتقد شهر و دوست ِ ماست.




رابطه 

- این چیزو کجا گذاشتی؟
- پیش چیز.





کسالت‌بارترین گفت‌گو، گفت‌گو با آدمی است که با هرچه که می‌گویی، موافق ‌است.









بینی ِ گوگول و همزاد ِ دُسته یفسکی 

دارم کتاب ِ «داستایفسکی – هانری تراویا، ترجمه‌ی حسینعلی هروی» را می‌خوانم. انتشارات ِ نیلوفر، چاپ ِ اول، زمستان 1369. می‌رسم به صفحه‌ی 125 . تراویا می‌گوید داستایوفکسی رمان ِ «هم‌زاد»، یا به قول آقای هروی «دوبل» را از داستان ِ معروف ِ «بینی» ِ گوگول تقلیدکرده. می‌نویسد:
«فصل دوم داستان بینی با این جملات آغازمی‌شود:"کوالف (در پانوشت Kovalev)، معاون کالج، صبح ِ بسیار زود بیدار شد و با لبهایش صدای ((بِرٌ)) درآورد. پس آنگاه بدنش را کشید، درازکرد و دستور داد آینه کوچکی را که روی میز قرارداشت بیاورند. او می‌خواست یک جوش کوچک را که شب گذشته روی بینی‌اش درآمده بود نگاه کند."»
وقتی می‌بینم کوالف هم بدنش را می‌کشد و هم درازمی‌کند، مشکوک می‌شوم. سرم را بلند می‌کنم، به قفسه‌ی ادبیات روس ِ کتاب‌خانه‌ام نگاه می‌کنم. بله، «یادداشت‌های یک دیوانه و هفت قصه دیگر» از گوگول به ترجمه‌ی آقای خشایار دیهیمی را دارم. نشر نی، چاپ اول، 1381. منبع هم داده است: Diary of a madman, and other stories. . بله، خوش‌بختانه ترجمه‌ی داستان ِ آن‌جا بینی و این‌جا دماغ هم در آن هست. فصل دوم ِ داستان در صفحه‌ی 101 را بازمی‌کنم. می‌خوانم:
«کاوالیوف (پانویس ندارد)، افسربازاریاب، زودتر از معمول از خواب برخاست. صدایی رررررر مانند از میان لب‌هایش خارج کرد. همیشه هنگام بیدارشدن چنین می‌کرد و اگر دلیل این کارش را می‌پرسیدند، دلیل قابل قبولی نمی‌توانست ارائه کند. کاوالیوف خمیازه‌ای کشید و خواست آینه‌ کوچکی را که روی میز بود، برایش بیاورند. می‌خواست نگاهی به جوش کوچکی که شب قبل روی بینی‌اش ظاهر شده بود بیندازد.»
دو متن را مقایسه می‌کنم، تفاوت‌ها کم نیستند، از تفاوت ِ اسم و شغل بگیر تا وجود یا عدم وجود ِ یک جمله‌ی تقریبن طولانی . به خودم دل‌داری می‌دهم: «ترجمه از روی ترجمه این گرفتاری‌ها را هم دارد دیگر. متن اول از فرانسه ترجمه شده و متن دوم از انگلیسی. تازه معلوم نیست خود ِ آن ترجمه‌ها از چه زبانی بوده. خیال کن یکی از این چهار مترجم از روی دماغ ِ گوگول تقلیدکرده‌اند.» می‌گذرم. برمی‌گردم به کتاب هانری تراویا تا ببینم استاد داستایفسکی بالاخره چگونه از گوگول تقلید کرده‌اند. در ادامه می‌خوانم‌:
« و رمان دوبل (یا همان هم‌زاد ِ خودمان)این‌گونه آغاز می‌شود: "ساعت نزدیک هشت صبح بود. یاکُف‌پترویچ گلیادکین صاحب‌منصب ِ عالیمقام از یک خواب طولانی برخاست، دهن دره کرد، درازشد و خمیازه کشید و بالاخره در حالیکه از تختخوابش به پایین می‌جست چشم‌ها را گشود و به سوی آینه گردی که روی کمد قرارداشت دوید. به خود گفت آقای گلیادکین اگر یک جوش درشت وسط چهره‌اش درآمده بود چه حکایتی می‌شد؟" و همین‌گونه در سراسر کتاب می‌توان مطالب را به موازات متن گوگول تعقیب کرد.»
چرا این یکی هم خمیازه می‌کشد و هم دهن دره می‌کند؟ ببینم ترجمه‌ی فارسی ِ "هم‌زاد" یا به قول آقای هروی، "دوبل" را ندارم؟ سربلندمی‌کنم. چرا. دارم. فئودور داستایوسکی، ترجمه‌ی ایرج قریب، نشر نقره، 1368. می‌آورم و در صفحه‌ی 9می‌خوانم:
" وقتی یاکف گولیادکن (در پانویس آمده: Yakof Petrovich Goliadkine ) مشاور صاحب منصب، از خوابی طولانی بیدار شد، ساعت نزدیک هشت بود. خمیازه کشید، غلتی زد و سرانجام تصمیم گرفت، چشمهایش را کاملا بازکند. مثل آدمی که هنوز تردید دارد خواب است یا بیدار..."
مقایسه می‌کنم، نه در ترجمه‌ی آقای هروی این‌ها نیامده. می‌خواهم بدانم بالاخره این آقای یاکف کی از تخت‌خوابش بیرون می‌آید و آن جوش معروف را می‌بیند. پس ادامه می‌دهم، کارم به صفحه‌ی بعد می‌کشد. صفحه‌ی 10. تازه در سطر ِ نهم ِ این صفحه آمده:
«... ولی لحظه‌ای بعد، جستی زد و تختخوابش را ترک گفت. سرانجام گویی سودایی را که هنوز در اطراف افکار پریشان و نامرتبش دورمی‌زد، بازیافت. از بستر بیرون آمد، به طرف آینه کوچک مدوری که روی کمد بود، دوید. تصویری در آن منعکس شد – چهره‌ای خواب آلوده چشمهایی به‌هم خورده و طاسی بسیار پیشرفته – در واقع چنان عادی بود..."
ضمن‌این‌که از کشف ِ معنای جمله‌ی دوم کتاب ناتوانم، هنوز در خماری ِ آن جوش ِ کوچک ِ روی بینی هم مانده‌ام. ناچارم ادامه بدهم تا ببینم این آقای گولیدکن ِ آقای داستایوفسکی سرانجام آن جوش ِ روی دماغ ِ گوگول را می‌بیند و لب به سخن می‌گشاید یا خیر. بله، سرانجام در سطر 16 آمده:
" اقای گولیادکین زیرلب گفت:« یک چیز ناجور اتفاق میافته. اتفاق بدی میافته. همین امروز یک خیطی بالا میارم..."
و همین‌طور با لهجه‌ی غلیظ تیرونی، خیلی چیزهای دیگر هم می‌گوید، اما هنوز از آن جوش کوچک ِ معروف خبری نیست که نیست. تا وقتی چند سطر پایین‌تر که «آینه را سرجایش گذاشت...»،
از یافتن آن جوش لعنتی دل می‌کنم. ناامید و سرخورده برمی‌گردم دوباره به کتاب ِ اصلی‌ام. در صفحه‌ی 126 می‌خوانم:
«داستایفسکی به هنگام تصحیح اثرش برای تجدید چاپ کوشش کرد که این رد پا را محوکند. پس ناچارشد قسمت زیادی از کتاب خود را که در آن سخن از بینی رفته بود حذف کند.»
آها. بسیار خوب. حالا حواسم می‌تواند ِ جمع باشد که خطایی رخ نداده. خوب شد که کسی را متهم به چیزی نکردم.
این درست که آقای قریب منبع ترجمه‌شان از "هم‌زاد" را نه در شناسنامه‌ی کتاب و نه در مقدمه‌ی آن آورده‌اند، اما لابد و حتمن منبع ِ ترجمه‌ی ایشان، چه انگلیسی چه فرانسه‌ (ایشان خوانندگان را لایق ِ دانستن ِ نشانی ِ متن اصلی ندانستند.) ترجمه‌ی چاپ ِ اول ِ، هنوز تصحیح‌نشده‌ی رمان "هم‌زاد" یا به قول آقای هروی "دوبل"، در سال 1846، یعنی تقریبن صدوشصت سال پیش بوده...

هانری تروایا در ادامه‌ی کتاب از آثار دیگری از داستایفسکی حرف می زند که من ترجمه‌های فارسی‌ ِ برخی‌شان را دارم، اما راستش دیگر می‌ترسم بروم سراغ آن‌ها. ضمن این‌که یکی نوشته «داستایفسکی»، آن دیگری «داستایوسکی» و سرانجام سومی «داستایوفسکی». کسی چه می‌داند، شاید دُسته‌یفسکی، با اسامی ِ مختلف، اما شبیه به هم آثارش را منتشر می‌کرده. نمی‌دانیم که.




تنوین 

در مورد تبدیل ِ تنوین به "ن" ِ فارسی، سه چهار ایمیل و پیام دریافت کرده‌ام که مرا به مقاله‌ی آقای آشوری ارجاع داده‌اند. برای این دوستان نوشتم که من آن مقاله را خوانده‌ام و با حرف‌های آقای آشوری موافق نیستم. در نوشته‌ی حاضر می‌کوشم، بگویم چرا.

پیشاپیش اما در حاشیه می‌خواهم به نکته‌ای درباره‌ی یکی از وجوه ِ فرهنگ ِ ایرانی اشاره کنم. به نظرم این‌جا باردیگر آن سنت ِ حرف‌شنوی ِ چشم و گوش بسته‌ی ِ ایرانی از بزرگ‌تر یا فراتر از آن، این صولت ِ دانش و قلم ِ آقای آشوری بوده که احتمالن این دوستان را تحت ِ تاثیر قرارداده و به قانع شدن‌شان انجامیده است. و نه استدلال و گفت‌گو. انگار امضای آقای آشوری پای مقاله برای‌شان کافی بود. من عمیقن اعتقاد دارم - و این را آثار ِ آقای آشوری نشان می دهند- که خود ِ ایشان اساسن چنین نمی‌اندیشند.
پس با احترام ِ تام به آقای آشوری

نخست این‌که ایشان به تفاوت بین زبان ِ گفتاری ( (gesprochene Sprach و زبان ِ نوشتاری(geschriebene Sprache) بسیار کم پرداخته‌اند. توجه‌ی آقای آشوری بیشتر معطوف است به زبان ِ نوشتار. و دو دیگر کاربرد ِ واژه‌ها در سطوح ِ مختلف ِ زبانی از نظر ایشان پنهان مانده است.
برخلاف نطر آقای آشوری این وسوسه نیست - که اگر بود، می‌بایست یک گام به عقب‌ رفت و پرسید: این وسوسه از کجا ناشی می‌شود؟- که برخی از نویسندگان را واداشته در زبان نوشتار تنوین را براساس تلفظ آن در فارسی به "ن" تبدیل کنند. این شیوه یک نیاز بوده برای حل ِ یکی از مشکلات ِ زبان ِ فارسی، یعنی آسان‌کردن ِ خواندن و نوشتن خط ِ فارسی و به دنبال آن آسان‌کردن ِِ آموختن ِ آن. و نیز - بدون دچارشدن به بیگانه‌ستیزی و بیگانه‌زدایی ِ رادیکال در زبان، مثل تلاش‌های زنده‌یاد ِ احمد کسروی برای ساختن ِ زبان پاک- فارسی‌سازی ِ واژه‌های بیگانه‌ و در این مورد ِ خاص واژه‌های عربی‌تبار. این شیوه نه تنها به «ابهام خط ِ فارسی» نمی‌افزاید بل‌که از ابهام ِ آن می‌کاهد. یک کودک ِ نوآموز ِ زبان فارسی، نوشتن و خواندن ِ "اتفاقن" را سریع‌تر و راحت‌تر یادمی‌گیرد تا "اتفاقآ " را. پس من نمی‌پذیرم که این نوع نوشتن « رویکرد به دستکاریِ‌ آسان‌یابِ ذوقی و بی‌منطق است». می‌بینیم که این شیوه‌ی نوشتن، منطق دارد و نمی‌توان آن را "بی‌منطق" خواند. دست‌بالا می‌شود گفت: " پیرو منطق ِ غلطی است."
آقای آشوری برای ننوشتن تنوین دو پیش‌نهاد دارند: یکم: « راهِ حلِ درستِ مسأله... بازگشت به ساختارِ درست و سالمِ ساختمانِ قید در زبانِ فارسی ست. یکی از راه‌هایِ آن یادآوریِ دو باره‌یِ واژه‌هایِ فارسی ست که واژهایِ عربی‌تبار با ساختارِ دستوریِ عربی جایِ آن‌ها را گرفته اند. برایِ مثال، می‌توان به یاد آورد که به جایِ «تقریباً» کم- و- بیش و کمابیش را داریم، به جایِ «عمیقاً» ژرف، به جایِ «حقیقتاً» به‌راستی، به جایِ «لزوماً» ناگزیر، به جایِ «دفعتاً» ناگهان، به جایِ «تدریجاً» رفته- رفته. » به عبارت دیگر پیش‌نهاد ایشان دورانداختن این واژ‌ه‌ها از طریق ِ بهره‌گیری از مترادفات آن‌ها در زبان فارسی است. دو دیگر: «می‌‌توانیم عادت‌هایِ دیرینه را کنار بگذاریم و با واژه‌هایِ عربی‌تبار همچون واژه‌هایِ پذیرفته شده‌یِ فارسی رفتار کنیم و به قاعده‌یِ درستِ فارسی از آن‌ها قید بسازیم. برایِ مثال، به جایِ «تقریباً» بگوییم «به‌تقریب» یا ظاهراً/ به‌ظاهر، سریعاً/ به‌سرعت، دقیقاً/ به‌دقّت، ابداً/ تا ابد، تدریجاً/به‌تدریج، و جز آن‌ها. » هر دو پیش‌نهاد به معنی ِ دورانداختن و حذف ِ واژه‌های تنوین‌دار ِ عربی‌تبار ِ موجود در زبان ِ گفتاری یا نوشتاری ماست. واژه‌هایی که سالیان ِ سال است در زبان فارسی زندگی می‌کنند و کاربردشان انکارناپذیر و اجتناب‌ناپذیر است. به عبارت دیگر اگر به پیش‌نهاد آقای آشوری عمل کنیم، باید، با بکارنبردن این واژه‌ها، آن‌ها را از قاموس زبان فارسی حذف و پاک کنیم. که گذشته از این‌که امری ناممکن است، دلیلی هم برای انجام آن در دست نداریم، مگر عربی‌تبار بودن‌شان. غلط یا درست بودن ِ یک واژه را نه فرهنگ‌ستان یا زبان‌دانان و نویسندگان، بلکه مردم تعیین می‌کنند. وقتی کلمه‌ای در زبانی جاافتاد، یعنی مردم آن را گفتند و نوشتند، آن کلمه دیگر وارد آن زبان شده و کاربرد یافته است. نگاه ِ تحقیرآمیز انداختن به این‌گونه واژه‌ها و کوشش برای بیرون راندن‌شان از زبان، از طریق ِ پرهیز از گفتن یا نوشتن‌شان، بی‌تردید مانع از ادامه‌ی زندگی ِ آن‌ها در یک زبان ِ نخواهدشد. اگر امروز کلماتی مثل "خواهشن" وارد زبان مردم شده است، به هیچ طریقی نمی‌توان آن را از زبان بیرون انداخت و به تبعیدی برگشت‌ناپذیر فرستاد. بکارنبردن آن در زبان ِ نوشتار، به هیچ وجه مانعی برای ادامه‌ی حیاتش در زبان گفتار نیست. هم‌چنین است اصطلاح ِ بسیار متدوال ِ امروزی ِ «عمرن».
گذشته از این اگر بخواهیم به جای "عمیقن" بنویسیم "ژرف"، آن وقت باید به جای «عمیقن از او متنفرم» بگوییم یا بنویسیم: «ژرف از او متنفرم» و اگر به جای "حقیقتن" بگوییم یا بنویسیم به "راستی"، آن‌وقت ناچاریم به جای « او حقیقتن آدم درستی است» بگوییم و بنویسیم :«او به راستی آدم درستی است.» یا «این حرف ِ من لزومن به معنای آن نیست که.../ این حرف ِ من ناگزیر به معنای آن نیست که...». هم‌چنین است: «آدم ِ تقریبن قدبلندی بود\ آدم ِ به تقریب قدبلندی بود.» «دقیقن همین‌طور است که می‌گویی/ به دقت همین‌طور است که می‌گویی.» گذشته از این‌ها، اگر لزوم داستانی ِ یک داستان – به مثل نشان دادن ِ دورانی که یک شخصیت در آن زندگی می‌کند (مثلن همین ایران ِ امروز ِ خودمان) - ایجاب کند، که یک شخصیت ِ داستانی بگوید: «عمرن» یا «خواهشن»، آن وقت تکلیف چیست؟ و یا به جای "بخشن" یا "بعضن"، چه مترادف دیگری برای teilweise پیدامی‌کنیم؟ آیا خواننده به نویسنده‌ای نمی‌خندد که از زبان ِ شخصیت ِ ِ داستانش به قاتل ِ فرزندش، بنویسد:« ژرف از تو متنفرم.»؟ یا: در برابر این پرسش که «مگر فلانی زبان خارجی بلد است؟»، به جای «ابدن» بگویییم و بنویسیم: « تا ابد.»؟
علاوه برهمه‌ی این‌ها پیش‌نهاد آقای آشوری، چنان‌که خودشان هم اذعان دارند، همه‌ی واژگان ِ تنوین‌دار ِ موجود در زبان فارسی را دربرنمی‌گیرد. می‌توان مثال‌های متعددی برای چنین کلماتی یافت، مثلن من نمی‌دانم بهتر است به جای «ذاتن»، «ماهیتن»، «اصلن» و «اصولن»، یا «طبیعتن» چه بگویم یا بنویسم.




داستان 




صفحه اصلی

ایمیل


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com